چرا دلا ؟(قسمت دوم)

يكي دو ساعت، مثل بادِ زودگذر سپري شد. در اين موقع «دلا» پس از گردش و جست‌وجوي زياد در مقابل مغازه‌اي ايستاده بود كه مي‌توانست هديه مورد توجه خودش را در آنجا بخرد. عاقبت آنچه را كه در عالم رؤيا در جست‌وجويش مي‌گشت پيدا كرده بود. براي شوهر محبوبش از آن بهتر، ارمغاني ممكن نبود پيدا كرد. آن همه مغازه‌هاي مختلف را گشته بود تا سرانجام مطلوب خويش را در آن يافته بود. زنجيري بود ساده و قشنگ كه به دست استاد ماهري از پلاتين ساخته شده و با ارزش چنان ساعتي كه شوهرش آن را، آن همه عزيز و گرامي مي‌داشت مطابقت مي‌كرد. به قدري ظريف و دلربا بود كه «دلا» با يك نگاه شيفته شد و فهميد كه از آن بهتر نمي‌تواند هديه‌اي پيدا كند ـ حتي سادگي و ظرافت آن با شخصيت و مناعت شوهرش هم درست مي‌آمد. خوشبختانه قيمتش هم خيلي زياد نبود، درحدود همان پولي بود كه «دلا» با خود داشت: بيست و يك دلار فقط ـ و هشتاد و هفت سنت هم برايش باقي مي‌ماند. وقتي آن را به دست گرفت و به طرف خانه برگشت، تمام مدت به اين فكر مي‌كرد كه حتماً شوهرش از ديدن آن بيش از حد انتظار خوشحال مي‌شود و طبعاً ساعتش را بيش از پيش گرامي مي‌شمرد...

داخل خانه شد و با شتاب بالا رفت. با اينكه مست باده رضايت و غرور بود با اين حال احتياط را از دست نداد. فكر كرد بهتر است كمي موهاي كوتاه خود را آريش كند تا پيش چشم شوهرش زياد غيرعادي و زشت به نظر نرسد. فر آهنين را در آتش گذاشت و وقتي كه داغ شد، با زحمت زياد موهاي كوتاه را فر زد.

غروب شد و تاريكي همه جا را فرا گرفت. «دلا» به عادت هميشگي اول قهوه را درست كرد، بعد ماهي‌تابه را بر روي اجاق گذاشت تا شام را تهيه كند. هر دقيقه منتظر بود در باز شود و جيم تو بيايد. چند مرتبه ديگر با اضطراب و نگراني، خود را در آيينه ديد. بعد زنجير ظريفي را كه آن همه در جست‌وجو و خريدش غصه خورده بود به دست گرفت و نگاه كرد.

در همين لحظات، صداي باز شدن در بيرون به گوشش رسيد. جيم مثل معمول سر ساعت به خانه برگشته بود. در تمام مدتي كه با «دلا» عروسي كرده بود هيچوقت نشد كه دير به خانه بازگردد. وقتي صداي پايش در دهليز پيچيد، قلب دلا به شدت شروع به تپيدن كرد. زن زيبا عادت داشت كه هميشه و در هرحال با خداي خود راز و نياز كند و از او در موفقيت كارها ياري بطلبد. در اينجا هم بي‌اختيار نگاهش متوجه بالا شد و زير لب زمزمه كرد: «خداوندا، كاري نكن كه جيم از من بدش بيايد. لطفت را از من دريغ ندار و به من كمك بكن تا باز هم در نظر او قشنگ جلوه كنم».

ادامه دارد...

چرا دلا ؟ (قسمت اول)

میخوام بگم چرا توی دنیای مجازی اسمم رو دلا گذاشتم...

وقتی سوم دبیرستان بودم توی کتاب ادبیات سه عمومی داستانی بود به نام "هدیه سال نو". این داستان رو توی سکوت مطلق کلاس خوندم و اینقدر خودم غرق داستان شدم که بعد از تشویق ممتد بچه ها تازه به خودم اومدم.

خلاصه داستان رو اینجا میگذارم. شاید خوندنش خالی از لطف نباشه.

(قبلش بگم که بعضی از بخشهای داستان رو به منظور خلاصه کردن حذف کردم. اما آنچه میخونین عین جمله های نویسنده است. )

یک دلار و هفتاد و هشت سنت. همه ی پولش همین بود. و شصت سنت آن هم سکه های یک سنتی بود. سکه هایی که طی مدت درازی یک سنت و دو سنت، در نتیجه چانه زدن با بقال و سبزی فروش و قصاب گرد هم آورده بود.

