تبليغاتX
دلا و زندگي
 
    
  یکسال گذشت...

یکسال پیش، همچین روزی، بیهوا به سرم زد که دوباره یه وبلاگ داشته باشم و بنویسم...
خیلی خوب یادمه اون روز رو. تصورم بر این بود که بهترین و شیرین
ترین سالهای زندگیم دارن با بوق و کرنا میان به استقبالم... به همین خاطر بود که اسم وبلاگم رو گذاشتم دلا و زندگی چون قویترین حسّی که اون موقع توی وجودم جریان داشت همین زندگی بود و بس؛ اما چند روز بعد فهمیدم که نه... اتفاقای خوب بین راه گیر افتادن و دست من ازشون کوتاه شده...پس باید صبر میکردم چون چارۀ دیگهای نداشتم...
الآن که نگاه می
کنم میبینم "دلا و زندگی" بهترین عنوانی بود که میتونستم انتخاب کنم... چون اگه همین حالا قرار بود یه وبلاگ تازه تأسیس کنم مطمئناً اسمش میشد همینی که الآن هست... بالاخره اتفاقای خوب، همه با هم به منزل رسیدن و با تمام قدرت در رو کوبیدن و ریختن توی خونه م...... اینجا خیلی شلوغ پلوغ شده... هر کی مسئول یه کار شده برای خوشبخت و خوشبخت تر شدن من....

هیچ وقت پستهایی رو دوست نداشتم که بشه کامنتاش رو حدس زد. ولی توی پست قبولیم فهمیدم که همچین بدک هم نیست! تبریکها شیرین تر از اونی بود که فکرشو میکردم. فقط میخوام بدونم اگه قرار باشه کامنتتون غیر از این چند جملۀ کلیشهای باشه، "یک سالگی وبلاگت مبارک"، "ایشالله وبلاگت هزارساله شه" "تبریک میگم"، و "امیدوارم همیشه خط به خط وبلاگت پُر باشه از خاطرههای شیرین" ؛ چی مینویسین؟!

دوشنبه 30 شهریور1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 4:58 قبل از ظهر|  
    
  یک قدم تا بلعیدن!

تصور کن عاشق کیک شکلاتی باشی. بعد از چندسال انتظار و چند روز گشنگی کشیدن، یک کیک بزرگ شکلاتی میزارن جلوت. روی میزی که از بزرگی، اون سرش رو نمیتونی ببینی... بوی کیک و شکلاتش مستت کرده... توی یه خونۀ بزرگ نشستی که همیشه جزء فانتزیهات بوده. همه چیز شیکه و برق میزنه از تمیزی... کارد و چنگال رو برمیداری، آب دهنت رو قورت میدی و کارد رو فرو میکنی وسط کیک و برشش میدی... اینقدر تازهس که اصلاً نیازی به فشار دستِ تو نداره!! همین موقع یکی میاد کنارت می ایسته و با صدای حق به جانبی پشت گوشات میگه: میل بفرمائید. ولی ممکنه توی خمیر این کیک یه موش سیاه و گنده افتاده باشه! اصلاً هم بعید نیست که یه تیکه از دم ِ کنده شدهش افتاده باشه وسط کیک شما!! موقع جویدن احتیاط کنید!! برمیگردی و یه نگاه بهش میندازی. بلـــــــــــــــه! از پوشش طرف معلومه توی آشپزخونه کار میکنه... یه پیرهن سفید مخصوص کار تنشه با یه کلاه سفیدِ گرد و ساده که سرآشپزها سرشون میزارن، با یه لبخند موزی روی لبش.... بهم بگو چطور میتونی کیک رو بخوری؟
..........................
لطفاً اجازه بده طعم شیرین کیک توی خاطرم بمونه! اجازه بده مزه
ش رو با بند بند وجودم احساس کنم... با شاید و اما و اگر دل چرکینم نکن... میدونم قدرت دستته، خواهش میکنم اینطوری ازش استفاده نکن! بزار با خیال راحت از بلعیدن کیک شکلاتی لذت ببرم!

یکشنبه 22 شهریور1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 11:27 بعد از ظهر|  
    
  بدون شرح!


