<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دلا و زندگي</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 04 Jan 2010 18:28:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نیستم.</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-229.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;یه پست خطاب به و*لا*یت فقـ*ـیه، کامنت گذار ِپستِ محذوف، با عنوان جوابیه آماده کرده بودم که با خوندن یه نظر خصوصی از پابلیشش منصرف شدم. نویسندۀ کامنت خصوصی یاداور شد که بی محلی از هر تیغی برّنده تره و توصیه کرد منم همینکارو کنم. بنده هم گفتم چشم و اینی شد که حالا می بینید.(پست قبلی رو پاک کردم)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;یه مدت نیستم. تا سه هفتۀ دیگه امتحانام شروع میشه و صادقانه بخوام بگم اصلاً آمادگی نشستن سر جلسه امتحان رو ندارم... این روزا از صبح میرم کتابخونه تا زمانی که مغزم کشش داشته باشه درس میخونم. نیستم تا همش فکرم اینجا نباشه...&lt;br /&gt;پس فعلا میرم تا زمانی که واقعاً حرفی برای گفتن داشته باشم یا وقتی برای اینجا.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;علیرغم میل باطنیم، کامنت دونی رو تأییدی کردم. باشد که  آسوده گردیم ا&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;ز شر مگسان مزاحم&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;... کامنت تأیید کردن من هم این شکلیه که بعد از خوندن اسم نویسنده بجز اغتشاشگران(یا همون متحجّران)&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;، &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;تأییدش میکنم. و متن نظرو توی کامنت دونی صفحه اصلی وبلاگ میخونم. اینجوری کِیفش بیشتره. [لبخند]&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 204, 0);&quot;&gt;فعلاً.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Jan 2010 18:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dela65&amp;postid=229</comments>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-229.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو راهی</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-224.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بین دوراهی موندم. از یه طرف دلم میخواد همینجا، دقیقاً همینجا با همین یوآراِل بمونم و بنویسم، از طرف دیگه یه خرمگس هایی پیدا شدن(توی دنیای واقع) که جز آزار و اذیت کار دیگه ای بلد نیستن. درست مثل همسایه های بیکار و فوضولی که کار و زندگیشون رو ول میکنن و بیست و چهارساعته توی پله ها سرک میشکن تا بفهمن کی رفت و کی اومد! این خرمگس ها هم میخونن که  به خیال خام خودشون آمار من دستشون بیاد که به موقعش برگ برنده شون رو، رو کنن...&lt;br /&gt;هر چی فکر میکنم این 65 آدرس وبلاگم رو خیلی دوست دارم... کامنت هامو از اولین پست تااااااا آخرین پست... ارزشش رو داره  به خاطر یه آدم بی ارزش از دنیای با ارزشم بگذرم؟!&lt;br /&gt;بیشتر به موندن فکر میکنم... به اینکه بدون ترس و خودسانسوری، مثل همیشه، با شجاعت ِتمام خود واقعیمو بنویسم و هر موقع صداشونو شنیدم  بی خیال از کنارشون بگذرم... ولی بعضی وقتا که جسارتشون از حد به در میشه، میبینم موندن فایده ای نداره  باید وبلاگ کشی کنم و اینبار به هر کسی اعتماد نکنم....... حتی یه جا هم رزرو کردم که اگه مجبور به رفتن شدم، بنگاه به بنگاه دنبال آشیونه نگردم...&lt;br /&gt;می بینین آدمای بی جنبه، چقدر دردسر سازند؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 00:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dela65&amp;postid=224</comments>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-224.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل، نوشت...</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;
