تبليغاتX
دلا و زندگي
 
    
  سیزده

محل کارم  توی خیابون قائم مقامه. ساعت هفت و نیم از خونه زدم بیرون و تا برسم اونجا دو ساعتی پشت ترافیک موندم. عقربه های ساعت چرخیدن و چرخیدن و به عدد نه نزدیک شدن... همین موقع ها بود که ملت از جلو در شرکت شعار گویان میدویدند و از دست موتورسوارهای باتوم به دست فرار میکردن... منی که توی چله ی زمستون هم بدنم کاملاً گرمه، یخ کرده بودم و جلوی پنجره میلرزیدم... اشک توی چشام لب پر میزد اما اینقدر مقاومت کردم که پایین نیفته و همونجا بمونه... خدا خیر بده نگهبان جلو در رو که وقتی صدای موتور توی کوچه میپیچید، در رو چارطاق باز میذاشت و به چند نفری پناه میداد......... از این ساعت به بعد، سرعت عقربه های ساعت کند شد و یواش یواش به صفر رسید... با هر صدای شعار و فریادی تنم بیشتر میلرزید و بغضم بیشتر میشد...
اینا رو نوشتم که فقط نوشته باشم... همین!


جمعه 15 آبان1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 0:13 قبل از ظهر|  
    
  دختر خوشبخت...
زندگی من از این قانون پیروی میکنه که
خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست! بلکه دوست داشتن داشتنی هاست...
دوشنبه 11 آبان1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 11:2 بعد از ظهر|  
    
  تصمیم یلدا!

سریال دلنوازان رو میبینن؟
یه تیکه ش، بهزاد با یلدا (همسرش) دعواش میشه. یلدا میره تو اتاق، در رو محکم پشت سرش مییبنده و داد میزنه دیگه همه چی بین ما تموم شده (یه همچین چیزایی). همین موقع بهزاد میره پشت در و داد میزنه: "من تو رو آسون به دست نیاوردم که آسون از دستت بدم! اینو بفهم!!" با شنیدن این جمله از زبون بهزاد منم توی دلم خیلی جدی جدی زمزمه میکنم: "یلدا در رو باز کن و بپر توی بغلش! بجمب! الآن از جلوی در میره کنارها!"

جمعه 1 آبان1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 1:6 بعد از ظهر|  
    
  روز دختر مبارک!
به مناسبت روز دختر یه اس ام اس بامزه برام اومد:
امیدوارم مثل حنا مسئولیت شناس، مثل کوزت صبور، مثل مِمُل مهربون، مثل جودی شاد و پر انرژی و مثل سیندرلا خوشبخت باشی...دخترخانوم های گل، روزتون مبارک!
آقا پسرهای عزیز، لطفاً تبریک بگویید...


راستی اینم بگم. چند روزی میشه دارم میرم سر کار. هم کارش خوبه، هم جاش خوبه، هم محیطش خوبه، هم آدماش خوب و مهربونن، هم ممممم هم همه چیش خوبه!!
سه شنبه 28 مهر1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 10:9 بعد از ظهر|  
    
 

تو حواست نبود که وقتی فکت رو روی هم فشار میدادی، از تماشای اون موج کوتاهِ پایین گونهات چه لذتی بردم... فنجونهای قهوه جلومون یخ کرده بود و هیچکدوم اشتهای برای لب زدن به اونا نداشتیم... بهم زل زدی و گفتی: "حرف آخرت رو بزن!" پردۀ نازک اشکی که توی چشات رقصید جذابترت میکرد. اما بازم برق نگاهتو ازم دزدیدی که به خیال خودت اقتدار و مردونگیت پیشم کمرنگ نشه. من که گفته بودم مرد مهربون ِ مغرور رو بیشتر دوست دارم تا مرد مغرور، نگفته بودم؟
انگشت اشاره
ات رو انداختی زیر ناخن دستم و به تکیۀ ناخن، انگشتای ظریفم رو بلند میکردی و دستت رو میکشیدی تا انگشتم به ضرب بخوره روی میز... بازی ِ همیشگیت... چند دیقه رو با همون سکوت گذروندیم؟ سکوتی که صدای برخورد انگشتهای من با میز تنها طنینش بود...
نمی
خواستم بهت بیمِهر بشم... اما تو، باید میدونستی حرفهای سرد برای احساس یه زن چقدر میتونه مخرب باشه... اینو هر دومون میدونیم... نه؟

جمعه 24 مهر1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 11:8 قبل از ظهر|  
    
  صدا و سیمای ما!!!

دکمۀ Apply: تغییرات انجام میشه بدون اینکه پنجرۀ مورد نظر بسته شه!
دکمۀ Ok: همزمان با اعمال تغییرات پنجره هم بسته میشه.

بعد از کلی پایین بالا کردن کانالها، به این نتیجه میرسم که تحمل برنامه های تلوزیون واقعاً سخته، پس ناچاراً میزنم روی شبکه آموزش که داره کار با کامپیوتر رو یاد میده. آقای مهندسی که با کلی دَک و پز نشسته پشت لپ تاپ، با اعتماد به نفس ِتمام، یه ابروشون رو میندازن بالا و میفرمایند: بعد از انجام تنظیمات لازم، ابتدا apply میکنین بعد هم ok رو میزنین! اون موقع ست که دلم میخواد کنترل رو پرت کنم تو صورتش که هنوز فرق اُکی و اپلای رو نمیدونه و داره به ملت آموزش میده!!!

حتماً برنامه های دیگه شون هم همینطوره دیگه! نه؟

دوشنبه 20 مهر1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 6:14 بعد از ظهر|