برگرفته از یک ایمیل.

شنبه 21 شهریور1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 11:3 بعد از ظهر|  
    
  معجزه ای دیگر!

پیوست بی ربط1: لطفاً به دعوتنامه هایی که از طرف من به ایمیلتون ارسال میشه، پاسخ بدین. چیز به درد بخوریه این ارتباط دوطرفۀ ایمیل ها با هم.
پیوست بی ربط2: از همگی بابت تبریکات بسیار بسیار ممنونم. شیرینیه قبولی رو برام دوچندان کرد...

جمعه 20 شهریور1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 12:18 بعد از ظهر|  
    
  تقدیم به آشنای غریب...

قبل از اینکه لباش بپوشم یا حتی موهامو خشک کنم، میشینم پشت سیستم و به امید کامنتهای جدید روشنش میکنم...

عمو کول:
"غروب دلگیر تر از همه جای غربت..بعد از یک روز پر کار...خسته وکمی عصبی از هروز شنیدن خبر های بد... پای سمت چپت را که درد می کند میمالی...سردرد هم که دیگه چند سالی باهاش مثل دوتا دوست زندگی می کنی...یکدفعه صدای عزیزت می پیچه زیر این سقف کوتاه و دیوارای تنگ....بشکرانه مشتی سیم و ماسه وپلاستیک و کلی فکر و ایده اراده....تو آمدی ز دورها زدورها...به درک کسی نگاهت میکنه ....به درک سی چند سالته....به درک مردی...به درک عیبه....گریه میکنم."

و این اولین کامنتیه که با خوندش حس میکنم اونی که مثل یه کوه پشتم ایستاده، فقط یک قدم به جلو میاد و حرفاشو آروم، توی گوشم نجوا میکنه... چون از "سلام" خبری نیست! خداحافظی درکار نبوده که پیاش سلام رو بطلبه...
موقع خوندن خیلی اتفاقی، چشمم میفته به آخرین جملۀ تایپ شده... نفس توی سینه
ام میشکنه و با چشمای نم دار شروع کردم به خوندن... آروم میخونم... آروم... که دیرتر تموم شه و دیرتر به اون جملۀ آخر برسم... هر کلمهای رو که پشت سر میزارم دلم تنگتر میشه و بعض گلوم بزرگتر...
وقتی تموم شد، آستین ِحوله
تنیم رو توی دهنم فرو میکنم تا جلوی صدای بیاختیار ِگریه رو بگیره... دوست ندارم صدای گریه کردنم کسی رو به اتاق بکشونه چون باید تنها باشم...
ضجه میزنم و گریه میکنم... گریه میکنم و ضجه میزنم.....

به امید کوتاه شدن سالهای دوری... به امید لبخند مادری که لحظه شماری میکنه برای دیدنتون و پدری که چشم به در داره... به امید دیدار شما با همۀ کسایی که ده ساله دلتنگتونن...

دوشنبه 16 شهریور1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 11:43 بعد از ظهر|  
    
  آفتاب می‌شود!

یادتون میاد روز تولدم گفتم یه کادو خیلی کوچولو پیش من دارین؟ خیلی ازش میگذره؛ ببخشید! ولی این صدا، همون روز ضبط شد به این نیت که تقدیم شما کنم...

انتخاب این شعر (آفتاب میشود- فروغ فرخزاد) دو تا دلیل داشت. اینکه لغت به لغت شعر رو میبلعم و حسش میکنم... اما دلیل اصلیش چیز دیگهایه. برای اولین بار، این شعر رو برای کسی خوندم که عاشقانه دوسش دارم و تصویر اون لحظهها از چند سال پیش توی ذهنم حک شد...
ماشین توی ترمینال پارک شده و منتظر بودیم تا بابا برای هلیا بلیط بگیره و بیاد... توی این فاصله از عموحمید اجازه گرفتم تا شعر مورد علاقه
ام رو بخونم... عمو حمید سرشون رو به صندلی تکیه دادن و گفتن بخون! من پشتِ صندلی شاگرد نشسته بودم و طبیعتاً نمیتونستم چشماشون رو ببینم اما حس میکردم که بستهس و تمام وجودشون متوجه صدای منه که توی فضای بستۀ ماشین طنین میندازه، فقط از سر لطف بیاندازه...

