تبليغاتX
دلا و زندگي
 
    
  بالاترین دست در دوستی

توی یه جنگل(زندگی) با وجود تمام خطراتش قدم برمیدارم در حالیکه چشام بسته ست و کوچکترین دیدی نسبت به موقعیتم ندارم... توی تمام این مسیر نه نگرانم و نه آشفته! با خیال راحت و لبخند عمیقی که گوشۀ لبمه، گامهای بلندی به جلو برمیدارم، به صدای آواز پرنده هاگوش میسپارم و نسیم خنک و پاکیزه ی جنگل رو استشمام میکنم... از هر موجودی هم که باهام برخورد میکنه استقبال میکنم و فقط حاشیۀ چشم بندم رو بالا میزنم، و برنامۀ یه دوستی همیشگی رو باهاش میریزم! به همین راحتی! این سرسپردگی رو دوست دارم... این ایمان رو که جلوتر از خودم حرکت میکنه و هرچند وقت یه بار یه موج انرژی به سمتم میفرسته که از قبل مطمئن تر و مصمم تر گام بردارم خوشم میاد...
نمیتونم درک درستی نسبت به اتفاقات در حال وقوع داشته باشم پس به چشم
بندم دست نمیزنم و همچنان آرام و مطمئن قدم برمیدارم... تمام این آسوده خیالی ِ من، از وجود دست بزرگ و قدرتمندی نشأت میگیره که یکی یکی موجودات شرور و خشن رو از سر راهم بر میداره و مسیرم رو پاکسازی میکنه...
حالا من میمونم و یه جنگل امن با یه عالمه موجودات دوست داشتنی که هر کدومشون یه حسن بزرگ برام دارن با یه دست که جلوتر از من حرکت میکنه، بهترین گزینه ها رو برام انتخاب میکنه و بهترین لذتها رو بهم میچشونه....

مدتیه که این جریان برای خودم عادی شده ولی برای کسایی که به تازگی ازش با خبر میشن عجیب به نظر میاد و حتی گاهی باورنکردنی!
برای خودم اسمش رو گذاشتم قانون من؛ این قانون میگه: تمام کسایی که به هر طریقی باهام آشنا میشن، آدمای خوبی هستن وگرنه کمتر از ده روز حذف میشن و کنار میرن....

شنبه 7 آذر1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 2:53 قبل از ظهر|  
    
  تحولات این چند روزه!

این چند وقت که نبود و ننوشتم اتفاقای زیادی افتاد... هیجان انگیزترینش خوب شدن حال دانیال، همون آقای کوچک خودمون بود که یه بار هم درباره ش نوشتم، بعد از اون تلفن ناغافل عمو حمیدم توی محل کارم بود که گفت اومده ایران... همینکه تعطیل شدم بدون کوچکترین بازیگوشی ای رفتم خونه، حدوداً هشت رسیدم و منتظر شدم که عمویی تلفن کنه ببینم کِی میتونم ببینمشون... وقتی زنگ زد، گفت مسافره و تا چند روزی نمیتونیم همدیگه رو ببینیم تا برگرده و تنها زمان باقی همین امشبه. حالا ساعت چنده؟ یازده! رو حساب اینکه عمو خسته اند و باید زود بخوابن با ناامیدی گفتم یعنی دیگه نمی بینمتون؟ - زندگی رو سخت نگیر. من الآن خونه تنها ام و تو و هلیا میتونین اینجا پیشم باشین! با صدای بلند یه چیزی تو مایه های جیغ گفتم پس بیایم؟؟؟ -آره قشنگکم! چرا که نه؟

