|
عصردیروز مجبور شدم از خونه برم بیرون. روی هم
رفته ده دوازدهتا ماشین که پوسترهای احمدینژاد رو به در و شیشههاش چسبونده بودن توی خیابون دور میزدن و هوار میکشیدن و علیه موسوی شعار
میدادن... چه شعارهایی... از شیشه پرچم ایران رو توی دستاشون میچرخوندن و من برای اولین
بار توی زندگیم از پرچم کشورم بدم اومد و رقتانگیز خطابش کردم.
همۀ شهر رو غم گرفته بود... مردم بدون کمترین نگاهی با سکوت از کنار هواداران
انساننما
رد میشدن و منم یکی از اونا(با عذرخواهی از تعداد بسیار بسیار قلیل انسانشون)...
حسی بهم دست داد که خیلی کم سراغم میاد... دوست داشتم گوشی رو از کیفم درارم کسی
باشه تا شمارهاش رو بگیرم؛ پشت تلفن گریه کنم و
اون با صدای مردونهش دلداریم بده و بگه گریه نکن! اتفاقی نیفتاده که! خودت رو اذیت نکن...
دوست داشتم کسی باشه که توی اون لحظه بهش پناه ببرم و وقتی میگه همونجا باش الآن
میام با اصرار منصرفش کنم... بگم نمیخواد بیای، زود خوب میشم... و بگه وقتی رسیدی
خونه بهم زنگ بزن خیالم راحت شه... با شناختی که از خودم دارم میدونم اگه کسی رو
داشتم صددرصد همین کار رو میکردم و کلی باعث انبساط خاطرم میشد... اما با فکر کردن
بهش فقط امواج غم رو بیشتر و بیشتر به سمت خودم میکشوندم...
با ریختن چند قطره اشک درد گلوم بهتر میشد اما چشام خشک خشک بود! همش با خودم
میگفتم دلا داری چیکار میکنی؟ بغض چرا؟ اینهمه عصبانیت به خاطر چیه؟ مگه موسوی
میخواست چیکار کنه؟ اما بهتر که نمیشدم هیچ، دستم ضعف میرفت و بیحالتر میشدم... از موسوی چیز زیادی نمیخواستم،فقط یه کم آرامش بس بود... من به همونم قانع بودم... بعداً اضافه شد: نشستم جلو تلوزیون و دارم میشنوم... آهنگ وطنم با صدای سالار عقیلی رو... همونی که تا چند روز پیش با شنیدنش خونِمون به جوش میومد و لبخند زنان علامت پیروزی رو به هم نشون میدادیم... الآن که میشنومش بیصدا اشک از گوشۀ چشام راه میگیره و میاد پایین... نگران سلامتی ِجووناییم که تاب تحمل این درد رو ندارن... همه با یک نام و نشان، به تفاوت هر رنگ و زبان همه با یک نام و نشان، به تفاوت هر رنگ و زبان همه شاد و خوش نغمه زنان، زصلابت ایران جوان، ز صلابت ایران جوان، ز صلابت ایران جوان... |