اوضاع روبراه نیست...  نه از اونجایی که گاه و بیگاه توی خونه یا وسط خیابون پاهام سست میشه از زیرم در میره و به ضرب میخورم زمین!  نه... کار از اونجایی میلنگه که &lt;strong&gt;تو&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt; نیستی تا همون موقع زنگ بزنی و از تُن لرزون صدام بفهمی چی شده و ازم هواداری کنی...&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 04:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dela65&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک یلدای دیگر</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-226.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;*&lt;/strong&gt;دوباره خانواده دور هم جمع شدن و یک یلدای دیگه برگزار شد... هر چند پدربزرگم (مادری) بین ما نبود، کرسی نداشتیم و برف نیومد؛ اما یلدا که بود، انار و هندونه و آجیل و مادربزرگه و حافظ که بود... سعی میکنم فکرم رو به سمت داشته هام بیشتر متمرکز کنم تا نداشته ها..........&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;*&lt;/strong&gt;امروز دلم خیلی گرفته بود. همش اشکام میریخت پایین و بند هم نمیومد! (من کلاً همینطوری ام! بعد از یه مدت خندیدن لازمم میشه یه پُرس گریه کنم!) رفتم بیرون واسه خودم یه چرخی زدم که بهتر شم اما نشد که نشد... به همین خاطر به یکی از دوستام زنگ زدم. گفت نمیتونم صحبت کنم، خودم باهات تماس میگیرم... وقتی زنگ زد هنوز ب بسم الله رو نگفتم  فهمید که خوب نیستم... خلاصه اینقدر باهام حرف زد و شوخی کرد که کلی آروم شدم... اول صحبتمون بهش میگم خونه ای؟ قبل اینکه بگم زنگ بزن اتاقم، میگه تو فکر این چیزا نباش!! اصلاً تلفن خونه خرابه، من همینجوری راحتم.... خلاصه خدا نصیبتون کنه از این دوستایی که همیشه در دسترسند و مثل یه همدم خوب، بدون هیچ توقعی و چشم داشتی کلی امواج مثبت میفرستن و کمک روحی میدن...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پیوست1: دیدین توی پست قبلی پنج نفر رو معرفی کردم و گفتم نکته سنجند و ثابت؟ وقتی کامنت هر پنج تاشون رو خوندم قش کرده بودم از خنده! باور کنین دقیقاً زدن توی خال! حتی 71 که فقط یه باز دو سه سال پیش باهاش چت کرده بودم!!!&lt;br /&gt;پیوست2: بنده، اکنون، با اینترنت پرسرعت، در خدمت شما هستم! D:&lt;br /&gt;پیوست3: قسمتی از روزنامه &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 0);&quot;&gt;مردم سالاری&lt;/span&gt; رو بخونید: با وجود آغاز محرم و کم اشتیاقی برای شب یلدا، اما بازار این شب، امسال در حال تجربه کردن افزایش 385 درصدی قیمت هندوانه و رشد 25 درصدی قیمت نارنگی است!&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 21:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dela65&amp;postid=226</comments>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-226.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از طرف &lt;a href=&quot;http://www.inmanam.com&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;اینمنم&lt;/a&gt;، به یه بازی وبلاگی دعوت شدم(مچکــــــــرم اینمنم). باید پنج نکته از شخصیت خودم بنویسم که خواننده هام ازش بی خبر هستن. کار سختیه، ولی یه جورایی هیجان انگیز به نظر میاد...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;یک&lt;/strong&gt;- روی یه قضیه ای بیش از اندازۀ طبیعی و نرمال حسّاسم. اینکه کسی (دوست یا دشمنش فرقی نمیکنه) مریض باشه و درد بکشه... بدجوری بهم میریزم و هرگز هم موفق به اخفای این حس نمیشم... اصولاً افراد بیمار رو هم بیشتر از افراد سالم میبوسم!!&lt;br /&gt;زمان زیادی نگذشته از آخرین باری که چشم یکی از دوستای عزیزم دچار مشکل شده بود و اینقدر بهش گیر دادم که چرا پیگیری نمیکنی و این حرفا تا اینکه آخرش دعوامون شد و مدتی با هم قهر بودیم!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;دو&lt;/strong&gt;-  گفتم قهر، یه چیز دیگه هم یادم اومد. هنوز که هنوزه، قهر کردن رو دوست دارم. چون تا قهر نباشه آشتی ای در کار نیست! وقتی با کسی قهر میکنم دلم بیشتر براش تنگ میشه! خاطراتش رو بیشتر توی ذهنم مرور میکنم و بیشتر قدرش رو میدونم!!!!!!!! (گیر ندین که: یه چیزیه تو مایه های مرده پرستی و این حرفا! این دوتا هیچ ربطی به هم ندارن. بعله.)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;سه&lt;/strong&gt;-  اگر کسی در حقم، به ناحق بدی کنه،  واقعاً یادم میره که باید دوستش داشته باشم! قلبم از هر گونه مِهر و توجهی بهش خالی میشه و میره توی لیست سیاه... اینقدر اونجا میمونه که یا بگه ببخشید یا من یادم بره که چیکار کرده!