تبليغاتX
دلا و زندگي
 
    
  خواب و بیدار

اتفاقی بود که دیروز برام افتاد. مینویسم برای ثبت...
ناله‌کنان روی تخت اتاق مامان، عمود به حالت قرار گرفتن بالش‌ها دراز میکشم. اینقدر بی‌حالم که حتی نمیتونم روتختی رو کنار بزنم. چشام بسته‌ست و دل‌درد یک لحظه راحتم نمیگذاره... پامو جمع میکنم توی شکم و جنین‌وار خودمو نگه میدارم. اینجوری بهتره انگار... دلم میخواد یکی باشه کلیپس رو از موهام باز کنه... خودم جونشو ندارم... دستامو باید ببرم بالا و با قدرت پنجه اونو دربیارم، به نظرم کار سختی میاد... بی‌خیالش میشم.
از درد هنوز خوابم نبرده. چقدر زمان گذشته؟ نمیدونم. فقط دستهای قوی‌ای رو روی کمرم حس میکنم که میاد و میره... از زیر گردنم ماساژ میده تا روی کمرم و درد رو از بدنم بیرون میکنه... عضلاتم نرم‌تر شده و دردش کمتر... چند دیقه بعد دستش رو می‌کشه... بی‌اختیار گوشۀ لبم یه لبخند کمرنگ میشینه. کاش اونم ببینه! اینجوری میفهمه که حسّابی لذت بردم از انرژی مثبتی که بهم داده... همین که کمرم آروم میشه خواب هجوم میاره به چشام...
زمان رو گم کردم و نمیدونم چند دیقه یا ساعته که بی‌حرکت دراز کشیدم. فقط گزگز درد رو میفهمم که دوباره اومده سراغم تا بی‌طاقتم کنه... الآنه که شدت بگیره... بازم اون دست... دوباره حسش میکنم... با فشار ملایمی که روی بدنم میاره نیمه هوشیار میشم و بدون اینکه چشامو باز کنم می‌پرسم: مامان شمایی؟ جواب نمیده! دستاش میرن و میان... بدون کوچکترین حرفی... به خودم میام و از گوشۀ چشم اولین چیزی که از لای در باز میبینم مامانه که توی آشپزخونه‌ست و توی سینک داره چیزی رو پوست میکنه! جز من و مامان که کسی خونه نیست! حتی اگه بابا هم باشه که این چیزا براش مهم نیست! سرم رو به پشت میچرخونم و می‌بینمش... مامان ِ !!! (مامان ِ مادربزرگم که وقتی من  پنج سالم بود –سال70- فوت شد) مبهوت نگاش میکنم... با صدای لرزان از شوق میگم : مامان شمایی؟؟ هیچی نمیگه... مثل همۀ بارهای دیگه... هنوز همون پُنت با زنجیر بلندش گردنشه... مهربون‌ترین زن عالم اومده و می‌خواد درد من رو کم کنه...
وقتی از خواب بیدار شدم منگ بودم. باور نمیشد چیزیکه دیدم خواب باشه... هنوز جای پنجه هاش روی کمرم مونده... هنوز سری بعد از ماساژ رو حس میکنم... چطور ممکنه خواب بوده باشم؟!!!
مرسی مامان. هنوزم که هنوزه هر کی ازت حرف میزنه اشک توی چشاش میپیچه... حتی کسی که یکبار شما رو دیده...
میدونستی کلافه‌ام؟ میدونستی عصبی‌ام؟ میدونستی خسته‌ام؟
مرسی که اومدی مامان... مرسی مامان مهربونم...

چهارشنبه 13 خرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 6:20 بعد از ظهر|  
    
  تولد یک دوست...

موقع هایی که تنها میشم، یادت ذهنم رو قلقلک میده.
ببینم! واقعاً دیگه دوستت ندارم یا سعی میکنم دوستت نداشته باشم؟ شایدم جَنگ بین قَلبَمه که دوستت داره و عقلم که منعش میکنه از دوست داشتن... ولی میدونی که. عقلم همیشه میچربه به احساسم...
به هر حال گاهی، یه جایی، یه جوری چنان خاطراتت برام زنده میشه که داغی‌ش توی سر و کله‌ام میپیچه...
اینو بدون، حتی اگه فراموشت هم کنم، بر این عقیده خواهم ماند که روح تو، بزرگترین و پاک ترین روح دنیا برای یه دختر عاشقه...  با اینکه از وجود همچین صفحه‌ای بیخبری، اما دلم میخواست روز تولدت رو علاوه بر قلبم، اینجا هم ثبت کنم...تولدت مبارک... تولدت هزار هزار بار مبارک مستبد دوست داشتنی...
هنوز یادمه وقتی خواننده میخوند:" منو ببخش، که ندیده میگرفتم التماس اون نگاه مهربونو..." گوشۀ چشمت به من بود...

