من یک لاکپشت داشتم... سرش به اندازۀ ناخن ِکوچکِ دستم بود... چند ماهی عمر کرد و مریض شد. داروهایی را که دامپزشک برایش تجویز کرده بود، سرساعت به خوردش میدادم و تقویتش میکردم، تا اینکه یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم با نوازش من سرش را تکانتکان نمیدهد...
برایت تعریف کرده بودم که هنوز که هنوزست، شبها خوابش را میبینم؟ با اینکه سه سال از مرگش میگذرد؟
الان که اینها را مینویسم خیلی از کسانی که تورا میشناسند، به زندگی ِ روزمرهشان میرسند و انگار نه انگار که معکوسشمار زندگی ِ تو شروع شده... اما من همۀ خوبیهایت یادم هست... هر روز، در کسری از ثانیه، تمام دلم فرومیریزد و پاهایم سست میشود... حتی همین الان، این کلمات را با انگشتهای کِرخت و نفسهای تند و نصفهنیمه تایپ میکنم... باور کن، هرچقدر هم که بلندبلند گریه میکنم از بغضم کم نمیشود! به خدا، هنوز هم آن کلمۀ پنجحرفی ِ ترسناک را به زبان نیاوردم! هنوز هم به زندگیت امیدوارم! و وقتی میپرسند چرا این همه بیتابی؟ بهترین جواب وسط کشیدن ِ پای همان لاکپشتی است که تا مدتها برایش اشک ریختم، و باور میکنند که برای من، گذر از جان هیچکس آسان نیست...
اصلاً میدانی منشأ سیل ِ این اشکها کجاست؟ آخر، توئی که از آمپول هم میترسیدی، چطور میخواهی به قول خودت، «مردانه»، آن لحظههای نفسگیر را پشت سر بگذاری پسر..................................
برایت تعریف کرده بودم که هنوز که هنوزست، شبها خوابش را میبینم؟ با اینکه سه سال از مرگش میگذرد؟
الان که اینها را مینویسم خیلی از کسانی که تورا میشناسند، به زندگی ِ روزمرهشان میرسند و انگار نه انگار که معکوسشمار زندگی ِ تو شروع شده... اما من همۀ خوبیهایت یادم هست... هر روز، در کسری از ثانیه، تمام دلم فرومیریزد و پاهایم سست میشود... حتی همین الان، این کلمات را با انگشتهای کِرخت و نفسهای تند و نصفهنیمه تایپ میکنم... باور کن، هرچقدر هم که بلندبلند گریه میکنم از بغضم کم نمیشود! به خدا، هنوز هم آن کلمۀ پنجحرفی ِ ترسناک را به زبان نیاوردم! هنوز هم به زندگیت امیدوارم! و وقتی میپرسند چرا این همه بیتابی؟ بهترین جواب وسط کشیدن ِ پای همان لاکپشتی است که تا مدتها برایش اشک ریختم، و باور میکنند که برای من، گذر از جان هیچکس آسان نیست...
اصلاً میدانی منشأ سیل ِ این اشکها کجاست؟ آخر، توئی که از آمپول هم میترسیدی، چطور میخواهی به قول خودت، «مردانه»، آن لحظههای نفسگیر را پشت سر بگذاری پسر..................................
التماس دعا...
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۹:۲ ب.ظ توسط دلا
|
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.