تبليغاتX
دلا و زندگي
 
    
  صد روز جدایی

فارغ از هر چی غم و غصه توی دنیا بود، با دریا (یکی از دوستام) راه کوچه و بازار رو پیش گرفتم تا اینکه بیپ گوشی از رسیدن یه اس ام اس با خبرم کرد. متن اس ام اس از طرف ارغوان، یک آشنای خانوادگی بود با این مضمون: "من الان دادگاهم. پاهام یارای حرکت ندارن. برام دعا کنین بتونم از پله ها بالا برم و هر چه زودتر این لحظه ها تموم شه..."

خیلی سخت نبود بفهمم این اس ام اس رو همزمان برای تمام لیست نزدیکانش فرستاده و عاجزانه ازشون التماس دعا داره...

با خوندن این متن دستام به لرزه افتاد. تپش محکم قلبم رو توی سینه ام حس می کردم . نمیدونم چرا دقیقآ می فهمیدم که چه حال بدی داره؛

یاد عروسیش افتادم که بین مهمونا عین الماس می درخشید... یاد رقص های شیطنت آمیزش و اون خنده های شیرین که همه رو محو خودش کرده بود... یاد نگاه های غرور آمیزی که به شوهرش می انداخت و با متانتِ تمام دستاشو به دستای اون گره می زد... یاد مرد آرزوهاش افتادم که آخر مجلس، با اصرار حضارینی که دورشون حلقه زده بودن، و آهنگین میخوندن "عروس رو ببوس"، چطور گونه ی ارغوان رو بوسید و همه ی ما فریاد شادی رو سر دادیم...

مدتی قبل، برنامه ی مستندِ هزار راه نرفته، زن و شوهری رو نشون میداد که برای طلاق توافقی به دادگاه مراجعه کرده بودن. اونا طوری از زندگی با هم ذلّه شده بودن که حتی طی ِ صحبت های ملایم قاضی دادگاه و آخرین تلاشش برای وصلشون، یک کلام می گفتن: حاج آقا زودتر تمومش کن...

صحنه ی آخر برنامه، اون لحظه ای که قاضی تسلیم تصمیمشون شد در حین بسم الله گفتن، عینکش رو به چشم زد، از پس جعبه ی جادویی، فضای سنگین دادگاه به خونه ی ما هم قالب شد. زن و مرد هر دو پشت به دوربین نشسته بودند اما میتونستم قطره های اشک زن رو ببینم. مرد با دلی سنگی به سمت قاضی رفت و طلاقنامه رو امضا کرد اما وقتی نوبت به امضای زن رسید، با یه دستش خودکار رو گرفته بود و با دست دیگه چشمای خیسش رو پاک می کرد...

با تمام سختی هایی که هر دوی اونارو وادار جدایی می کرد، زن بیچاره، لحظه ی جدایی بین تموم اون سیاهی ها، یه نقطه ی روشن، یه خاطره ی هر چند کوچک اما شیرین یادش میومد که که وادارش کنه دلتنگ بشه...

 

پنجشنبه 30 آبان1387 ? نوشته ی دلا ،ساعت 7:11 بعد از ظهر|  
    
  بوسه

یک روز می بوسمت... یک روز که باران می بارد... مثل همین روزها... یک روز که چترمان دو نفره شده و همه جا خیس خیس است... یک روز که گونه هایت زیر آن توسی خوشرنگ و زبر ، به سرخی میگراید... آرامتر از هر چه تصورش را کنی... آهسته می بوسمت...

 

 

پیوست: در حال حاضر هیچ مردی توی زندگیم نیست. و این، دلنوشتیست برای کسی که روزی که باید بیاد، میاد.

