اتفاقی بود که دیروز برام افتاد. مینویسم برای ثبت...
نالهکنان روی تخت اتاق مامان، عمود به حالت قرار گرفتن بالشها دراز میکشم. اینقدر بیحالم که حتی نمیتونم روتختی رو کنار بزنم. چشام بستهست و دلدرد یک لحظه راحتم نمیگذاره... پامو جمع میکنم توی شکم و جنینوار خودمو نگه میدارم. اینجوری بهتره انگار... دلم میخواد یکی باشه کلیپس رو از موهام باز کنه... خودم جونشو ندارم... دستامو باید ببرم بالا و با قدرت پنجه اونو دربیارم، به نظرم کار سختی میاد... بیخیالش میشم.
از درد هنوز خوابم نبرده. چقدر زمان گذشته؟ نمیدونم. فقط دستهای قویای رو روی کمرم حس میکنم که میاد و میره... از زیر گردنم ماساژ میده تا روی کمرم و درد رو از بدنم بیرون میکنه... عضلاتم نرمتر شده و دردش کمتر... چند دیقه بعد دستش رو میکشه... بیاختیار گوشۀ لبم یه لبخند کمرنگ میشینه. کاش اونم ببینه! اینجوری میفهمه که حسّابی لذت بردم از انرژی مثبتی که بهم داده... همین که کمرم آروم میشه خواب هجوم میاره به چشام...
زمان رو گم کردم و نمیدونم چند دیقه یا ساعته که بیحرکت دراز کشیدم. فقط گزگز درد رو میفهمم که دوباره اومده سراغم تا بیطاقتم کنه... الآنه که شدت بگیره... بازم اون دست... دوباره حسش میکنم... با فشار ملایمی که روی بدنم میاره نیمه هوشیار میشم و بدون اینکه چشامو باز کنم میپرسم: مامان شمایی؟ جواب نمیده! دستاش میرن و میان... بدون کوچکترین حرفی... به خودم میام و از گوشۀ چشم اولین چیزی که از لای در باز میبینم مامانه که توی آشپزخونهست و توی سینک داره چیزی رو پوست میکنه! جز من و مامان که کسی خونه نیست! حتی اگه بابا هم باشه که این چیزا براش مهم نیست! سرم رو به پشت میچرخونم و میبینمش... مامان ِ !!! (مامان ِ مادربزرگم که وقتی من پنج سالم بود –سال70- فوت شد) مبهوت نگاش میکنم... با صدای لرزان از شوق میگم : مامان شمایی؟؟ هیچی نمیگه... مثل همۀ بارهای دیگه... هنوز همون پُنت با زنجیر بلندش گردنشه... مهربونترین زن عالم اومده و میخواد درد من رو کم کنه...
وقتی از خواب بیدار شدم منگ بودم. باور نمیشد چیزیکه دیدم خواب باشه... هنوز جای پنجه هاش روی کمرم مونده... هنوز سری بعد از ماساژ رو حس میکنم... چطور ممکنه خواب بوده باشم؟!!!
مرسی مامان. هنوزم که هنوزه هر کی ازت حرف میزنه اشک توی چشاش میپیچه... حتی کسی که یکبار شما رو دیده...
میدونستی کلافهام؟ میدونستی عصبیام؟ میدونستی خستهام؟
مرسی که اومدی مامان... مرسی مامان مهربونم...

