تبليغاتX
دلا و زندگي
 
    
  درغگوهای پروفشنال!

یه چیزی رو خـــوب فهمیدم.
تمام کسایی که میگن :"من از دروغ گفتن متنفرم و هرگز دروغ نمیگم!" از تمام دروغگوهای حرفهای ِ عالم دروغگوترند.

شنبه 31 مرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 4:33 قبل از ظهر|  
    
  قارچ‌های سمّی (2)

یکی دو روز بود با هم حرف میزدیم. بهش گفتم حتی اگه کسی رو دوست داری، خواهش میکنم دور منو خط بکش! میگه نه! نه دوستی دارم، نه عشقی، و نه زنی! تو چی؟ - اگه کسی رو داشتم، الآن گوشی دستم نبود که بخوام به سئوالای شما جواب بدم... - ساعت چهار و پنج که کارام سبکتر شد دوباره باهات تماس میگیرم. - خدافظ! میگه: اِ، به این زودی؟ خداحافظی دوتا آدم که هم رو دوست دارن باید آروم آروم باشه! - من که تو رو دوست ندارم هنوز! میگه کِی بیام ببینمت؟ - هنوز صلاحیتش رو نداری! (الآن چقدر خرسندم از اینهمه بیتعارف بودنم)
***
توی مجتمع تجاری با هلیا مشغول خرید کردنیم. ساعت مچی، عدد هشت رو نشون میده، ولی ازش خبری نیست! شماره
ش رو میگیرم... بوق اول به دوم نرسیده گوشی رو برمیداره؛ - سلام! سلام آرمان، چطوری؟ - ممنون. - قرار بود تماس بگیری، چیزی شده؟... هنوز جواب نداده قطع میشه. دوباره سعی میکنم... گوشی رو برمیداره میگه الو الو.. و بوق اشغال! بار سوم –دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد- توی دلم میگم حتماً شارژ گوشیش تموم شده! دیگه پیگیر نمیشم و بیاهمیت گوشی رو میزارم تو کیفم.
بعد از گذشت ده دیقه تلفن زنگ میخوره. شمارشو میبینم. برمیدارم و سلام میکنم. صدای یه خانوم از اون ور خط میخکوبم میکنه. سلام، شما؟ - با تعجب میگم شما تماس گرفتین، اونوقت از من میپرسین؟ - من خانوم ِ آرمان هستم. شما؟
برای یک لحظه از هرچیزی که توی دنیا هست و نیست متنفر میشم!- من دلا هستم! با خواهش و اصرار ازم میخواد بگم چقدر شوهرش رو میشناسم و تا چه اندازه باهاش در ارتباطم... قبل از هر حرفی میگم: میشه اسمتون رو بدونم؟؛ بلد نیستم با کسی حرف بزنم که اسمش رو نمیدونم! تعریف میکنم که کی
ام و آرمان چطور قانعم کرده باهاش همصحبت شم... خیالش رو راحت میکنم که هیچ دیداری نداشتیم و فقط دو روزه این آقا(؟) با من تماس میگیرن...
بعد از حرفامون میگه اگه خواستی باهاش صحبت کن. دیگه برای من مهم نیست! به جون بچه
ام دیگه مهم نیست که با کسی باشه یا نباشه!! با تأکید بهش میگم "اولین بار قسم خورد که هیچ دوستی نداره، من نمیدونستم اون ازدواج کرده وگرنه... "
این حرفا چه فایده
ای داشت؟ فقط باید قطع میکردیم. بیمحابا گفتم چطور با همچین مردی زندگی میکنی که منکرت میشه؟ چطور میتونی تحملش کنی؟ با بغض گفت تا حالا ده نفرو صیغــه کرده. دیگه خسته شدم... به خدا خسته شدم... و زد زیر گریه...نفهمیدم اون مرتیکه چی میگفت و نمیزاشت درست حرفشو بزنه که آخرش برگشت گفت: اگه دوسش داری و میخوای باهاش باشی باش. برای من دیگه مهم نیست... بهم برخورد ولی خودم رو کنترل کردم. میگم اگه ده سال بود میشناختمش و دوستش داشتم همین یک تلفن برام کافی بود که فاتحهش رو بخونم. حالا که به سه روز هم نکشیده! من یک تار موی تو رو به صدتا پسر نمیدم! از این گذشته، در شأن من نیست همچین کسی دوستم باشه. متأسفم که اینطور شد... فقط میتونم بگم متأسفم... دلم میخواد به نفیسه بگم گوشی رو بده بهش... میخوام ببینم خجالت میکشه؟ اما نه... اینجور آدما چه میفهمن خجالت چیه؟ میخوام بگم: من اینجاام، تو کجا وایسادی؟ اما بازم میبینم مغز نخودیش این چیزا رو درک نمیکنه چون اون فقط توی فکر یه چیزه!!!

