فارغ از هر چی غم و غصه توی دنیا بود، با دریا (یکی از دوستام) راه کوچه و بازار رو پیش گرفتم تا اینکه بیپ گوشی از رسیدن یه اس ام اس با خبرم کرد. متن اس ام اس از طرف ارغوان، یک آشنای خانوادگی بود با این مضمون: "من الان دادگاهم. پاهام یارای حرکت ندارن. برام دعا کنین بتونم از پله ها بالا برم و هر چه زودتر این لحظه ها تموم شه..."
خیلی سخت نبود بفهمم این اس ام اس رو همزمان برای تمام لیست نزدیکانش فرستاده و عاجزانه ازشون التماس دعا داره...
با خوندن این متن دستام به لرزه افتاد. تپش محکم قلبم رو توی سینه ام حس می کردم . نمیدونم چرا دقیقآ می فهمیدم که چه حال بدی داره؛
یاد عروسیش افتادم که بین مهمونا عین الماس می درخشید... یاد رقص های شیطنت آمیزش و اون خنده های شیرین که همه رو محو خودش کرده بود... یاد نگاه های غرور آمیزی که به شوهرش می انداخت و با متانتِ تمام دستاشو به دستای اون گره می زد... یاد مرد آرزوهاش افتادم که آخر مجلس، با اصرار حضارینی که دورشون حلقه زده بودن، و آهنگین میخوندن "عروس رو ببوس"، چطور گونه ی ارغوان رو بوسید و همه ی ما فریاد شادی رو سر دادیم...
مدتی قبل، برنامه ی مستندِ هزار راه نرفته، زن و شوهری رو نشون میداد که برای طلاق توافقی به دادگاه مراجعه کرده بودن. اونا طوری از زندگی با هم ذلّه شده بودن که حتی طی ِ صحبت های ملایم قاضی دادگاه و آخرین تلاشش برای وصلشون، یک کلام می گفتن: حاج آقا زودتر تمومش کن...
صحنه ی آخر برنامه، اون لحظه ای که قاضی تسلیم تصمیمشون شد در حین بسم الله گفتن، عینکش رو به چشم زد، از پس جعبه ی جادویی، فضای سنگین دادگاه به خونه ی ما هم قالب شد. زن و مرد هر دو پشت به دوربین نشسته بودند اما میتونستم قطره های اشک زن رو ببینم. مرد با دلی سنگی به سمت قاضی رفت و طلاقنامه رو امضا کرد اما وقتی نوبت به امضای زن رسید، با یه دستش خودکار رو گرفته بود و با دست دیگه چشمای خیسش رو پاک می کرد...
با تمام سختی هایی که هر دوی اونارو وادار جدایی می کرد، زن بیچاره، لحظه ی جدایی بین تموم اون سیاهی ها، یه نقطه ی روشن، یه خاطره ی هر چند کوچک اما شیرین یادش میومد که که وادارش کنه دلتنگ بشه...
