<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دلا و زندگي</title>
<link>http://dela65.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 26 Mar 2012 23:50:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-522.aspx</link>
<description>
این روزها، یه موجودِ انسان‌نما، برام ایجاد مزاحمت میکنه... میره توی room و شماره‌موبایل، اسم، سن و محل زندگیم رو توی اینترنت، برای یه عده معلوم‌الحال مثل خودش، جار میزنه و مینویسه: من آدم فلانجوری هستم! باهام تماس بگیرین!!&lt;br /&gt;اینکه شمارۀ من، دست کسایی میفته که نباید بیفته! موقع گرفتن شماره، فکرایی میکنن که نباید بکنن، و از همه مهمتر، کسی داره این کار رو میکنه که حتی حدس هم نمیتونم بزنم کیه به شدت عصبی و ناراحتم کرده. حرص میخورم از اینکه طرف اینقدر پست و ضعیفه که حتی جرئت رویارویی با طرف دعواش رو نداره و تنها کاری که ازش برمیاد در حد همین کثافت‌کاریاس. به احتساب اینکه مطمئناً این موجود انسان‌نما به شدت مشکل اخلاقی داره [وگرنه کدوم بشری میتونه بره وسط یه جمع و به صراحت حرفائی بزنه  که مختص پایین‌تنه‌ست! مگر اینکه خودش اهل فن باشه و رو به احتضار از اینکه دستش به شخص مورد نظر نرسیده...]&lt;br /&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همین که گوشیم زنگ میخوره و شخص ناشناسی پشت خطه، میگم یکی داره شمارۀ منو پخش میکنه و قطع میکنم. جالبه که همون آدمها مسیج میدن که شرمنده‌ایم و حق این نامرد رو داریم میزاریم کف دستش!! یعنی یه شخص(البته اگه بشه بهش گفت شخص) چقدر میتونه بدبخت باشه که حتی از مشتریهایی که با کلی تلاش و ممارست برای خودش جمع کرده فحش بخوره؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه که دشمن هم قَدَرش خوبه...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 26 Mar 2012 23:50:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-522.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-519.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;چند سال پیش، وقتی گوشۀ خیابان برای گرفتن تاکسی ایستاده بودم، مردمک چشمم پژو ۲۰۶ قرمز رنگی را دنبال میکرد که از دور به سمت من می‌آمد و رانندۀ جوان، آن را در حالی میراند که به پهنای صورتش اشک میریخت و هق‌هق میکرد...&lt;br /&gt;از آن به بعد، وقتی نگاهم به داخل اتاق ماشینی می‌افتد که سرنشینانش لبخند به لب دارند، ناخودآگاه، خدا را شکر میکنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 22:18:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-519.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب ِ بلند ِ یلدا...</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-518.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از روزهای دلتنگی‌ام می‌گویم... همان روزهایی که من و هلیا روز به روز بزرگتر می‌شدیم و تمام چشمهایمان به در بود که شاید میهمانی از راه دور برسد...&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;مادربزرگ، آمد... یک روز، دو روز، سه روز... تمام راه ِمدرسه تا خانه را میدویدم به عشق وجودش... به عشق سلامش... به عشق مَتَلهایی که شبها موقع خواب کنارمان دراز می‌کشید و برایمان تعریف میکرد... &lt;BR&gt;بالاخره، روزی که همیشه استرس آمدنش در دلم بود رسید... روز ِ آخر ِ ماندن ِ مادربزرگ...&lt;BR&gt;تمام وجودم لبریز اشک بود... اما دم نمیزدم... آموخته بودم نباید به میهمان زیاد تعارف کرد چون معذب میشود و این مایۀ ناراحتی ِ اوست! بچه‌تر از آن بودم که معنی این حرفها را بدانم، اما وقتی پدر میگفت «زیاد اصرار نکنید» یعنی یکبار، دو بار گفتن ِ &quot;لطفاً بمانید!&quot; کافیست! و نه بیشتر! با همین قاطعیت!&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;من روی زمین نشسته  بودم و مادربزرگ روی تخت. تکیه‌ام به پاهای مادربزرگ بود که داشت موهایم را با دقت و سلیقه می‌بافت... و من گریه می‌کردم... بی‌صدا... تمام صورتم اشک بود و از حجم زیاد روی لباسم می‌چکید... به این فکر می‌کردم که فردا با جای خالی‌اش چه کنیم؟ و البته میدانستم دلخوری مادربزرگ از پسرش (پدر ِ من) بیشتر از اینهاست که با شنیدن همان یکبار دو باری که اجازۀ تعارف داشتیم تن به ماندن بدهد... پس جای هیچ حرفی نبود... مادربزرگ فردا میرفت...&lt;BR&gt;به رفتن مادربزرگ فکر میکردم که الهه(دخترعمویم) وارد اتاق شد... با دیدن من یکه خورد و با تعجب پرسید: دلا؟ چرا گریه میکنی؟!! دست عزیز از بافتن گیس من بازایستاد... به الهه گفت: چه؟ چه گفتی؟ دستش را روی شانه‌ام گذاشت و مرا محکم سمت خودش چرخاند... من سرم را پایین انداخته بودم و همچنان اشکها می‌بارید... درست مثل همین الآن... با عصبانیت و صدای بلند گفت: &quot;نگام کن ببینم!!!