این نوشته متعلق به چهارسال پیشه.
جدیدآ[باور کنین اون موقع جدید بود!] مُد شده بعد از صرف شام یا عصرونه یا هر
چیز دیگه ای توی کافی شاپ ها، یه دفتر جلوت میزارن تا یه جمله توش بنویسی. به نظرم
کارشون جالبه. وقتی گوشه ی یه صفحه ی سفید یادگاریت رو مینویسی و چند ورق به عقب
بر میگردی... اووووووووه که چه چیزایی نمی
بینی. یه لحظه شاد میشی و لحظه ی بعدش غمگین. با بعضی هاش می خندی و با خوندن بعضی
دیگه چشمی تر میکنی. خودکار صورتی رنگم رو از کیفم بیرون آوردم و قبل از اینکه
چیزی بنویسم جذب بعضی از نوشته ها شدم... توی خیالم نویسنده شون رو تصور میکردم
که با چه حسهایی این خطوط رو نوشتند...
- با عشقم، با همسرم، با همه ی وجودم، اینجا نشستم و زیباترین خبر
زندگیم رو ازش شنیدم. من قراره " پدر " بشم... (رضا، زمستان 84)
- نیلوفر ِمن... یادش بخیر اولین وعده ی دیدار و آه از آخرین قرار
بینمون. هنوز بهت فکر میکنم. هنوزم به یاد تو چشامو رو هم میذارم. تو چی؟ (مهدی،
17/12/84)
- فردا امتحان دارم. اونم چی! ریاضی. اونوقت یا
خیال تخت نشستم اینجا به بستنی خوردن. به این میگن ولِنگاری. گرفتی چی شد!
(مرجان،17/12/84)
- محسن، نرگس، لیلا و علیرضا. چهار نر قول در
کافی شاپ. ما چی داریم واسه نوشتن ؟!!! بی خیال ما شو جون مادرت (گروه دوستان، 26/11/84)
<و هر کدوم با رُژ لبشون روی اسمشون انگشت زده بودن>
- این ثانیه ها یادگاریند. تولد آرینا، با صدای
گیتار جانبخش امیر. بچه های معماری، ساعت نه شب. (پاییز 84)
- چرا من؟ خدا جون یه نیگا به اینجا بنداز! همه
جفت اومدن؛ با شوهرشون، با پشتوانشون. با یه دنیا غرور پشت این میزا نشستن و به هم
لبخند میزنن. پس ابراهیم من کو؟ من چرا تنهام؟! به یکی از قطره های اشکم اجازه
میدم خودش رو وسط این صفحه ولو کنه و این کاغذ بی ارزش تابدار شه و با سیگارم گوشه
ای از این کاغذ رو میسوزونم تا هر بار روش دست میکشم به یاد بیارم روزها ی تلخ
زندگیمو (پاییز 84)
وقتی
این دفتر یادگاری رو جلو من گذاشتن، اولین چیزی رو که به ذهنم اومد نوشتم.
فرق
است میان آنکه یارش در بَر با آنکه
دو چشم انتظارش بر در
(دلا،
بهار 85)
حالا اگه این دفتر رو جلوی
تو بزارن، چی توش مینویسی؟!