این صدا همون صداست. بدون کوچکترین افکت و ویرایشی... با این وجود، امیدوارم خوشتون بیاد...
با تشکر مخصوص از دوست عزیزی که زحم
ت کارهای تبدیل و آپلود آهنگ رو کشید...

بعداً اضافه شد: لینک دانلود

شنبه 14 شهریور1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 4:33 بعد از ظهر|  
    
  یک اتفاق ساده!

زنگ خونه به صدا در میاد. آیفون رو برمیدارم و میپرسم کیه؟ میگه: خانوم ص؟(منو میگه‌) میگم بفرمایید! – پستچی. نامه دارین... نم نم داره بارون میاد. یه شال میندازم روی سرم و از پله‌ها سرازیر میشم. ازم امضاء میگیره و پاکت رو میده دستم. برای اینکه خیس نشه، زیر شالم نگهش میدارم...
نه کسی رو دارم که نامه برام بنویسه نه منتظر نامه‌ای هستم؛ با اینحال با هیجانی که بعد از لمس پاکت دوچندان شده پله‌ها رو دوتا یکی میکنم و وارد خونه میشم. میشینم روی مبل و یه نگاه به آدرس فرستنده میندازم. مامان میگه از کجاس؟ - وای مامان، اینقدر مهم شدم که دانشگاه برام نامه فرستاده! احتمالاً میخوان ازم خواهش کنن که ریاست دانشگاه رو به عهده بگیرم! با هم میخندیم... پاکت رو باز میکنم. مضمون نامه از این قراره:

سرکار خانم س.ص

با سلام.
از آنجا که با توجه به اطلاع‌رسانی‌های قبلی تاکنون برای تکمیل پرونده فارغ‌التحصیلی خود مراجعه نکرده‌اید و این سهل‌انگاری موجب بروز اشکالات در روند فارغ‌التحصیلی شما شده است، اگر شخصاً برای رفع نواقص پرونده خود به مرکز مراجعه نکنید...
حالتان را اساسی میگیریم!!!

آخرش رو که خوندم یخم آب شد، اما از خودم راضیام که قبل از مطلع شدن از خبر، به جای منفینگری، اون همه انرژی مثبت رو به روح و روان خودم خوروندم!

چهارشنبه 11 شهریور1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 5:3 بعد از ظهر|  
    
  غــُر نامه!

ماه رمضون بدون "ربّنا"ی استاد شجریان ندیده بودیم، که دیدیم.

بدنم یه سری جوشهای قرمز و ریز زده که نمیدونم چیه! حسابی رفتن رو اعصابم! تنها نکتۀ مثتش اینه که صورتم در امان مونده!

استرس شب کنکور یه طرف، اضطراب و نگرانی این روزای من، تا اومدن جوابها یه طرف دیگه!

اصلاً به دلم نمیچسبن آدمایی که توفیق اجباری نصیبشون شده و نمیتونن روزه بگیرن، اونوقت با یه شکم سیر و یه لبخند ملیح، به روزهدارهایی که نای حرف زدن هم ندارن نگا میکنن و میگن: خوش به حالتون!!! کــــاش منم میتونستم روزه بگیرم!!!!

این فیلم ِجنایی ِدادگاه ِاغتشا.شاتِ اخیر، بدجوری روی اعصابم رژه میره!

چند ساله که کابوس شبهام ترس از آبله مرغون گرفتنه! از بس هلیا(خواهرم) راه رفته و گفته تو اگه تو این سن بگیری حتماً میمیری!!!

شما هم هرچقدر دلتون میخواد غر بزنین. من پایهام!


دوشنبه 9 شهریور1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 9:26 بعد از ظهر|  
    
  گیسو کمند...