دوشنبه 27 آبان1387 ? نوشته ی دلا ،ساعت 12:30 بعد از ظهر|  
    
  صورتی چرک

همه جا صورتی... هر وسیله ای رو نگاه میکنم رنگ صورتیش بیداد میکنه... چشام بی هدف میچرخه. یه چیزی صدام میکنه اما درست نمیدونم این نجوا از کجاست... گوشم رو تیزتر میکنم. نگاهم روی خرس سفید رنگم ثابت میمونه. صدا از همین کوچولوی زیبا میومد. کِش رو از موهام باز میکنم و به سمتش میرم. میبوسمش. یه لحظه حس کردم با یه دختر سه ساله هیچ فرقی ندارم. قلبم به عقلم گفت :«به درک! بگذار مث بچه ها باشه!!!» تنش نرمه. صورتم رو نوازش میکنه. نوک دماغم رو میزنم به دماغش و با هم میخندیم. صدای خنده اش هم بیصداست. مثل همۀ حرفایی که توی سکوت بهم میزنه ...

شنبه 25 آبان1387 ? نوشته ی دلا ،ساعت 12:0 بعد از ظهر|  
    
  جدول

اولا به نظرم بیکار بودن کسایی که مینشستن پای جدول و ساعتها نگاهشون رو از روش بلند نمیکردن. اما یکی دو بار اتفاقی وقتی بابابزرگم جدول حل میکرد کنارش نشستم و  کلی حالش رو بردم. خودم طرفدار سودوکو شدم و چون حکم ورزش مغز رو داره کم پیش میومد که جدول خالیش رو ببینم و بی تفاوت از کنارش بگذرم.

اما یه دفعه اومدم جدول حل کنم که دو تا اشتباهم چنان دور از انتظار و بامزه بود که دلم نیومد ننویسمش.

 1- نوشته بود "شیر عرب". سه حرفی. خونه های جدول رو با حروف ع ل ی پر کردم.

هلیا خواهرم وقتی گاف به این گندگی رو از طرف من دید گفت این چیه نوشتی؟ با قیافۀ حق به جانب جواب دادم: مگه نمیگن علی آن شیر خدا شاه عرب؟؟ گفت منظورش شیر به زبان عربیه که میشه اسد!

2- "همراه هُول می آید!" بازم سه حرفی. یه کم ته خودکارم رو به لبم زدم و شروع کردم به نوشتن: ح ا ل... نگاه عاقل اند سفیه هلیا، از یه ضایع شدن دیگه خبر میداد. اما این دفعه مطمئن بودم. گردنم رو کج کردم و عین مستر بین وقتی میخواد یه مطلبی رو به کسی یاداوری کنه، یه نفس عمیق کشیدم و گفتم عزیزم مگه نمیگن پاشو بریم حال و هُول! اینم جوابش حال ِ دیگه!!! یکی زد تو سرم و خودکار رو از دستم کشید بیرون و اینطور نوشت. وَ ل ا

یکشنبه 19 آبان1387 ? نوشته ی دلا ،ساعت 1:50 قبل از ظهر|  
    
  مرگ در یک قدمیست...

وقتی وارد اتاقم شدم، مثل همیشه سردِ سرد بود. در رو پشت سرم بستم. بخاری اتاق رو روشن کردم و درجه اش رو گذاشتم روی کمترین حد ممکن. نشستم پای بخاری و شروع کردم به خوندن. تا شعاع یک متری ام پر بود از کتاب و فلش بوک و انواع جزوه ها و ورقهای باطله برای حل تمرین.

لباسم یه تاپ و شلوارک ساده بود و به همین خاطر گهگاهی حواسم میرفت یه اون کبودی که روی ساق پام افتاده بود. چهارزانو نشسته بودم و دستای مشت شدم رو زدم زیر چونه ام...

توی یک آن احساس کردم نمیتونم نفس بکشم! گلوم طوری کیپ شد که راهی برای تنفس نبود. چشام به معنی واقعی کلمه سیاهی رفت و دیگه هیچی نمیتونستم ببینم. انگار یه گوی درشت سُربی توی سرم به این وَر اون وَر قل میخورد. در یک جمله اینکه میدونستم دارم میمیرم!

