تبليغاتX
دلا و زندگي
 
    
  جمعه‌ای که گذشت

از دهنم در رفت که فردا میخوام برم نماز جمعه... کاش لال میشدم و نمیگفتم... چون توی کنفرانس شبانۀ خونۀ مادربزرگه، با مخالفت و ممانعتِ شدیدِ تمام خانواده، اعم از مادر و خالهها و دایی و ... مواجه شدم که نباید بری، اگه بری اِل میشه و بل میشه! اما من همچنان مصمم بودم و به رفتن اصرار میکردم که یهویی!!! همه با هم تصمیم گرفتن از هشت صبح روز جمعه به جاده چالوس برن تا من ناکام بمونم!!! قرار رو گذاشتن، حتی نوع غذا رو برای نهار و شام! تعیین کردن و برای خودشون بریدن و دوختن... اینطوری شد که علیرغم میل باطنیم باهاشون همراه شدم... روحم تهران جا موند و جسمم رفت توی یکی از ماشینها و زدیم به جاده. اما چون یه جورایی دیر رسیدیم جاده یکطرفه شده بود و مجبور شدیم به پارک جنگلی چیتگر بسنده کنیم (جاهای بهتر از چیتگر هم بود اما به دلیل نداشتن توالت، با مخالفت برخی از اعضا کنسل شد). خلاصه که از اونجا هر چقدر سعی کردم با دوستام ارتباط برقرار کنم موفق نشدم اما تونستم صدای آقای هاشمی رو از طریق رادیوی یکی از ماشینها که تمام درهاش رو چهارطاق باز گذاشته بود و صداش توی فضا میپیچید بشنوم. دویدم کنار ماشین و هر دیقه دست میزدم و جیغ می‌‌کشیدم و میپریدم هوا! که دمت گرم و سرت خوش باد...
بعد از تموم شدن خطبۀ دوم اینقدر کوک بودم که یک لحظه هم صدای خنده
ام قطع نمیشد... تا جایی که جون داشتم دوچرخه سواری کردم و توی پیست دور زدم و خندیدم و خندیدم...

من به آینده امیدوارم...

دوشنبه 29 تیر1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 3:19 قبل از ظهر|  
    
  دیالوگ

دیالوگی که یکی از کاراکترهای فیلم "درباره الی" به زبون میاره، چند روزه فکرم رو مشغول کرده...

"یه پایانِ تلخ، بهتر از تلخی ِ بی پایانه..."


چهارشنبه 24 تیر1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 6:14 بعد از ظهر|  
    
  سلطان وجود...
وقتی قلب پاک و سادهت میشه سلطان وجودت، میفهمی به راحتیِ یه آب خوردن میشه روی همۀ خاطرههای تلخ، خط بطلان کشید و به عاشقانهها سلام کرد... زندگیت میل میکنه به سمت خوبیها... مثلاً میشی یکی از اون آدمایی که به هیچوجه طاقت قهر رو نداره و واسه آشتی همیشۀ خدا پیشقدمه! کی میدونه؟ شاید بیمحابا پریدی و یه ماچش هم کردی و توی کسری از زمان داستان ِدلخوری و سوءتفاهم تموم شد. اما در کنار این روح ِتازهای که به زندگیت میبخشی، باید پی ِخیلی چیزا رو هم به تنت بمالی! مخصوصاً اگه طرفِ مقابلت بیظرفیت باشه!!!
خدا نکنه که بد عادت شه و بعد از هر بحثی منتظر بمونه که بری و از دلش دراری! میشی مصداق همون حکایتِ لطفِ مکرر و وظیفه! حتی گاهی واسهت طاقچهبالایی میزاره که بیا و ببین! مغز نخودیش شروع میکنه به چرتکه انداختن و نتیجۀ حساب کتاباش این میشه که نه بابا! انگار خبریه و ما هم واسه خودمون کسی هستیم! لابد آخرش هم میفهمن که لایق خیلی بیشتر از اینا هستن و سرشون کلاه رفته! پس بهتره که دنبال یه کِیس مناسبتر بگردن که خدایی نکرده حقشون تضییع نشه...
یعنی خیلی سختشونه که بفهمن اسم این کارا مِنتکشی نیست؟ قدرت تحلیلشون همین قدره؟ میخوام بدونم توانش رو ندارن تا اون حسی رو که تا حالا هزار هزاربار به انحا مختلف تجربهش کردن، حتی شده یک بار مجال بـِدن تا همسرشون لمسش کنه؟! اصلاً ببینه طعم ناز کردن و دیدن نیاز چه جوریه؟!!!