ماه
هاست که از این جریان گذشته. اون نتونست نسبت به جنس مذکر بدبینم کنه. چرا که هنوز کسایی هستن که روی خوب بودنشون قسم میخورم. مثل مهدی، پرهام، طاها، محمد، رضا و خیلی کسای دیگه... بازندۀ تمام این بازی آرمان بود، نه من!

پیوست: حال این روزهام تعریفی نداره. چه از لحاظ جسمی و چه روحی... میخوام مدتی به خودم تعطیلی بدم. حتی نمیتونم نظراتتون رو بخونم! اگه کامنتی که جواب لازم داره بی
جواب موند، لطفاً به حساب کمتوجهی نزارین.

شنبه 24 مرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 5:9 بعد از ظهر|  
    
  قارچ‌های سمّی(1)

به اون بالایی ایمان دارم که هیچوقت بد جلو پام نمیزاره، همونطور که تا حالا نزاشته و هر لحظه تو زندگیم با یه تلنگر حضور فرشتههای نگهبانش رو کنارم یاداور شده؛ خلاصه که تا حالا، به هیچ آدمبدی بیشتر از یکی دو روز فرصت بودن توی زندگیمو نداده و با تیپا پرتش کرده بیرون وگرنه از کجا میتونم بفهمم به کی میشه اعتماد کرد و به کی نمیشه؟ کدوم حرف راسته و کدوم دروغ؟
***
زنگ میزنه و "میگه تو اولین دختری هستی که ازش خواهش میکنم مدتی با من دوست باشه تا بهتر هم رو بشناسیم! منتی هم نیست، این کار رو به خاطر خودم میکنم، دوست ندارم به خاطر لجبازی از دستت بدم و خودمو از آرامشی که توی کلامته محروم کنم". با خواهش
های پیدرپی به صحبت باهاش قانع میشم و اجازه میدم بهم زنگ بزنه. ولی بهش میگم اگه بد باشی به چند روز نمیکشه که از زندگیم میری بیرون...
حرفاشو به هلیا خواهرم که تجربه
ش خیلی بیشتر از منه منتقل میکنم. با پوزخند میگه شک نکن که اینارو به اونای دیگه هم گفته! خصوصاً اگه شرایط خوبی داره و خیلیا دنبالش.
بیراه هم نمیگه! اصلن دور از انتظار نیست. کم ندیدم و کم نشنیدم از این جور آدما. فقط یه سئوال توی ذهنم شکل میگیره؛ اینکه اگه واقعاً چنین آدمی باشه و همزمان با شصت نفر بپّره، خودش درباره خودش چی فکر میکنه؟ گیریم بادی توی غبغب انداخت و برای دوست و رفیق غمپز اومد که بیاین ببینین چه پتانسیلی دارم واسه جذب دخترا! یا خیال کنه همه رو روی یه انگشت چرخونده و پشت
سر، به ریش دل سادهشون بخنده؛ ولی آخر این حرفا چی؟ بعد از تموم شدن این معادلات و به نهایت رسیدن غرّهگی آیا به این قضیه فکر میکنه که اینهمه نیاز و کمبود خودش از کجاست؟ چرا با وجود اونهمه تنوع!!! هنوز سیراب نشده؟ چی باعث شده که از فقرجنسی اونم تا این حد رنج ببره؟ چرا توی کوچه و برزن سرش مث پنکه میچرخه و فقط یه فکره که توی کلهشه... اونم...
کاش تو دلش بگه خوش
بهحاله اون دخترک ساده که من براش کافیم، اما چرا هیچکس برای من کافی نیست؟ من چرا اینقدر فقیر و بدبختم؟
اگه بر فرض محال، بر فرض محال، یه روزی گول هم بخورم باکم نیست. من گرسنۀ عشق نیستم! شاید باورش سخت باشه اما من از عشق مادرم لبریزم، از عشق عمو حمیدم، از عشق دوتا خاله
ها، دایی و زندایی، حتی از کامنتهای عمو کول(عموی واقعیمن) با وجود فرسنگها فاصله و سالها دوری لبریزم... از محبتهای مادربزرگی که دیگه نمیتونه حرف بزنه، از عشق دوستی که عین خواهر دوقلو احساسمون به هم نزدیکه لبریزم! پس اگه بفهمم سرکار بودم و به زعم خودش میخواسته باهام بازی کنه باکم نیست...
ولی اگه این آقا، همچین کسی بود، آخرین حرفی که بهش میزنم همینه. که من اینجاام، تو کجا ایستادی؟