پیوست: کامنتدونی پست قبل، برای نظراتتون باز میمونه.

دوشنبه 11 خرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 5:48 بعد از ظهر|  
    
  جام شوکران

دو دسته از آدما، توی این دنیا و اون دنیا لعنت شده‌اند. اونایی که با وجود داشتن همسر، با شخص دیگه‌ای وارد رابطۀ عاشفانه میشن و دیگه، کسانی که از تأهل فرد مقابلشون باخبرند ولی باهاش طرح دوستی میریزن...
فرقی نمیکنه که دختر(یا زنی) با مرد زن‌دار دوست بشه یا پسر (یا مردی) با زن ِشوهر دار! اینجور روابط برای هیچ اعتقاد و قشر و دین و مسلکی قابل قبول نیست و در نهایت اونها محکومند به خیانت و بی‌بندوباری اخلاقی...
وقتی یه زن وارد زندگی مردی میشه که میدونه پسر ِخونه نیست، باید خیلی کثافت، تأکید میکنم، خیلی کثافت و هرزه باشه که با مرد همکاری کنه و روابطش رو شروع کنه (وای به حال ادامه‌اش)
اینجور آدما مثل شوکران میمونن که توی جام زیبا و وسوسه‌انگیز ریخته شده و فقط یک قطره‌اش برای تباه کردن یه زندگی کافیه...
خانوم و یا آقایی که همچین کاری کردی، بعضی گناه‌ها جایی برای توجیه نداره. بیخودی خودت رو گول نزن! نگو آخه فلانی زنش رو دوس نداره، زنش غذا درست کردن بلد نیست، سرد مزاجه یا هزارتا دلیل مزخرف و چرت دیگه که فقط به درد خودت میخوره و اون روح رذل و حقیرت...
یادمه یه خواننده، توی کامنتش نوشته بود حیوون‌ها رو دست کم نگیریم! شرافتشون خیلی بیشتر از بعضی آدمهاست... الحق و االانصاف که درست می‌گفت. اگه بگم اینجور آدما از سگ کمترن، کلاس ِسگ رو پایین آوردم. چرا که سگ وفاداره! با پرتاب یه تیکه استخوون به طرفش بهت احساس دِین میکنه؛ چطور میشه مردی که به زن توی خونه‌ش خیانت میکنه کنار سگ گذاشت؟ نه. حیف سگ!
یه بار رفتم دادگستری برای دیدن یکی از دوستانم که اونجا کار میکنه. خانومی رو نشونم داد که مسئول شلاق بود. اینقدر نسبت بهش احساسی بدی داشتم که رومو برگردوندم و دیگه نگاش نکردم، ولی حالا بهش خداقوت میگم و خوشحالم که هست تا همچین زنهایی رو جوری تنبیه کنه که درد بکشن... گرچه دردِ روحی‌ای که اونا وارد زندگی همسر ِدوست‌پسرشون!!! میکنن خیلی بیشتر از این حرفاس ولی بازم بهتر از هیچیه.
اگه تویی که اینجا رو میخونی یکی از اون زنهایی (با عرض معذرت از دوستای عزیز و خواننده‌های محترم) بدون اکثریت آدم‌ها نه تنها توجیه‌ات رو نمیپذیرن بلکه دقیقاً میدونن که یه انسانی!!! مثل تو چقدر باید نانجیب باشه که همچین کاری بکنه.
هرگز هرگز هرگز هیچ حقی با تو نیست. خودت رو به در و دیوار نکوب لطفاً. خسته میشی!

یکشنبه 10 خرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 10:29 بعد از ظهر|  
    
  در ادامه!