قدرت فکر کردن نداشتم. آهسته به پهلو افتادم روی زمین. چشام هنوز باز بود اما سو نداشت. دنیا تاریک تاریک شده بود. هر چی زمان میگذشت اوضاع بدتر میشد. حتی قدرت ناله کردن هم نداشتم تا مامان به دادم برسه... به خداوندی خدا، مرگ رو با همون چشای بی فروغ دیدم...

گلوم کاملاً بسته شده بود و سرم داغ. یه گرمایی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. درد، فقط از سینه به بالای وجودم رو در بر گرفته بود... نفهمیدم چقدر گذشت که از شدت علائم کاسته شد و کم کم خوب شدم.

اگر تا یک ساعت پیش خبر نداشتم، الان با تک تک سلولای وجودم آگاهم که مرگ در یک قدمیست... درست همون زمانی که اصلاً انتظار اومدنشو ندارم!

چهارشنبه 15 آبان1387 ? نوشته ی دلا ،ساعت 12:57 بعد از ظهر|  
    
  شاید روزی در آینده

 دلم میخواهد من، مِنهای غرور باشم وقتی از من دور میشود... اگر قرار است هیچ وقت یکدیگر را نبینیم دلم میخواهد از نیمۀ راه سرم را برگردانم و از همان فاصله نظاره اش کنم... چه زیبا میشود اگر او هم لحظه ای بایستد و به پشت سرش نگاه کند...

آهسته باز میگردم... زمان دیر میگذرد... قدم هایم را سرعت میبخشم و خود را در آغوشش می افکنم... میدانم که با یک بوسه، فقط با یک بوسه همه چیز درست میشود...

اشتباه میکنم؟

شنبه 11 آبان1387 ? نوشته ی دلا ،ساعت 11:16 بعد از ظهر|  
    
  دلتنگِ دلتنگم...

 روی تخت به پهلو دراز کشیدم... گوشی موبایلم رو روشن میکنم و وارد Inbox اش میشم. میخونم و به یادم میاد... حلقۀ اشک چشامو میسوزونه... زمزمه میکنم که میتونی بهش زنگ بزنی! هیچ دلیلی محکم تر از دلتنگی نیست... خودمو به ندای قلبم میسپارم و شماره رو میگیرم...

صدای آشنا از اون ور خط به شوقم میاره... همۀ وجودم گوش میشه برای شنیدن... یه عالمه خاطرۀ خوب هجوم میارن به ذهنم... برای دور کردنشون هیچ مقاومتی نمیکنم... مثل همیشه من رو به اسم صدا میکنه... به روی خودم نمیارم که دلم تنگ شده... بعد از ده دیقه از این در و اون در گفتن دیگه حرفی نمیمونه...

بعد از خداحافظی گوشی رو قطع میکنم... دلم میگیره... گلوم تنگ میشه... دست چپم ضعف میره... یک قطره اشک آروم از گوشۀ چشمم قِل میخوره سمت بینی ام، اما اینقدر سنگین نیست که بیافته روی بالش... این نشونۀ خوبیه...

پیوست: کسی از پرشین گیگ دعوت نامه داره واسه من بفرسته؟ پیشاپیش ممنون

پیوست۲: مژگان نازنینم قدم های پاکِ عسل رو به زندگیت تبریک میگم...

چهارشنبه 8 آبان1387 ? نوشته ی دلا ،ساعت 8:22 بعد از ظهر|  
    
  چرا دلا ؟ ( پایان)

جيم بسته عيدي را از جيب پالتوي كهنه درآورد و با بي‌اعتنايي روي ميز انداخت و گفت: «بگير دلا جان، اين هديه ناقابلي است كه برايت خريدم؛ ولي متأسفم كه ديگر به دردت نمي‌خورد؛ اما طوري نيست. بازش كن و ببين چرا من از ديدن موي كوتاه تو ناراحت شدم. خيال نكن كه اگر تو موهايت را زدي، از محبت من نسبت به تو كم شده، نه، فقط دليلش همين بود...»