&quot; به چشمهای عسلی و براقش نگاه کردم! اخمهایش درهم بود و صورتش برافروخته... &lt;BR&gt;هرگز هرگز هرگز هرگز یادم نمیرود که با آن آشگفتی گفتی: گریه نکن! فردا نمیریم! گریه نکن....&lt;BR&gt;عزیزی سادات... دلتنگی ِمرا فهمیده بودی... الآن چطور؟ می‌بینی که هر چه به شب ِ یلدای ِ بدون ِ تو نزدیک می‌شوم دلم فشرده‌تر میشود؟ میفهمی که غمگینم؟! حس میکنی که یلدای بی تو رو دوست ندارم؟!...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://dela65.blogfa.com/post-62.aspx&quot;&gt;پیوست به تمام خاطراتم...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Dec 2011 02:17:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-518.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عدو شود سبب خیر </title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-516.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یه بنده خدای کوته‌فکری، با خودش خیال کرد که پدرم تنها نقطه ضعفی‌ه (!) که توی زندگیم دارم و طِی ِ یه بحث که به خودمون ربط داشت (نه کِس دیگه‌ای)، تلفنش رو برداشت و دیلینگ دیلینگ زنگ زد به گوشی بابام* که دخترت منو اذیت میکنه! و مسیج‌هایی رو که در جواب توهین‌هاش براش فرستاده بودم، برای بابا فُروارد کرد! (البته فقط مسیج‌های من رو! توجه دارین که؟!)&lt;BR&gt;همون موقع هم میدونستم که این آدم کوچیکتر از اونیه که حتی سطحی‌ترین اشخاص هم به حرفاش توجه کنن، چه برسه به بابای من که از دانش و منش چیزی کم نداره و بین خانواده، همیشه مایۀ سربلندی و افتخارم بوده! &lt;BR&gt;حالا این خانوم زنگ زد به پدر من، اما بابا حتی قابل ندونست که به من زنگ بزنه که چی شده؟ این چی میگه؟ تا اینکه چند روز بعد که برای احوال‌پرسی باهام تماس گرفت، گفت: &quot;راستی بابا فلانی به من زنگ زد، این قضیه به خودتون مربوط میشه، لطفاً دیگران رو واردش نکنین!&quot; گفت من به تو و هلیا در همه زمینه‌ای اعتماد دارم و آدمهای اطرافم رو می‌شناسم! و میدونم که هیچ کار تو بی‌علت نیست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اینا رو نوشتم برای تشکر! برای تشکر از آدم کوچیکی که کادوی بزرگش تا ساعتها پردۀ لبخند رو به لبام کشیده بود و باعث شد جمله‌هایی رو از بابا بشنوم که تا اون روز نشنیده بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*در حال حاضر، مامان و بابا کرمانشاه زندگی میکنن، من و هلیا تهران.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Dec 2011 02:30:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-516.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی ِ پایدار</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-515.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گوشۀ اتاق نشسته‌ام. نگاهم به سمت هدی می‌چرخد که با عجله ‌سراغ کیف‌دستی‌اش میرود و نایلون داروها را بیرون می‌آورد. می‌دانم گزینۀ بعدی لیلاست، برای تأیید داروها. قرص، شربت و آمپول. از صبحتهایشان چیزی نمی‌شنوم اما وقتی سرنگ و آمپول را در اختیار لیلا می‌گذارد یعنی آماده شدن برای تزریق. هدی پایین پنجره می‌نشیند و آستین دستش را تا آرنج بالا می‌کشد. سامان، دختر یکساله‌شان را از اتاق بیرون می‌برد و بدون اینکه هدی از او خواسته باشد بازمی‌گردد... در این بین، از شوخیهای کامران، برادر هدی، می‌خندیم که صداهای وحشتناک از خودش درمیاورد که مثلاً هدی بیشتر بترسد و از آنطرف به همسرش می‌گوید وقت خوبی برای انتقام از خواهرشوهر است پس تا می‌توانی محکم بزن!  &lt;BR&gt;رگهای دست هدا کاملاً پیداست، شاید به همین خاطر بود که لیلا از شریان‌بند استفاده نکرد، و فقط از سامان خواست پایین بازویش را بگیرد! سامان کنار هدی ایستاد، به سمت پایین خم شد و بازویش را محکم گرفت. سوزن که فرو رفت، با تکان کوچکی که هدی خورد و رویش را برگرداند صورت من هم جمع شد... هدی با دست آزادش، دست سامان را گرفته بود و صورتش را فرو کرده بود میان بازوی همسرش...&lt;BR&gt;چند ثانیه بعد، لیلا به سامان گفت کافیه! سامان پاسخ مثبت داد اما یک سانت هم کنارتر نرفت! یکبار دیگر، لیلا بالا را نگاه کرد و گفت دیگه لازم نیست بگیری! و سامان جواب داد: باشه! فشار نمیدم! اما دستم باید اینجا باشه!!&lt;BR&gt;من عشق را در این اتفاقات کوچک می‌بینم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Nov 2011 04:17:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-515.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک بوسه، برای قلبم...</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-514.aspx</link>