یه حسی که هنوز درست نمیشناسمش، وادارم میکنه بیشتر دربارۀ تعصب‌ حرف بزنم. انگاری میخوام تک‌تک افکارم رو برای خودم دیکته کنم!
به نظر من دلیل گیر دادن یک زوج به همسرش یکی از موارد زیره:
۱- شخص همه رو به چشم خودش میبینه و فکر میکنه همه –اصطلاحاً- چشم ناپاک دارن.(ضرب‌المثل مرتبط: کافر همه را به کیش خود پندارد!)
2- گذشتۀ پُرکاری داشته و تصورش بر اینه که همسرش هم مثل خودش روزهای نه چندان سالمی رو گذرونده و با انواع روابط با جنس مخالف دست‌وپنجه نرم کرده.
3- از گذشتۀ همسرش آگاهه و همیشه ترس تکرار اون روزها و بعضاً از دست دادن همسر باهاش میمونه که مبادا بنیاد زندگی ِبی‌بنیادش رو از جا بکنه...
4- توی خانواده با فرهنگ گیر دادن ِالکی بزرگ شده فکر میکنه اگه به همسرش اعتماد کنه(با تمام شناختی که از اون داره و میدونه همونیه که میخواد) یه چیزی کم گذاشته و خدایی ناکرده از وجاهتش کاسته میشه!
5-
حرف مردم رو عزیزتر از زندگی خودش میدونه و برای اینکه به زعم خودش، در دهنشون رو ببنده، برای یک عمر آسودگی رو از زندگیش بیرون میکنه و  جام زهرآلود دعوا و حتی کتک‌کاری رو هر روز قلُپ‌قلُپ سر میکشه...
۶- یا اینکه طرف یه بیمار روانی باشه. (با تشکر از آیلار)
چیز دیگه‌ای هم هست؟؟!! اگه هست و به فکر من نرسیده شما به لیست اضافه کنید.
فکر می‌کنم هر کدوم از اینا برای تنگ شدن عرصه زن یا شوهر کافیه و در صورت تکرارهای متوالی میتونه دلیل محکمی برای جدایی باشه...
اگه دختر و پسر قبل از ازدواج، به جای حرفای پروانه‌ای که تو من رو چند تا دوست داری و من تو رو چند تا دوست دارم، تمام این موارد رو با هم بررسی کنن و توی گفتارشون نهایت صداقت رو داشته باشن، بتونن خودشون رو توی اون شرایط تصور کنن و به هم بگن در مقابل چنین برخوردی چه واکنشی نشون میدن. دو حالت براشون پیش میاد. یا به تفاهم نمیرسن و ازدواجشون هیچ وقت سر نمیگیره(که به مراتب بهتر از اینه که سر بگیره و هنوز امضای سند ازدواج خشک نشده دنبال جور کردن شاهد دادگاه طلاق باشن) یا اینکه طرفین به یه حد تعادل میرسن و خودشون رو برای برخوردهایی که ممکنه در آینده براشون پیش بیاد آماده میکنن(در یک کلام اخلاق طرف مقابلشون رو میپذیرند.)
اگه پسری میخواد از همسرش جدا بشه یا بالعکس، به هر دلیلی که باشه، فقط و فقط و فقط خودشون دوتا مقصرند. ازدواج با چشمای بسته کمترین عواقبش جداییه... دوره دوره‌ای نیست که عاشق چشم‌وابروی کسی بشیم و بدون در نظر گرفتن خیلی از مسائل، برای یک عمر به زندگی با کسی که نمیشناسیمش تن بدیم...
 چقدر قبول دارم این جمله رو که "قبل از ازدواج چشمات رو کاملاً باز کن و بعد از ازدواج اون رو کمی هم بیار!"

شنبه 9 خرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 3:14 بعد از ظهر|  
    
  حسادت یا تعصب؟

 یه سئوالی برای من پیش اومده. چرا وقتی یه آقایی، خانومش رو (برای مثال) از رقصیدن با دوستان خانوادگی یا حتی پسرهای فامیلش! منع میکنه همه بهش حق میدن و میگن مرد ِ و غیرت داره! احسنت و مرحبا به این همه غیرت!!! ولی وقتی یه خانومی خوشش نمیاد شوهرش با شخص خاصی برقصه یا حتی حرف بزنه محکومش میکنن به حسود بودن! (این رو دیگه هر بچه‌ای میدونه که حس ششم زنها خیلی قوی‌ه و اگه ریگی به کفش شوهرشون باشه سریع متوجه‌ میشن)
یه بنده خدایی داشت باهام از دختری حرف میزد که مدتی باهاش نامزد کرده و حالا نامزدیشون بهم خورده. میگفت: مشکل از جایی شروع شد که یه بار خیلی اتفاقی دوست‌دختر سابقم بهم زنگ زده و حال احوال کرده! نامزد ِ بی جنبه‌ام هم یکاره گفته نمیخوام سایۀ هیچ زنی روی زندگیم باشه. همۀ زنها همیجوری حسودن!!! من هم بهش گفتم یه لحظه جای خودت رو با اون عوض کن. اگه دوست پسر سابق اون بهش زنگ میزد و کلی تو رو پشت خط نگه میداشت به خاطر صحبت با اون، تو چیکار میکردی؟  یا جدا میشدی یا اینکه میگفتی نمیخوای سایۀ هیچ مردی روی زندگیت باشه ولی توی روز به روز زندگیت اون جریان از ذهنت پاک نمیشد و همسرت رو سرزنش میکردی... جوابی نداد ولی سکوتش برام کافی بود.
هیچ وقت به این فکر نکردم که اسم "تعصب" برای این نوع خلق‌وخو مناسبتره یا "حسادت". اما ایمان دارم که هرچی هست، برای طرفین عیناً یکسانه و فرقی نداره. اگه زنها حسودن مردها هم هستن یا اگه مردها با غیرتند زنها هم همینطور...