دلا با انگشتان مرتعش، بند را از هم باز كرد و به داخل بسته نظر انداخت. يك مرتبه فريادي از ذوق كشيد ولي بلافاصله ساكت شد. ظاهراً حقيقت دردناكي به يادش آمد و آن وقت به دنبال آن قطره‌هاي اشك سوزان از چشمانش سرازير گشت.

در ميان بسته كاغذ، يكسري شانه طلايي رنگ زيبا قرار گرفته بود. شانه‌هاي ظريفي كه دلا از مدت‌ها پيش آرزو مي‌كرد آنها را براي زينت موهاي خود بخرد، ولي هيچوقت اين آرزو صورت عمل به خود نگرفته بود. مكرر آنها را در پشت ويترين يكي از مغازه‌هاي «برودوي» ديده بود، اما چون قيمتش نسبتاً گران بود، هرگز نمي‌توانست پيش‌بيني كند كه روزي صاحب آنها خواهد شد.

و حالا اين شانه‌هاي ظريف الماس‌نشان آنجا مقابلش قرار داشت. چند دقيقه با وجد و شيفتگي و درعين‌حال اندوه و اسف به آنها نگاه كرد و اشك ريخت، بعد يكمرتبه آنها را برداشت و به سينه فشرد. وقتي چشمان حيرت‌زده شوهرش را ديد، گفت: «جيم نمي‌داني چقدر خوشحالم كه اين هديه قشنگ را برايم خريدي... مطمئنم كه موهايم زود در خواهد آمد و آن وقت خودم را با آنها خوشگل خواهم كرد».

حجاب تيره غم همچنان بر چهره شوهر كشيده شده بود. ساكت بود و حرفي نمي‌زد. او هنوز هديه‌اي را كه همسرش برايش خريده بود نديده بود، براي اينكه دلا هنوز فرصت نكرده بود آن را نشانش دهد.

پس از آنكه چند دقيقه همچنان در بيم و اميد گذشت، دلا نزديك شد و با سيماي متبسم، دستش را به سويش دراز كرد. در آن حالت، وضع زن به قدري پاك و معصومانه و روحش آنچنان لبريز از عشق و محبت بود كه هر چيز ولو حقير و ناچيز در چشم گيرنده درخشان و گرانبها جلوه مي‌كرد.

گفت: «ببين چه زنجير قشنگي است! خوشت مي‌آيد؟ اگر بداني چقدر مغازه‌ها را گشتم تا اين بند ساعت را پيدا كردم؟ حالا ساعتت را به من بده، مي‌خواهم ببينم به آن مي‌آيد يا نه»؟

جيم به جاي آنكه تقاضاي زن را اجابت كند خود را به روي نيمكت فرسوده افكند و لبخند حزن‌آلود بر لب آورد. وقتي او را در حال انتظار ديد گفت:

ـ دلا جان، بهتر است اين هديه‌هاي كريسمس را فعلاً در نقطه مطمئني بگذاريم و حفظ كنيم. آنها حيفند كه به دست بگيريم و به كارشان ببريم. ببين محبوبم، من از تو خيلي متشكرم كه اين بند قشنگ را برايم خريدي؛ ولي حقيقت مطلب اين است كه من ساعتم را فروختم تا بتوانم آن شانه‌ها را برايت بخرم... حالا هيچ اهميت ندارد، بهتر است شام را بياوري بخوريم، براي اينكه من خيلي گرسنه‌ام.

پایان.