<description>&lt;SPAN class=&quot;messageBody translationEligibleUserMessage&quot; data-ft=&apos;{&quot;type&quot;:3}&apos;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;میخواستم ببوسمش بگذارمش کنار !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نشد بگذارمش کنار ؛&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما بوسیدمش .. !&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Nov 2011 01:13:41 GMT</pubDate>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-514.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آیین زندگی!</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-513.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;وقتی با مرور زمان، دلیل ِ قهر فراموش شد، «باید» آشتی کرد... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Oct 2011 02:40:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-513.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خونۀ مادربزرگه، مادربزرگ نداره...</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-512.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;من عادت دارم، برای اینکه قدر آدمهای اطرافم رو خوب بدانم، لحظه‌ای، نبودشان را تصور می‌کنم... اعتراف می‌کنم، در تمام مدت بیماریش، بارها و بارها این تصور وحشتناک از ذهنم گذشت... وقتی گوشه‌ای بی‌حوصله می‎‌نشست و به مسخره‌بازیه ما -نوه‌هایش- لبخند نمی‌زد می‌ترسیدم! که مبادا مادربزرگ دیگر حوصلۀ زندگی کردن را ندارد! مبادا خسته شده!&lt;BR&gt;تا اینکه یک روز گفتند مادربزرگ، هیچ‌وقت در خانه، منتظر ما نیست!!&lt;BR&gt;تنها چیزی که فهمیدم این بود که تصور و خیال، به گَردِ پای واقعیت هم نمی‌رسد... در مراسم خاکسپاری، هزار بار مُردم و زنده شدم... اما هنوز باور نکرده بودم که هرگز نمی‌توانم گونۀ برجستۀ مادربزرگ را ببوسم... نه به خرما لب زدم و نه به حلوا! و هنوز فکر می‌کنم چطور دلشان آمد خرما و حلوا به یکدیگر تعارف کنند؟...&lt;BR&gt;عزیز، رفت... و سایبان وجودش، از سر همۀ ما جمع شد... خدا نصیب هیچ‌کس نکند...&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://dela65.blogfa.com/post-57.aspx&quot;&gt;حالا، چراغ خانه خاموش است...&lt;/A&gt; این را با چشمهای اشک‌الود خودم دیدم... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://dela65.blogfa.com/post-439.aspx&quot;&gt;نوشتۀ آبان‌ماه ۸۹.&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://dela65.blogfa.com/post-57.aspx&quot;&gt;آذرماه ۸۷.&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Oct 2011 00:51:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-512.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-511.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;من یک لاک‌پشت داشتم... سرش به اندازۀ ناخن ِکوچکِ دستم بود... چند ماهی عمر کرد و مریض شد. داروهایی را که دامپزشک برایش تجویز کرده بود، سرساعت به خوردش میدادم و تقویتش میکردم، تا اینکه یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم با نوازش من سرش را تکان‌تکان نمیدهد...&lt;BR&gt;برایت تعریف کرده بودم که هنوز که هنوزست، شبها خوابش را می‌بینم؟ با اینکه سه سال از مرگش میگذرد؟&lt;BR&gt;الان که اینها را می‌نویسم خیلی از کسانی که تورا میشناسند، به زندگی ِ روزمره‌شان میرسند و انگار نه انگار که معکوس‌شمار زندگی ِ تو شروع شده... اما من همۀ خوبیهایت یادم هست... هر روز، در کسری از ثانیه، تمام دلم فرومی‌ریزد و پاهایم سست میشود... حتی همین الان، این کلمات را با انگشتهای کِرخت و نفس‌های تند و نصفه‌نیمه تایپ میکنم... باور کن، هرچقدر هم که بلندبلند گریه میکنم از بغضم کم نمیشود! به خدا، هنوز هم آن کلمۀ پنج‌حرفی ِ ترسناک را به زبان نیاوردم! هنوز هم به زندگیت امیدوارم! و وقتی می‌پرسند چرا این همه بی‌تابی؟ بهترین جواب وسط کشیدن ِ پای همان لاک‌پشتی است که تا مدتها برایش اشک ریختم، و باور میکنند که برای من، گذر از جان هیچ‌کس آسان نیست...&lt;BR&gt;اصلاً میدانی منشأ سیل ِ این اشکها کجاست؟ آخر، توئی که از آمپول هم میترسیدی، چطور میخواهی به قول خودت، «مردانه»، آن لحظه‌های نفس‌گیر را پشت سر بگذاری پسر..................................&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;التماس دعا...&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Aug 2011 21:02:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-511.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از بچگی برام سئوال بود!</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-510.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یادتونه اول قصه‌ها میگفتن یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اگه غیر از خدا هیچکس نبود، پس اون «یکی بود» کی بوده؟&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 17:50:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-510.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