چهارشنبه 6 خرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 1:5 بعد از ظهر|  
    
  دوستت دارم از این رو که مکافاتت میکنم!

 گذشته‌ای که داشتم، دُرست مثل یه آینه همیشه و در همه‌حال پیش رومه...
آدمایی که اومدن توی زندگیمو رفتن، یا موندن و هستن، محبت‌های بی‌حد و حصری که بهم هدیه می‌کردن بدون داشتن کوچکترین توقعی... چیزایی که ازشون یاد گرفتم  و خاطره‌های ریز و درشتی که همیشه همراه من خواهند بود...
میون این همه لحظه‌های پرخاطره‌یی که برام ساختن به خودم نگاه میکنم و رفتارم رو آنالیز می‌کنم که چطور بعضیشون رو کلافه میکردم!!! هر کی برام عزیزتر بود بیشتر اذیتش میکردم و گاهی به مرز جنون می‌رسوندمش... وقتی شروع می‌کردم به آزاردادن، از دورن ِخودم باخبر بودم که دلیل تمام این کله‌شقی‌ها دوست داشتن ِزیاده و فکر می‌کردم اون هم میدونه و باید خوشحال باشه از اینهمه شقاوت و سنگدلی!
با این‌حال، نمیدونم چطورهمۀ اون آدما به اسم دخترمهربون ازم یاد میکردن و میکنن...
آهای آدمهای قصه‌های من! بدونید که ازتون یاد گرفتم... یاد گرفتم که روی لبام فقط لبخند باشه، نگاهم لبریز موج عشق و گذشت، و توی آهنگ کلامم فقط صداقت ومهربونی طنین بندازه... از این به بعد خبری از مکافات و اذیت نیست! راه محبت کردن رو یاد گرفتم...

آهای آدم‌بزرگهای دیروز و امروز، آدم کوچولوهای پاک و یک‌رنگ، و همسن‌وسال‌های همیشه همراه من
دوستتان دارم
دوستتان خواهم داشت

پیوست: عنوان مطلب برگرفته از اشعار رابیندرانات تاگوره.(با تشکر از تذکر سمانه م.)

سه شنبه 5 خرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 11:59 قبل از ظهر|  
    
  احساس بزرگی!

تارا دختر عموی هشت‌ساله‌ام کنارم نشسته و باهاش گپ میزنم.
من: خیلی تپل شدی تارا! من عاشق دختربچه‌های تپلم. اینقدر سوسیس کالباس‌هایی رو که بابا از کارخونه میاره میخوری اینطوری تپل شدی؟
تارا: نه، گاهی اوقات میاره. آخه مامان میگه زیادش خوب نیست!
من: مامان درست میگه. ولی وقتی میری کارخونه که دیگه نمیشه نخورد. نه؟
تارا: نه! آخه هنوز خام‌ن. من اونجوری دوس ندارم.
من: آره خب. ولی کالباس که دیگه پختن نمیخواد!
جمله‌‌ام که تموم شد تکونی به خودش داد و یه جوری نگام کرد که انگار داره به یه دختر ِکوچولوتر از خودش نگاه میکنه! همۀ تغییر حالتش به این خاطر بود که فهمید خودش یه چیزی رو میدونه که من نمیدونم. چشماش از اعتماد به نفس زیاد برقی زد و مثل معلمی که میخواد به شاگردش درس میده گفت: چرا. میشه کالباس رو هم بپُخی!
دوست داشتم لذتی رو که از احساس بزرگ شدن میبره دوچندان کنم. با تعجب گفتم جدی میگی؟ من که نمیدونستم!! میشه بگی چطوری؟؟ و با همون حالت شروع کرد به دادن توضیحات بعدی...