&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;چهار&lt;/strong&gt;- مطمئناً خواننده های من نمیدونن که عاشق آدمای تحصیلکرده و به روز و عینکی و فشن! هستم. (در مورد پسرها ریش زیر لب اجباریه[لطفاً با ریش بزی اشتباه نشه]).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پنج-&lt;/strong&gt; یه کاری که متأسفانه یا خوشبختانه، هرگز و هرگز و هرگز نتونستم انجامش بدم تظاهره... مثلاً اگه از کسی ناراحت باشم، تحت هیچ شرایطی نمیتونم وانمود کنم دلخور نیستم و مثل قبل باشم باهاش. و تا زمانی که مشکل کاملاً حل نشه همچنان توی لاک دفاعی بسر میبرم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب. حالا پنج نفری که به بازی دعوت میکنم :&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://gouril.blogfa.com/&quot;&gt;گوریل فهیم&lt;/a&gt; ، &lt;a href=&quot;http://mahemoon.persianblog.ir/&quot;&gt;ماه مون&lt;/a&gt; ،&lt;a href=&quot;http://daily.30n.ir/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt; زیگزاگ&lt;/a&gt; ، &lt;a href=&quot;http://www.aoraa.blogspot.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;آورا&lt;/a&gt; و &lt;a href=&quot;http://www.shabgeer.com/&quot;&gt;شبگیر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اجازه هست من یه بخش کوچولو به این بازی اضافه کنم؟ اینکه پنج نفر از ثابت ترین و نکته سنجترین خواننده هامو که فکر میکنم شناخت قابل توجهی نسبت به من پیدا کردن رو معرفی کنم، تا هر کدوم یکی از بارزترین خصوصیاتی رو که توی من سراغ دارن بنویسن (بدون کوچکترین تعارفی)&lt;br /&gt;عمو کول؛ اینمنم ؛ 71؛  عماد  و  پورپدر.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 15:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dela65&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای بچّگی</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;مثل همیشه وسط اون میدون بزرگ پر از کبوتراییه که به زمین نوک میزنن و دونه
میچینن... همینکه بهشون نزدیک میشیم، آریا(پسرخالۀ سه ساله ام) دستم رو به یه طرف
دیگه میکشه و با صدای بلند میگه: وای وای، دلا بیا اینور، اونجا نرو!!! برداشتم
اینه که بچه از دیدن کبوترایی که آروم روی زمین راه میرن و با دیدن یه دونه به
زمین نوک میزنن ترسیده و میخواد ازشون فاصله بگیره! بهش میگم: آریا کبوتر که هیچ
آزاری بهت نمیرسونه! چرا میترسی ازشون؟ جواب میده: نمیترسم، ولی اگه ما بریم
نزدیکشون اونا میترسن و پرواز میکنن ولی هنوز غذاشونو کامل نخوردن، اونوقت دیگه گشنه
میمونن..........&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 12:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dela65&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمانی، تنها برای خودم!</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description>

&lt;div style=&quot;border-style: none none solid; border-color: -moz-use-text-color -moz-use-text-color rgb(0, 0, 0); border-width: medium medium 1pt; padding: 0in 0in 1pt;&quot;&gt;

&lt;p style=&quot;border: medium none ; padding: 0in; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;دَم دمای غروب، با پوشیدن پالتو، دستکش چرمی، شال و
... تنم رو برای کنار اومدن با یه هوای سرد آماده میکنم. توی چشام یه خط مشکی
میکشم و با ریمل سیاهی ِ مژه هام رو غلیظ تر میکنم. رژ گونۀ بژ رو برمیدارم و به گونه
هام میکشم تا کمی برجستگیشونو بیشتر کنه. کتاب رو میگذارم توی کیفم و از
خونه میزنم بیرون. توی راه آهنگ مورد علاقه م توی گوشم گوم گوم میکنه و بر خلاف
لپای گل انداخته ام، دلم گرم میشه... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;border: medium none ; padding: 0in; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;چقدر احتیاج داشتم به دیدن همین چند تا ماشین و &lt;span&gt; &lt;/span&gt;درخت و آدم! میشینم روی یکی از صندلی های دور
میدون. جلوم فواره های یه حوض بزرگ در حال رقصیدنه و صداشون کلی آرامش بهم میده.