من، امیر پسرخاله م و هلیا ریختیم توی ماشین و توی کمترین زمان شرق رو به غرب دوختیم... اینطوری استارت یه شب به یاد موندنی زده شد... از لحظه ای که رسیدیم به من خوش گذشت و از ته دلم قهقهه زدم تا زمانی که صدای اذان توی خونه پیچید، خوابیدیم و دو ساعت بعدش بیدار شدم و رفتم سرکار در حالی که میدونستم روزای آخر شرکت رفتنمه و باید با اون همه همکار خوب خداحافظی کنم، چون به عمو حمید قول دادم دیگه سر کار نرم و بچسبم به درس خوندن... بعد از اونم به مدیرعاملمون اعلام کردم که آخرین روز کاریمه و برای همیشه اومدم بیرون. در حال حاضر دارم دنبال یه کار نیمه وقت میگردم.
جمعه هم یه عروسی دعوتیم که با خودش کلی احساس مثبت و نشاط به دنبال داره و همه مشغول آماده کردن سور و سات (درست نوشتم؟) عروسی و بزن و برقصند.... با کمک گوریل عزیز اینترنت پر سرعت هم ثبت نام کردم و منتظرم که بیان مودمم رو وصل کنن... درسای دانشگاه رو هم دارم یکی یکی میخونم و علاوه بر این کلاس
MCSE هم ثبت نام کردم... این همه اتفاق خوب یکجا. به زندگیم یه رنگ تازه داده...

همینکه اینترنتم وصل شه، میتونم بیام و هر روز پست بزارم تا اینجوری گفتنی هام روی هم تلنبار نشه که ندونم از کجا شروع کنم...

خیلی زود به همتون سر میزنم و سعی میکنم پاسخگوی یه گوشه از این همه محبتتون باشم...

دوشنبه 25 آبان1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 4:12 بعد از ظهر|  
    
  سیزده

محل کارم توی خیابون قائم مقامه. ساعت هفت و نیم از خونه زدم بیرون و تا برسم اونجا دو ساعتی پشت ترافیک موندم. عقربه های ساعت چرخیدن و چرخیدن و به عدد نه نزدیک شدن... همین موقع ها بود که ملت از جلو در شرکت شعار گویان میدویدند و از دست موتورسوارهای باتوم به دست فرار میکردن... منی که توی چله ی زمستون هم بدنم کاملاً گرمه، یخ کرده بودم و جلوی پنجره میلرزیدم... اشک توی چشام لب پر میزد اما اینقدر مقاومت کردم که پایین نیفته و همونجا بمونه... خدا خیر بده نگهبان جلو در رو که وقتی صدای موتور توی کوچه میپیچید، در رو چارطاق باز میذاشت و به چند نفری پناه میداد......... از این ساعت به بعد، سرعت عقربه های ساعت کند شد و یواش یواش به صفر رسید... با هر صدای شعار و فریادی تنم بیشتر میلرزید و بغضم بیشتر میشد...
اینا رو نوشتم که فقط نوشته باشم... همین!


جمعه 15 آبان1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 0:13 قبل از ظهر|  
    
  دختر خوشبخت...
زندگی من از این قانون پیروی میکنه که
خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست! بلکه دوست داشتن داشتنی هاست...
دوشنبه 11 آبان1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 11:2 بعد از ظهر|  
    
  تصمیم یلدا!

سریال دلنوازان رو میبینن؟
یه تیکه ش، بهزاد با یلدا (همسرش) دعواش میشه. یلدا میره تو اتاق، در رو محکم پشت سرش مییبنده و داد میزنه دیگه همه چی بین ما تموم شده (یه همچین چیزایی). همین موقع بهزاد میره پشت در و داد میزنه: "من تو رو آسون به دست نیاوردم که آسون از دستت بدم! اینو بفهم!!" با شنیدن این جمله از زبون بهزاد منم توی دلم خیلی جدی جدی زمزمه میکنم: "یلدا در رو باز کن و بپر توی بغلش! بجمب! الآن از جلوی در میره کنارها!"

جمعه 1 آبان1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 1:6 بعد از ظهر|  
    
  روز دختر مبارک!
به مناسبت روز دختر یه اس ام اس بامزه برام اومد:
امیدوارم مثل حنا مسئولیت شناس، مثل کوزت صبور، مثل مِمُل مهربون، مثل جودی شاد و پر انرژی و مثل سیندرلا خوشبخت باشی...دخترخانوم های گل، روزتون مبارک!
آقا پسرهای عزیز، لطفاً تبریک بگویید...


راستی اینم بگم. چند روزی میشه دارم میرم سر کار. هم کارش خوبه، هم جاش خوبه، هم محیطش خوبه، هم آدماش خوب و مهربونن، هم ممممم هم همه چیش خوبه!!
سه شنبه 28 مهر1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 10:9 بعد از ظهر|