پیوست: شنیدم برای نویدمجاهد، مدیر سایت اسپشیال، مشکلی پیش اومده. از صحت و سقم
ش خبر ندارم فقط خدا خدا میکنم که خبر کذب باشه... بدجوری کلافه و عصبیام...
بعداً اضافه شد: متأسفانه، خبر فوت نوید درسته... بعد از یک عمر نشستن روی ویلچر، حالا داره طعم پرواز رو میچشه... پرواز و رهایی مبارکت باشه نوید....

چهارشنبه 21 مرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 6:37 بعد از ظهر|  
    
  این پست، سراسر عطر شعر!

اگه هنوزم پیدا میشن کسایی که این دنیای سنگی و سیمانی عشق اول و آخرشون نشده، و هنوزم میفهمن احساس رو ... سبزی ِ بودن رو ... شعر رو ... پس بسمالله

اثبات احساس اول با من! مابقی مشاعره رو میزارم به عهده شما. با توجه به آخرین حرفِ آخرین کامنت، شعرتون رو بزارین.


در مقام حرف، بر لب مُهر خاموشــی زدن
تیغ را زیر سپر در جنگ پنهان کردن است


دوشنبه 19 مرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 0:47 قبل از ظهر|  
    
  مردی که به تنهایی خود زل زده بود

امشب، بعد از مدتها مصطفی بهم زنگ زد. همکلاسی عزیزی که برادروار دوستش دارم... بچۀ اهوازه ولی میگفت دست روزگار چرخوندش و چرخوندش تا اینکه سر از شاهینشهر اصفهان دراورد... برای خدمت سربازی! بهش میگم یعنی الان کچل شدی؟ میگه نه بابا درجه دارم! درجهدارها رو کچل مچل نمیکنن که!!! میگم زن چی؟ زن نگرفتی هنوز؟ میگه من دیگه به نظام شوهر کردم، زن برا چمه؟ و با هم میخندیم...
هنوز یک دیقه از مکالمه
مون نگذشته سوئیچ میکنه روی دختری که همیشه دوستش داشت، اما هیچوقت نتونست بهش برسه، آخر سر هم شاهد ازدواجش با یه مرد دیگه بود... میپرسه حالش چطوره؟ از زندگیش راضیه؟ هنوز سر کار میره؟ آخرین بار کِی باهاش حرف زدی؟ کِی دیدیش؟ مسلسلوار میپرسه و من درک میکنم احساس رنجورش رو... درک میکنم شنیدن از دخترک هنوز براش قشنگه... وقتی میگه هنوز چشمم دنبالشه هنگ میکنم و نمیدونم چه جوابی باید بهش بدم...
بعد از خداحافظی و قطع کردن گوشی، این شعر رو با خودم زمزمه می
کنم:
آن شب که کسی بر یقه
اش گل زده بود، تا حجلۀ تو نگاه من پل زده بود
در سردی ِ برف شادی
ات میلرزید، مردی که به تنهایی خود زُل زده بود...


شنبه 17 مرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 0:8 قبل از ظهر|  
    
  من از جنس آرامشم...