بعد از گذشت چند دیقه دستای همیشه گرمم سرد سرد میشه و این سرما تا عمق جونم نفوذ
میکنه... خب... حالا باید چیکار کنم؟ &lt;br /&gt;
از نزدیکترین دکّه یه پاکت سیگار مالبرو لایت میخرم و میرم توی یه کافی شاپ. پشت به
تمام جماعت میشینم و به پیشخدمت سفارش یه هات چاکلت میدم... از روی میز، زیرسیگاری
رو سمت خودم میکشم، سیگار رو روشن میکنم و کتاب میخونم. اینجا گرمه گرمه و یه
موزیک ملایم در حال پخشه که حضور ذهنم رو موقع خوندن کتاب بیشتر میکنه... به یه
دوست عزیز زنگ میزنم که چند دیقه ای توی بزم یه نفره ام شریکم شه. گوشی رو قطع
میکنم و میزارم کنارم. حالا دوباره من شدم و کتاب و بوی سیگار رو شکلات داغ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;/div&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 21:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dela65&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بالاترین دست در دوستی</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>



&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;توی یه جنگل(زندگی) با وجود تمام خطراتش قدم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;برمیدارم در حالیکه چشام بسته ست و کوچکترین دیدی نسبت به موقعیتم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ندارم... توی تمام این مسیر نه نگرانم و نه آشفته! با خیال راحت و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;لبخند عمیقی که گوشۀ لبمه، گامهای بلندی به جلو برمیدارم،  به صدای آواز پرنده ها&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گوش میسپارم و نسیم خنک و پاکیزه ی جنگل رو استشمام میکنم... &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;از هر موجودی هم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;که باهام برخورد میکنه استقبال میکنم و فقط حاشیۀ چشم بندم رو بالا میزنم،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;و برنامۀ یه دوستی همیشگی رو باهاش میریزم! به
همین راحتی&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;!&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; این سرسپردگی رو دوست دارم...
این ایمان رو که جلوتر از خودم حرکت میکنه و هرچند وقت یه بار یه موج انرژی به
سمتم میفرسته که از قبل مطمئن تر و مصمم تر گام بردارم خوشم میاد...&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;br /&gt;نمیتونم درک درستی نسبت به اتفاقات در حال وقوع داشته
باشم پس به چشم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بندم دست نمیزنم و همچنان آرام و مطمئن قدم برمیدارم... تمام
این آسوده&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;خیالی ِ من، از  وجود دست بزرگ و قدرتمندی نشأت میگیره
که یکی یکی موجودات&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;شرور و خشن رو از سر راهم بر میداره و مسیرم
رو پاکسازی میکنه&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;...
&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;حالا من میمونم و یه جنگل امن با یه عالمه موجودات دوست
داشتنی که هر&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کدومشون یه حسن بزرگ برام دارن با یه دست که جلوتر از من
حرکت میکنه،&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بهترین گزینه ها رو&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;برام انتخاب میکنه و
بهترین لذتها رو بهم میچشونه....&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;مدتیه که این جریان&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; برای خودم عادی شده ولی برای&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کسایی که به تازگی ازش با خبر میشن عجیب  به نظر میاد و حتی گاهی
باورنکردنی&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;!&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;برای خودم اسمش رو گذاشتم قانون من؛ این قانون میگه: تمام
کسایی که به هر&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;طریقی باهام آشنا میشن، آدمای خوبی هستن وگرنه کمتر از ده
روز حذف میشن و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کنار میرن....&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 23:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dela65&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تحولات این چند روزه!</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;این چند وقت که نبود و ننوشتم اتفاقای زیادی
افتاد... هیجان انگیزترینش خوب شدن حال &lt;a href=&quot;http://mydaniel.blogfa.com/&quot;&gt;دانیال، همون آقای کوچک خودمون&lt;/a&gt; بود که &lt;a href=&quot;http://dela65.blogfa.com/post-208.aspx&quot;&gt;یه بار هم  درباره ش نوشتم&lt;/a&gt;، بعد از اون تلفن ناغافل عمو حمیدم توی محل کارم بود که گفت اومده
ایران... همینکه تعطیل شدم بدون کوچکترین بازیگوشی ای رفتم خونه، حدوداً هشت رسیدم
و منتظر شدم که عمویی تلفن کنه ببینم کِی میتونم ببینمشون... وقتی زنگ زد، گفت
مسافره و تا چند روزی نمیتونیم همدیگه رو ببینیم تا برگرده و تنها زمان باقی همین
امشبه. حالا ساعت چنده؟ یازده! رو حساب اینکه عمو خسته اند و باید زود بخوابن با
ناامیدی گفتم یعنی دیگه نمی بینمتون؟ - زندگی رو سخت نگیر. من الآن خونه تنها ام و
تو و هلیا میتونین اینجا پیشم باشین! با صدای بلند یه چیزی تو مایه های جیغ گفتم
پس بیایم؟؟؟ -آره قشنگکم! چرا که نه؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;من، امیر پسرخاله م و هلیا ریختیم توی ماشین &lt;span&gt; &lt;/span&gt;و توی کمترین زمان شرق رو به غرب دوختیم...
