تصویری که روی کمد اتاقش نصب شده چهرۀ تسو، جمونگ و سوسانو رو به
طور ناشیانهای کنار هم گذاشته با یه
عالمه رنگ سبز و زرد و آبی که با بیسلیقهگی تمام ازشون استفاده شده. تا جایی که قدش اجازه میده، دستشو دراز میکنه و انگشت اشارهاش رو روی تصویر تِسو (که پایین اونای دیگه قرار گرفته)
میزاره و میگه: این قشنگه؟ چشمم روی صورت تسو جمونگ و سوسانو میچرخه. میگم: نه! دوسش
ندارم. بدجنسه. هول برش میداه و میگه: نه، نه، پاستور رو میگم! هر چی دقت
میکنم اون وسطا نه دلی میبینم نه پیکی و نه خشتی! حتی یه دونه ورق هم اون وسطا نیست! هاج و واج نگاهم بین تصویر پیش ِرو و این دختر کوچولویی
که جلوم ایستاده میچرخه که ایندفعه ابروهاشو میکشه بالا و با ناامیدی میگه: پاستیل!!! وقتی شنیدم
مامانش از توی پذیرایی بلند گفت: پوستر عزیزم، چند بار باید بگم؟ پهن شدم
روی زمین از خنده...
میرم دنبالش دم مهدکودک که بیارمش خونه. بهم سفارش کرده که آرایش کنم و خوشگل شم
تا منو به دوستاش نشون بده و بگه: این دخترعموی منه! تمام سفارشهاشو مو به مو انجام میدم و سرساعت جلو مهدش میایستم. با کلی ذوق از مهدکودک میاد بیرون و میپره بغلم و با سر بلندی! من رو به دوستاش معرفی میکنه... چند دیقه که میگذره و حضور من براش عادی میشه، میگه: از دست این خانوم مربی اعصابم خورد شده. نگاش میکنم و میبینم ابروهاش رو کرده تو هم و
حسّابی شاکیه!!! میگم: چرا آخه تارا؟ میگه: از کارتون به اون قشنگی هیچی نفهمیدم!
سیدی کارتونش شخ داشت!!!
هر چی فکر میکنم میبینم ادای کلمه خش، خیلی
راحتتر از شخه!!!
پیوست بسیار مهم: عزیزترین و مهربانترین دوستی که تا به امروز داشتم دیروز شروع به نوشتن کرده. حضور شما بهش دلگرمی میده... مطمئنم... برای ورود به وبلاگش، اینجا کلیک کنید.