...
اگه خدایی نکرده شما هم یکی از اونایی، وقتی دیدی نه یک بار، نه دوبار، نه سه بار، بلکه همیشه و همیشه طرفت پا پیش میزاره و باهات آشتی میکنه، یه موقع توهّم ورت نداره که تو کارت خیلی درسته و هیچ اشتباهی نداری! خیال نکنی هیچ خطایی متوجه تو نیست! جون هر کی دوست داری متصور نشی که لیاقتت خیلی بالاتر از اینی
ه که جلوت ایستاده و قربون چشم و ابروت میره یا اگه پیشش نباشی ز ِرت و ز ِرت زنگ میزنه بهت و میگه دوستت داره! میگه فراموش کن همهچی رو و یا حتی میگه ببخشید!!! اون کسی که خیلی کوچولوهه تویی، نه اون.
پیوست1
: به یه دوست خیلی عزیز قول دادم که دیگه حتی جملهای از سیاست ننویسم! فقط میخوام بپرسم چرا فریاد الله اکبر این شبها پررنگتر شده?
پیوست2: سعیم بینتیجهس برای نوشتن مطلبی که رگۀ تلخی توش نباشه...

چهارشنبه 17 تیر1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 4:33 قبل از ظهر|  
    
  بی عنوان

هستم. نه اینکه خوب باشم... نه... چون هنوز نتونستم حضور مجدد این جناب رو در چهار سال آینده هضم کنم یا نادیده بگیرم... نه سُم داریم، نه دُم! خیال برش داشته که گولمون زده. این دروغ گندهتر و قبیح‌‌تر از اونی بود که بتونه توی جیبت قایمش کنه و کسی نفهمه...
.....
اجباراً کوتاه میایم که بمونی و بمونی و بیشتر حس کنی این موج عظیم تنفری رو که هر روز به سمتت فرستاده میشه... چطوره که روی صندلی ریاستِ یکی دیگه به زور ِتقلب تکیه میدی با اینکه میدونی خیلیا از بودنت ناراحتن؟ چطور طاقت میاری که یه ملت توی دلشون بهت فحش بــِدن؟ من اگه جای تو بودم به سنگینی ِ خودم میکشیدم کنار! کاش به جای شعبدهبازی روی رأ.یها که هر بچهای ازش خندهش میگیره، شکست رو قبول میکردی... با بند بند وجودم آرزو میکنم یه روزی نباشی... برای همیشه نباشی...
.....
هیچوقت نمیخواستم اینطور بنویسم. بنویسم که تمام طرفداران احـ.ـمدینژاد یه ریگی به کفششون هست!! بنویسم که همشون مثل همند!! ولی متأسفانه دارم مطمئن میشم که تمام طرفدارانش یه مشکلی دارند!
نمیدونم چرا ولی وقتی فله
ای به هواداران موسوی نگاه میکنم یا روشنفکرند، یا تحصیلکرده، یا هنرمند، و همگی خواستار تغییر و بهتر شدن شرایط کشورشون، همگی صلحطلب و متین! اما نمیدونم این چه معادلهایه که طرف مقابل این قشر، همه ستیزهجو و بدگمانند! عدهای متأسفانه بیسواد و فاقد حتی کمترین اندازه درک سیاسی! همه یا بسیجیاند یا منفعت شخصی دارند یا کمیته امدادیاند و یا متعصب الکی...
از اطرافیان ِمن دقیقاً چند نفری که به این آقا رأی دادند تا حالا سه خط روزنامه نخوندن و جز اسم احمدی
نژاد اسم دیگهای بلد نبودن! همه رفتاری وحشیمآبانه دارند و خویی جنگطلب!!!به این نتیجه رسیدم که پرسیدن سئوال ِ"به کی رأی دادی؟" در اول دوستی، یعنی دقیقاً جایی که هیچ شناختی وجود نداره، میتونه خیلی چیزا رو معلوم کنه! عجیبه که بین طرفداران دو تا کاندید اینقدر تفاوت باشه! یادم باشه قبل از شروع دوستی با هر کسی، ازش بپرسم "به کی رأی دادی؟"
پیوست: چند روزی به اینترنت دسترسی نداشتم، ببخشید. البته مچکرم از دوستانی که نگران شدن و نگرانیشون رو ابراز کردن. جـِداً مچکرم!

جمعه 12 تیر1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 9:48 بعد از ظهر|