اینطوری استارت یه شب به یاد موندنی زده شد... از لحظه ای که رسیدیم به من خوش
گذشت و از ته دلم قهقهه زدم تا زمانی که صدای اذان توی خونه پیچید، خوابیدیم &lt;span&gt; &lt;/span&gt;و دو ساعت بعدش بیدار شدم و رفتم سرکار &lt;span&gt; &lt;/span&gt;در حالی که میدونستم روزای آخر شرکت رفتنمه و
باید با اون همه همکار خوب خداحافظی کنم، چون به عمو حمید قول دادم دیگه سر کار
نرم و بچسبم به درس خوندن... &lt;span&gt; &lt;/span&gt;بعد از اونم
به مدیرعاملمون اعلام کردم که آخرین روز کاریمه و برای همیشه اومدم بیرون. در حال
حاضر دارم دنبال یه کار نیمه وقت میگردم.&lt;br /&gt;
جمعه هم یه عروسی دعوتیم که با خودش کلی احساس مثبت و نشاط به دنبال داره و همه
مشغول آماده کردن سور و سات (درست نوشتم؟) عروسی و بزن و برقصند.... با کمک &lt;a href=&quot;http://gouril.blogfa.com&quot;&gt;گوریل
عزیز&lt;/a&gt; اینترنت پر سرعت هم ثبت نام کردم&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;و
منتظرم که بیان مودمم رو وصل کنن... درسای دانشگاه رو هم دارم یکی یکی میخونم و
علاوه بر این کلاس &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;MCSE&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; هم ثبت نام کردم... این همه اتفاق خوب
یکجا. به زندگیم یه رنگ تازه داده...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;همینکه اینترنتم وصل شه، میتونم بیام و هر روز پست
بزارم تا اینجوری گفتنی هام روی هم تلنبار نشه که ندونم از کجا شروع کنم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;خیلی زود به همتون سر میزنم و سعی میکنم پاسخگوی یه گوشه از این همه محبتتون باشم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 12:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dela65&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیزده</title>
<link>http://dela65.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;محل کارم  توی خیابون قائم مقامه. ساعت
هفت و نیم از خونه زدم بیرون و تا برسم اونجا دو ساعتی پشت ترافیک موندم.
عقربه های ساعت چرخیدن و چرخیدن و به عدد نه نزدیک شدن... همین موقع ها
بود که ملت از جلو در شرکت شعار گویان میدویدند و از دست موتورسوارهای
باتوم به دست فرار میکردن... منی که توی چله ی زمستون هم بدنم کاملاً
گرمه، یخ کرده بودم و جلوی پنجره میلرزیدم... اشک توی چشام لب پر میزد اما
اینقدر مقاومت کردم که پایین نیفته و همونجا بمونه... خدا خیر بده نگهبان
جلو در رو که وقتی صدای موتور توی کوچه میپیچید، در رو چارطاق باز میذاشت
و به چند نفری پناه میداد......... از این ساعت به بعد، سرعت عقربه های
ساعت کند شد و یواش یواش به صفر رسید... با هر صدای شعار و فریادی تنم
بیشتر میلرزید و بغضم بیشتر میشد...&lt;br /&gt;
اینا رو نوشتم که فقط نوشته باشم... همین!&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;br /&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 20:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dela65&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>dela65</dc:creator>
<guid>http://dela65.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