دیر آشفته یا خشمگین میشم... آخرین غم و خشم امسالم به خاطر نتیجۀ انتخـ.ـابات بود با تمام حاشیههای شاد و پشیمون کنندهش... ولی شگردایی که برای آروم شدن دارم خیلی ساده و پیشپا افتادهند و در عین حال خیلی زود حالمو جا میارن...
خوندن کتابی که دوستش دارم، گوش دادن به موزیک لایت، خرید کردن، خوردن نوشیدنی مورد علاقه
ام، خیره شدن به ماهی کوچولوم و با چشم دنبال کردن رقص آرومش در آب، صحبت با یه دوست و دیدن عکس!

این تصویر عجیب بهم آرامش میده... وقتی به صورت پدر و مادری نگاه میکنم که از ته دل میخندن، به کوچولوی خندونش خیره میشم که معلومه داره دست و پا میزنه، به انحنای شکم سفیدش نگاه میکنم، موهای کمپشت و کوتاهش رو که میبینم، با اون دستای ظریف و نحیفش... انگار تمام بیخیالی و بیخبریش به منم منتقل میشه و لبریز میشم از زندگی...

سه شنبه 13 مرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 9:51 بعد از ظهر|  
    
  او، سزاوار دوست‌داشتن است...
یه دوست خیلی عزیز، برای پست قبل کامنت خصوصی گذشته که خوندن تحلیلش جالب بود برام. نوشته: وقتی بهش فکر کنی و بنویسیش یعنی قبول کردی هنوز هم میخوای دوستش داشته باشی... قبول کردنش شاید بزرگ ترین آفت زندگی باشه.

فکر کردن به سهراب، آفت زندگیم بشه؟ چرا گاهی بهش فکر نکنم وقتی حتی یادش پردۀ لبخند رو به لبام میکشه؟ وقتی در کنار اون اندوه سبُک و ملایم از نبودنش، تکتک جملههاشو به یاد میارم و خوشحال میشم از اینکه مزۀ گس لیلی بودن و مجنون داشتن رو چشیدم؛ اگرچه رقیق و کوتاه...

با اینکه اصلاً از چادر خوشم نمیومد و نمیاد، یه بار بهش گفتم "اگه تو دوست داشته باشی من تا آخر عمر چادر سرم می
کنم. فقط کافیه بگی چادر پوشیدنت رو دوست دارم!". همچین پیشنهادی، اونم از زبون دلایی که همه، خودخواه بودنش رو مقابل جنس مذکر جز خصلتهای بارز شخصیتیش میدونن برام یه حس عجیب به دنبال داره... حسی که نشون میده عشق رو باور دارم و میتونم یه روز عاشق باشم... میتونم دل بدم و دل بسپارم بدون هیچ حساب کتابی... وقتی یادم میاد زمانی با بغض بهش گفتم: "من اشتباه کردم! ببخشید، ببخشید ببخشید! " خط بطلان میکشم روی غروری که خیلیا بهش اذعان دارن و دختر مغرور خطابم میکنن... پسرایی که میگن تو از هرچی بگذری از غرورت نمیگذری و به زعم خودشون این عیب بزرگ منه... چرا که به دلشون راه نیومدم و به اندازۀ ارزشی که برام دارن مایه گذاشتم نه بیشتر... پوزخند میزنم به اونایی که میگن " هر کی بیاد توی زندگیت، تو خودت رو بیشتر از اون دوست داری و فقط فکر خودتی" که ای بندههای خدا رسیدن به خودم و زندگیم یعنی خوشحال کردن اون! کجای کارید؟ کجای کارید که من عشق ورزیدن رو بیشتر از عشق دیدن دوست دارم؟
اگر میگم سهراب، دلیلش اینه که پاک بود و نجیب... هیچ
وقت چیزی ازم نخواست که سرش داد بزنم و بگم اشتباه گرفتی... بگم آدمت رو بشناس... بگم تو رو کی تربیت کرده!!! در مقابل همچین آدمی، گذشت کردن، یعنی یاداوری به خودم، که مغرور نیستم... میتونم دوست داشته باشم و از خواستههای ریز و درشت بگذرم به خاطرش... یاداوری ِاینکه اگه روزی روزگاری به کسی یه نه پررنگ گفتم دلیل بر تکبر یا خودپسندی نیست. یعنی اون آدم اینقدرا ارزش و جایگاه نداره که بگذرم... حالا بزار تا صبح بهم بگه دختر مغرور.