فكر فردا يك دقيقه تركش نمي‌كرد. فردا كريسمس بود و او براي مسرت خاطر شوهرش مي‌بايستي هديه‌اي به او بدهد ولو آن هديه حقير و ناچيز باشد؛ درحالي كه فعلاً از مجموع پس‌انداز خود بيش از يك دلار و هشتاد و هفت سنت نداشت. ماه‌هاي متوالي به اميد چنين روزي يك سنت و دو سنت از روي خرج خانه صرفه‌جويي كرده بود ـ و حالا آنچه برايش گرد آمده بود از اين مبلغ جزئي تجاوز نمي‌كرد. بيست دلار حقوق در هفته و هزينه سنگين زندگي، ديگر محلي براي پس‌انداز كردن باقي نمي‌گذارد علاوه بر آن، در اين اواخر مخارج خورد و خوراك به مراتب بيش از آنچه او حساب مي‌كرد بالا رفته بود و حالا كه پس از گذشت يكسال متمادي، سال نو نزديك مي‌شد، لازم بود براي شوهرش هديه‌اي خريداري كند. هديه‌اي كه يادبودي از وفاداري و مهرباني او نسبت به شوهرش باشد. او از هفته‌ها پيش متوجه نزديك شدن كريسمس شده بود و روزهاي متوالي با خود فكر كرده بود كه چه چيز براي جيمز محبوبش بخرد، چيزي كه درعين مناسب بودن، ارزش شأن و مقام شوهرش را داشته باشد، درحالي كه اكنون محصول ماه‌ها رنج خود را بيش از يك دلار و هشتاد و هفت سنت نمي‌يافت.

بي‌اختيار مقابل آيينه زردي كه بين دو پنجره قرار گرفته بود آمد و نگاهي به آن انداخت. چهره‌اي ظريف و زيبا ديد كه در آن دو چشم درخشان مي‌درخشيد و هاله‌اي از گيسوان طلايي گردش فرو ريخته بود. چند لحظه متفكر و مغموم به آن نگاه كرد. آن وقت دست برد و بند گيسوان را از هم گشود، در يك لحظه آبشاري از تارهاي طلايي به روي شانه‌هاي فرو ريخت...

در اين كاشانه فقر زده و در بين افراد خانواده، فقط دو چيز وجود داشت كه براي صاحبانشان غرور و مباهات فراوان ايجاد مي‌كرد: يكي ساعت طلاي جيبي «جيم» كه از پدربزرگش به او به ارث رسيده بود و تنها دارايي كوچك قيمتي آن خانواده را تشكيل مي‌داد و ديگري گيسوان و فريبنده و روح‌نواز «دلا» كه هر تماشاگري را بي‌اختيار به تحسين و ستايش وا مي‌داشت.

زن زيبا بي‌حركت برابر آيينه ايستاده بود و چشم از آن آبشار درخشان برنمي‌داشت. تارهاي زرينش به قدري بلند و انبوه بود كه تا پايين زانوانش مي‌رسيد و پوششي لطيف و نوازش‌دهنده بر اندام موزون او پديد مي‌آورد.

معلوم نشد اين بهت و سرگشتگي چه مدتي به طول انجاميد. افكار گوناگوني از مخيله‌اش مي‌گذشت و طوفان سهمناكي روحش را مي‌لرزاند. سرانجام فكري به خاطرش رسيد؛ فكري كه مثل بارقه‌اي ضعيف در يك لحظه مقابلش درخشيد و جهان ظلمت زده اطرافش را روشن ساخت. اما از تجسم همان خيال، بي‌اختيار دو قطره اشك گرم و سوزان از ديدگانش سرازير شد و بر سطح فرش كهنه اتاق ريخت. آن فكر، آن انديشه كوتاه و آني، گرچه بسيار تلخ و دردناك بود، اما مشكل او را آسان مي‌كرد و او را به آرزوي كوچكي كه داشت مي‌رساند.

ديگر صبر و تأمل را جايز نشمرد. پالتوي كهنه‌اش را پوشيد و كلاه فرسوده‌اش را به سر گذاشت. با سرعت از پلكان پايين آمد و داخل كوچه شد. بعد با همان شتاب مسافتي را طي كرد تا مقابل مغازه‌اي رسيد كه تابلويي در بالاي آن به اين مضمون نصب شده بود:

«مادام سوفرني، فروشنده كلاه‌گيس»

با عجله داخل مغازه شد. زني چاق و ميانسال آنجا ايستاده بود. يكي دو دقيقه با حيرت به او نگاه كرد، بعد با آهنگي گرفته پرسيد: «خانم موهاي مرا مي‌خريد»؟

مادام با كنجكاوي نگاهي به گيسوان تازه وارد انداخت. آنگاه جواب داد: «كار من خريد و فروش موست. كلاهت را بردار تا بهتر ببينم».

«دلا» با دست مرتعش كلاه را برداشت. در دم، موج گيسوان بر روي شانه‌اش ريخت و متعاقب آن برقي از مسرت از چشمان بهت زده خريدار جستن كرد. نزديك آمد و چند بار تارهاي آن را با انگشتان خود پس و پيش كرد و گفت: «بيست دلار مي‌خرم!» زن جوان بلافاصله گفت: «خواهش مي‌كنم پولش را زودتر به من بدهيد».

ادامه دارد...