سه شنبه 7 آبان1387 ? نوشته ی دلا ،ساعت 2:55 قبل از ظهر|  
    
  چرا دلا؟ ( قسمت سوم)

يك مرتبه در باز شد و جيم تو آمد. مثل هميشه خسته و كوفته بود. قيافه متفكر و لاغرش نشان مي‌داد كه خيلي كار مي‌كند. هر كسي با يك نگاه به صورتش مي‌فهمد كه جيم مرد مُسني نيست. شايد بيشتر از بيست و دو سال از عمرش نمي‌گذرد، منتهي گذشت روزگار و مشقت‌هاي زندگي پيرش كرده، با دستي كه از شدت سرما سرخ و متورم شده بود، در را پشتش بست و يك قدم جلو آمد؛ اما يك مرتبه تكاني خورد و سر جايش ايستاد. چشمش به دلا افتاده بود و آنچه را كه مي‌ديد نمي‌توانست باور كند. آيا او واقعاً زنش بود كه به اين قيافه درآمده بود؟ خيره‌خيره نگاه مي‌كرد و حرفي نمي‌زد. دلا هم با سيماي متبسم ولي آميخته با نگراني شوهرش را مي‌نگريست. زن جوان از نگاه‌هاي او ابداً چيزي نمي‌توانست بفهمد. نه اثر خوشحالي در آن مي‌ديد، نه اثر رنجش و نااميدي. نه مي‌توانست بفهمد كه آيا شوهرش از كار او رنجيده و نه قادر بود درك كند كه از عمل او راضي است.

ثانيه‌ها و دقايق پر اضطراب به قدري ادامه يافت كه «دلا» بيش از اين طاقت نياورد. ميز را به كنار زد و نزديكش شد. با صداي بلند گفت: «جيم، عزيز دلم، چرا اينطور نگاه مي‌كني؟ چرا اينقدر متعجب شده‌اي؟ اگر مي‌بيني كه موهايم را كوتاه كرده‌ام دليلي داشت. ببين محبوبم، فردا عيد كريسمس است و من نمي‌توانستم ببينم كه صبح عيد، چيزي به تو عيدي ندهم. چون وضع مالي‌مان خوب نيست و تو خودت هم خوب مي‌داني، به همين دليل موهايم را فروختم تا بتوانم چيزي برايت بخرم. حالا اميدوارم تو از موي كوتاه من بدت نيايد. اگر اينطور دوست نداري، ناراحت نشو؛ مي‌داني كه زود در خواهد آمد. خيلي زود... موهاي من زود بلند مي‌شود... من چاره‌اي جز اين كار نداشتم. لااقل به خاطر اين عيد به من تبريك بگو و بيا خوشحال باشيم. تو نمي‌داني كه من چه چيز كوچك قشنگي برايت تهيه كرده‌ام؟»

مرد جوان همانطور حیرت زده او را نگاه مي‌كرد و هر دم بر ميزان وحشت و نگراني زن مي‌افزود. ديگر چيزي نمانده بود كه دلا شروع به گريه كند. سرانجام سكوت را شكست و با آهنگ گرفته‌اي كه از آن اندوه و ندامت آشكار بود گفت: «چقدر عوض شدي... پس موهايت را كوتاه كردي و...»

دلا به ميان حرفش دويد: «آري عزيزم، كوتاه كردم و فروختم. حالا به من بگو: خيلي زشت شده‌ام؟ اينطور مرا دوست نداري»؟

جيم نگاهش را از روي صورتش برگرفت و به گرداگرد اتاق به گردش درآورد.

زن مضطرب بار ديگر پرسيد: «كجا نگاه مي‌كني؟ دنبال چه مي‌گردي؟ به تو گفتم كه آنها را فروختم. قيافه‌ات را باز كن؛ كمي بخند؛ امشب شب عيد است؛ به من بداخلاقي نكن؛ من اين موها را به خاطر تو از دست دادم؛ اما هيچ غصه و نگراني ندارد. باز هم در خواهد آمد. اگر آنها خوب بودند و تو آنها را دوست مي‌داشتي، درعوض بدان كه من هم خيلي تو را دوست دارم. اين كار را به خاطر تو كردم...»

و يك قدم ديگر نزديك شده با تبسم گفت: «خوب، حالا موضوع را فراموش كن، بيا بنشين تا شام را برايت حاضر بكنم...»

ادامه دارد...

شنبه 4 آبان1387 ? نوشته ی دلا ،ساعت 2:36 بعد از ظهر|