یکشنبه 3 خرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 10:19 قبل از ظهر|  
    
  حماسۀ دوم خرداد

از همون اول میدونستم تولدم، روز خاص و مهمی‌ه. البته اذعان دارم که این تفکر تا مدتهای مدید فقط اقتضای سنین کودکی بود چراکه بعد، متوجه شدم دوم‌خرداد فقط برای من ارزشمنده نه دیگران، نه بقال سرکوچه یا حتی همسایه بغل‌دست!
تا اینکه 12 سال پیش، روز دوم‌خرداد سال 1376به واسطۀ حضور پرشور خاتمی ِعزیز رنگی دیگر گرفت و در خاطر ما جوونها برای همیشه ثبت شد... از فردای اون اتفاق، تمام روزنامه‌های کثیرالانتشار تیتر اصلی خبرشون رو در صفحۀ اول و با فونت درشت به وقایع روز دوم‌خرداد اختصاص دادند...
اون روز وقتی همۀ شرکت‌کنندگان، طبق آموخته‌ها و عادات همیشگی مشتهای گره کردشون رو به آسمون میکوبیدند و شعار میدادند: مرگ بر آمر*یکا!!! مرگ بر ... مرگ بر ...  هنوز صدای خاتمی توی گوشمه که در جواب این مرگ گفتنها چطور با وقار گفت: لطفاً در حضور من از مرگ صحبت نکنید... صدای سوت و دست حضارین به همون آسمونی بلند شد که تا همین یک دقیقه پیش بهش مشت میکوبیدن... موجب مثبت خاتمی به همه قالب شده بود...
خاتمی ِعزیز، به خاطر تمام آزادیهایی که در دورۀ ریاستتون به جوونها دادین ازتون سپاسگزارم. خوب توی خاطرم هست وقتی وسط سخنرانیتون یکی از دانشجوها از پشت در با جیغ و داد خودش رو وارد همایش کرد و شما از مأمورینی که مسئول آرامش و نظم نشست بودن و باهاش برخورد کردند خواستی راحتش بگذارند تا بیاد و حرفش رو بزنه... اومد و حرفاش رو زد و یک در میون جمله‌هاش گفت آخه برای ما چیکار کردی؟؟ و شما در نهایت اقتدار و البته مهربانی گفتی: حداقل کاری که کردم اینه که شما میتونی به خودت جرئت بدی که جلوی خودم بر علیهم شعار بدی...
خاتمی عزیز، دورۀ دوم ریاست شما من رأی اولی محسوب میشدم و هنوز هم مفتخرم که جملۀ " امید من رأی اولی‌ها هستند..." شامل حال من هم میشد و اولین مهر انتخاباتی شناسنامه‌ام متعلق به رئیس جمهور پرشکوه اصلاحات و مبتکر ایدۀ گفتگوی تمدن‌هاست...
وقتی شما رو توی تلوزیون موقع شرکت در نشست‌های سیاسی با وزرا کشورهای خارجی می‌دیدم، مثل دختر کوچولویی که پدرش رو به همه نشون میده و با افتخار میگه "اون آقایی که خوش‌تیپه بابای منه!" لبریز از شعف میشدم از دیدن اون همه دانش، منش، صلابت، اقتدار، صورت بشاش و پرستیژی که درخور مقام ریاست جمهوری بود...
خوشحالم که تولدم روز دوم خرداده آقای خاتمی...
میدونم که شما به میرحسین موسوی رأی میدین؛  من هم برای حمایت از شما به کاندیدای منتخبتون رأی خواهم داد...

پیوست۱: از تمام خواننده‌ها جداً خواهش میکنم، چه اونایی که با من موافقند و چه مخالفند، توی کامنتدونی به هیچ‌کس توهین نکنند! این پست فقط حرفایی بود که مدتها هوس نوشتنش رو داشتم! پس به جای کـُری خوندن و حرفای ناراحت کنند، به نظر هم احترام بگذاریم!! ممنونم.
پیوست۲: یه کادوی خیلی خیلی کوچولو تدارک دیدم که در اولین فرصت تقدیم شمایی کنم که همیشه همراهم بودین... فقط برای تشکر از این همه لطف و مهربونی...
پیوست۳: نمیدونم چرا نمیتونم برای هیچ بلاگفایی نظر بزارم!!
پیوست۴: خواهشاً یادتون نره که تولد من هم هست. لطفاً تبریک بگویید

شنبه 2 خرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 0:12 قبل از ظهر|  
    
  ناز و نیاز

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید      بلبل به غزل‌خوانی و قمری به ترانه

جمعه 1 خرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 12:15 بعد از ظهر|