مقنعهش کمی به عقب کشیده شده و به همون نسبت موهاش پیداس...
من : کِی موهاتو کوتاه کردی؟!
زن نگاهش رو از کیبود برمیداره، چشمای سبزش رو به سمتم میچرخونه و همزمان دستش رو میبره طرف مقنعه
ش و میکشدش جلو.
من: ولش کن! چیکارش داری؟ قشنگه که!
جوابم فقط لبخند سردیه که روی صورتش میشینه...
من: اگه جای تو بودم می
رفتم رنگش میکردم و مش میزدم. هر ماه یه رنگ! فقط دلم نمیاد کوتاشون کنم. هربار هم حرف آرایشگاه رو وسط میکشم همه میزنن تو ذوقم!؛ کوتاه نکردی نکردی یهو رفتی سه سانتی زدی گیسوی کَمندت رو؟
به علامت آره سرش رو تکون میده. هنوزم لبخند روی لباش هست اما چشماش نمیخندن!
یه چشمک میزنم و میگم: چی شد یهو اینقدر شجاع شدی و رفتی آرایشگاه؟ بگو منم همون کارو بکنم!
- شوهرم که عصبانی میشد چنگش رو مینداخت توی موهام و با مو بلندم میکرد، راه میرفت و من آویزون موهام دنبالش کشیده میشدم روی زمین... رفتم کوتاه کردم که دیگه توی دستش جا نشه و نتونه بکشه موهامو...
خنده روی لبام میماسه... من میمونم و نگاه سرد و بی
روحم به زن زیبای پیش روم...

یکشنبه 8 شهریور1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 6:40 بعد از ظهر|  
    
  من، از همگان نیستم!

اگر تذکر لسانی!!![اشاره به پست قبل] و دخالت توی امور شخصی هر آدمی وظیفۀ همگانی باشه، من از همگان نیستم و نمیخوام باشم. الآن که دارم مینویسم زبونم روزهست. یعنی هم خدا رو قبول دارم هم کتابش رو. اونجا گفته امربهمعروف و نهیازمنکر! قبول. اما فکر میکنم برای کسی که از نوک سرش تا نوک پاش پوشیدهس، بیرون افتادن چهارتار مو خیلی وقیح نباشه که به خاطرش اعصاب کسی رو در طول روز خورد کنیم! الان همه میدونن کار درست چیه و غلط چیه! کی به تذکر من نوعی احتیاج داره که مثلاً برم توی خیابون و به یه دختر تذکر بدم که رژ لبت رو کمرنگ کن یه وقت دیدی یکی دید و حالش بد شد! بد شدن حال یه مریض جنسی و روانی چه ربطی به اون دختر داره آخه؟ با وجود صداسیما که ماشالله از صداسیمای اعراب هم بیشتر تبلیغ اسلام اجباری رو میکنه کیه که خط اسلام!!! رو نشناسه؟ من خودم رو در مقابل نوع پوشش هیچ تنابندهای مسئول نمیدونم! من به همۀ آدما با نوع دیدشون احترام میزارم و در مقابل عقاید مذهبیشون (هر چی که میخواد باشه) سکوت میکنم...
این گشـ.ـت ار.شادها برای نهی از منکر کردن کافی نیستن؟ این اشکهایی که میریزه و تــَن
هایی که میلرزه کافی نیستن؟ من نمیخوام محرک هیچ چشم و تنی باشم... من از همگان نیستم...

پنجشنبه 5 شهریور1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 10:47 بعد از ظهر|  
    
  مطمئنی عجم زنده کردی بدین پارسی؟!!
فردوسی بزرگ، به قول خودت سیسال رنج کشیدی که زبان فارسی رو دوباره رونق بدی و بین ایرانیا زندهش کنی، کجایی که ببنین عدهای چنان آویزون عربها و زبونشون شدن که جواب سلامشونم به عربیه؟ که انگار هیچ جایگزین فارسیای نداره! کجایی؟

این عکس رو چند روز پیش از پشت یه اتوبوس BRT انداختم. "تذکر لسانی وظیفۀ همگانی"


در خصوص این وظیفۀ همگانی!!! بعداً مینویسم.

سه شنبه 3 شهریور1388 ? نوشته ی دلا ،ساعت 10:34 بعد از ظهر|