یکشنبه 11 مرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 8:28 بعد از ظهر|  
    
  به یادم می‌آورم...

نمیخواستم دربارهاش حرفی بزنم... نه اینجا، نه پیش هلیا خواهرم و نه پیش هیچ کس دیگه ای... حتی پیش خودمم سکوت میکردم... دلم میخواست همۀ شماها، مخصوصاً اونایی که برام بیشتر از یه خوانندهاید و تعدادتون هم کم نیست، مثل خودم خیال کنین برام فراموش شدهست... خوبیهاش... تُن صدای دلنشینش... مهربونیهاش... دوست داشتم فقط دلم بدونه که شب گذشته، با دیدن چراغ روشن id ش چطور بیاختیار بغض کردم و نگاه از دایرۀ طلایی رنگِ کنار اسمش برنداشتم و چطور به اون عکس خیره شدم... عکسی که هنوز راه گلوم رو میبنده... نمیخواستم به کسی بگم بعد از گذشت یکسال چطور خط به خط نوشتههاشو میبلعم و به دنبال یه وصف یا شباهت بین خودم و اونها میگردم... هوس گفتن "به یاد نمیارمش!" به دلم مونده هنوز... به یاد میارمش... به خوبی... مثل روز اول... با تمام جزئیات و ریزهکاریها...

جمعه 9 مرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 6:38 بعد از ظهر|  
    
  عقد یک مهربان

دیروز گذشت... به خوبی هم گذشت... ارغوان، روز تولد حضرت ابوالفضل، توی خونۀ پدریش، پای سفره عقد، دقیقاً سر اللهاکبر اذان ظهر "بله" گفت در حالیکه همه چشامون پُر بود از اشک شوق... توی دلم براش آیتالکرسی میخوندم و دعا میکردم که مزۀ خوشبختی و داشتن همسر مدیر و مهربون رو به خوبی بـِچشه و هر روز زندگیش از روز قبل شادتر و جوونتر باشه...

حالا فکرشو بکنین که وسط مهمونی، عروس و داماد به طرز مشکوکی میرن دم در و با یه دستهگل میان بالا. بعد یه ظرف پر میکنن از کیک و شیرینی و دوباره از پلههای ساختمون سرازیر میشن و بعد از چند دیقه برمیگردن. اون موقع من نشسته بودم روی صندلی که خستگی در کنم و پاهام یهکم جون بگیره تا دوباره بپرم وسط. روی رفتار عروس داماد و خارج شدنشون از خونه و سبدگل و کشیدن کیک و اینجور چیزا دقیق میشم زیرنظرشون دارم. "اینا چرا اینقدر مشکوکن؟ احتمالاً یکی از فامیلهای رضاس (آقای داماد) که نمیخواد بالا بیاد، ولی چرا؟" بعد از گذشت یک دیقه یادم میره کی بود و چی شد و کجا رفت و با شروع شدن یه آهنگ قِردار بغلدستیمو بلند میکنم و با خودم میکشونمش وسط مجلس رقص... حالا شما حسابشو بکن وقتی داریم برمیگردیم، خالهم میگه: "دلا دیدی رویا اومد دم در؟" با تعجب و هیجان جواب میدم:" نه، شما دیدینش؟" (رویا همسر آیندۀ یکی از آشناهاس. همسر آیندۀ کسی که چند صباحی باهاش همصحبت بودم و سعی میکردم به عنوان مرد زندگیم بپذیرمش) میگه: "یعنی تو نفهمیدی؟ خیلی خنگیا!" تازه دوزاریم میفته و نیشم تا بناگوش باز میشه. دو دیقه بعد با خنده اضافه میکنه: "همه تو رو چپچپ نگاه میکردن که آخی! افسرده شده، کز کرده یه گوشه و ما رو نیگا میکنه!!!" با شنیدن این حرف کارد میزدی خونم در نمیومد! خیلی احساس وحشتناکیه که نسبت به یکی کاملاً بیتفاوت باشی ولی دیگران همش تو رو به خاطر یه اشتباه بچگانه در گذشتهت به اون نسبت بــِدن. داشتن درک و ظرفیت برای تموم شدن یه رابطه (که از نظر من نمیشه اسمش رو رابطه هم گذاشت) واقعاً لازمه که متأسفانه اون نداره.
کمترین دلیل من برای ناراحت نبودن اینه که هیچ
وقت دوستش نداشتم! دوستش داشتما! ولی به عنوان برادرم. نه شوهر!!! از خاطرههای بودن این جناب توی زندگیم تنها چیزی که به خوبی یادم میاد اینه که وقتی سه خانوادهای رفته بودیم شمال و اون هم بود، نیمهشب کنار ساحل قدم میزدیم و من توی دلم با بیرغبتی ِ تمام میگفتم: "خدایا، یعنی، کسی که قراره یک عمر باهاش زندگی کنم اینه؟" هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه رو... الان که همهچی گذشته میفهمم چقدر برام بیاهمیت بود و هست! برای اون و همسر آیندهش آرزوی خوشبختی میکنم، و امیدوارم بتونه با یه قلب پاک، یه کار ثابت و یه دست پر پول در خونۀ معشوقهش رو بزنه و تو بره. فقط کاش بفهمه که برای من جز یه آشنای ساده چیز دیگهای نیست...

پیوست: الآن یه که بار نوشتهام رو خوندم، متوجه شدم چقدر پراکنده نوشتم! ولی دلم نیومد تغییرش بدم. از دلم نوشتم...

سه شنبه 6 مرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 2:13 قبل از ظهر|  
    
  شیرین زبانی ها

تصویری که روی کمد اتاقش نصب شده چهرۀ تسو، جمونگ و سوسانو رو به طور ناشیانهای کنار هم گذاشته با یه عالمه رنگ سبز و زرد و آبی که با بیسلیقهگی تمام ازشون استفاده شده. تا جایی که قدش اجازه میده، دستشو دراز میکنه و انگشت اشارهاش رو روی تصویر تِسو (که پایین اونای دیگه قرار گرفته) میزاره و میگه: این قشنگه؟ چشمم روی صورت تسو جمونگ و سوسانو میچرخه. میگم: نه! دوسش ندارم. بدجنسه. هول برش میداه و میگه: نه، نه، پاستور رو میگم! هر چی دقت میکنم اون وسطا نه دلی میبینم نه پیکی و نه خشتی! حتی یه دونه ورق هم اون وسطا نیست! هاج و واج نگاهم بین تصویر پیش ِرو و این دختر کوچولویی که جلوم ایستاده میچرخه که ایندفعه ابروهاشو میکشه بالا و با ناامیدی میگه: پاستیل!!! وقتی شنیدم مامانش از توی پذیرایی بلند گفت: پوستر عزیزم، چند بار باید بگم؟ پهن شدم روی زمین از خنده...

میرم دنبالش دم مهدکودک که بیارمش خونه. بهم سفارش کرده که آرایش کنم و خوشگل شم تا منو به دوستاش نشون بده و بگه: این دخترعموی منه! تمام سفارشهاشو مو به مو انجام میدم و سرساعت جلو مهدش میایستم. با کلی ذوق از مهدکودک میاد بیرون و میپره بغلم و با سر بلندی! من رو به دوستاش معرفی میکنه... چند دیقه که میگذره و حضور من براش عادی میشه، میگه: از دست این خانوم مربی اعصابم خورد شده. نگاش میکنم و میبینم ابروهاش رو کرده تو هم و حسّابی شاکیه!!! میگم: چرا آخه تارا؟ میگه: از کارتون به اون قشنگی هیچی نفهمیدم! سیدی کارتونش شخ داشت!!!
هر چی فکر میکنم می
بینم ادای کلمه خش، خیلی راحتتر از شخه!!!

پیوست بسیار مهم: عزیزترین و مهربانترین دوستی که تا به امروز داشتم دیروز شروع به نوشتن کرده. حضور شما بهش دلگرمی میده... مطمئنم... برای ورود به وبلاگش، اینجا کلیک کنید.

پنجشنبه 1 مرداد1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 6:26 قبل از ظهر|