مجیزگویان

ای کاش آدمهای چاپلوس وجود نداشتند! در اینصورت خیلی راحت و بدون نگرانی از برداشت اشتباه، به آقای اسدی می‌گفتم که ورود به اتاقتان را فقط زمانی دوست دارم، که شما، روی همان صندلی همیشگی نشسته باشید!
آدمهای چاپلوس را دوست ندارم! دروغشان فقط به خودشان لطمه نمیزند! بلکه گاهی  باعث می‌شوند که راستِ ما را هم باور نکنند!

وقتی نیستی....

یادت هست که؟ نه به فال اعتقاد داشتم، نه به طالع‌بینی، نه به استخاره و اینجور چیزها.! هیچ‌جور هم قانع نمیشدم که ممکن است واقعیت باشند... اما این روزها، وقتی به سایت فال روز برمیخورم، به جای اینکه مثل همیشه بدون تعلل پنجره را ببندم، ماه تولدت را باز میکنم و با دلهره میخوانم که نکند نوید آمدن عشق به زندگی‌ات را بدهد...

تکیه‌گاه

خیلی روبراه نیستم... خوشحال نیستم... مثل کسی که خوشبخت نیست، از ته دل نمیخندم... انگار یک چیزهائی سر جایی که باید باشند نیستند... اما... از تو سپاسگزارم ... سپاسگزارم به اندازۀ تمام مخلوقاتت به خاطر تمام چیزهایی که به من دادی... سپاسگزارم به اندازۀ رحمتت.... خدایا به خاطر تمام آن چیزهایی که ندادی، به اندازۀ حکمتت شکر... شکر به اندازۀ آنچه خلق نکردی... خداوندا به خاطر تمام چیزهایی که گرفتی شکرت به اندازۀ حکمتت و به خاطر تمام چیزهایی که میگیری به اندازۀ صبرت شکر...
ازت سپاسگزارم به اندازۀ زیباییت، به اندازۀ بزرگیت، به اندازۀ بخشندگیت، به اندازۀ گناه‌پوشی‌ت، و به اندازۀ مهربانیتت که در زندگی
م حضور داری و همیشۀ همیشه هستی، بخصوص وقتی که خیلی تنهام...

عروسک بداخلاق

اینکه به من هیچ ربطی ندارد کاملاً دُرست؛ اما بعضی وقتها هوس میکنم به خانم اخمالویی که پشت آن میز نشسته و پول بلیط استخر را دریافت میکند بگویم که به جای شصت قلم آرایش و  این خنزر پنزرهایی که به خودت آویزان میکنی، لطفاً کمی لبخند بزن! اینقدر ترش‌رو نباش! و بگویم باور کن تأثیر یک لبخند و کمی مهربانی خیلی بیشتر از اینهاست! زیبایی احتیاجی به کرم‌پودر و رژ و النگو ندارد! لبخند بزن، مهربان باش، زیبا میشوی...   

يكي از معجزات بزرگت را مي شناسم... همين كه وقتي غمگينم، به آسمانت ميگويي ببار!! حتي اگر وسط گرمترين تابستان باشد! حواست هست كه هنوز به معجزه ي باران عادت نكردم. ميداني كه وقتي ميبارد لبريز از هيجان و شوق ميشوم.... خلاصه كه خدايي را خوب بلدي...

مرسي كم است! اما مرسي....

ستارۀ بدون دنباله...

نوشتۀ دی‌ماه سال 1388 با عنوان ستارۀ دنباله‌دار:

کم کم دارم حاضر میشم برم دانشگاه. جلوی آینه ایستادم و دارم خط چشم میکشم که پدربزرگ از پشت سرم رد میشه و نگاهی بهم میندازه... همونجا می ایسته، به من ِ توی آینه خیره میشه و بلند میگه:
"چشمان تو را سُرمه کشیدن چه حاجت است؟ کوته کن این ستارۀ دنباله دار را
"
همین شعر کوتاه، کافیه که تا چند شب و روز ِ بعدش شارژ باشم!
_____________________________________________________________

حالا این ستارۀ دنباله‎دار نوری ندارد... حالا این مهربان‌دخترت*، پدربزرگ ندارد... حالا غمگین است و چشمهایش خیس از نبودنت... اما باور کن، رفتنت را باور ندارد...

 

*من رو همیشه به این نام میخوند...

ادامه‌ای برای پست قبل

شروع جاده‌خاکی‌، آنجایی بود که بی‌هوا به آدم شماره یک اعتماد کردم. یعنی کمتر از مقدار لازم کنجکاوی به خرج دادم برای شناختنش. اشتباه بعدی، اعتماد به حرف آدم شمارۀ دو بود که آدم شماره یک را تأیید میکرد در حالیکه اصلاً آنقدر باهوش و آنالیزگر نبود که گفته‌هایش موثق و قابل‎اعتماد به نظر بیاید، با اینکه معرف آدم شماره یک خودش بود! اشتباه سوم این بود که مثل آدمهای ساده همه چیز را دربارۀ خودم و زندگی‌ام تعریف کردم بدون اینکه مرزی برای نگفتن قائل شوم... و تصورم این بود که زندگیِ من بسیار شفاف است و هیچ‌جایی برای پنهان کردن ندارد! میتوانستم از لحظه‌لحظۀ زندگی‌ام با افتخار و سربلندی حرف بزنم غافل از اینکه همین گفتن‌ها به طرز عجیبی میتواند روزی بر علیه خودم استفاده شود!!!!

یکی از درسهای بزرگ از این درماندگی ِ چند روزه (که تا بحال حتی شبیه‌اش نصیبم نشده بود) نگفتن تمام زندگی‌ام بود! کشیدن خط قرمزهایی که لزومی ندارد همه، همه‌چیز را بدانند و همه‌کس را بشناسند!

اما بزرگترین، بزرگترین، تــأکید میکنم، بزرگترین نعمتی که از این مصیبت نصیبم شد، رسیدن به این باور بود که یک قدرت لایتناهی، مهربان و نزدیک، میتواند مرا به آرزوی محال برساند! به همان سرعت و آسانی ِ چشم‌برهم زدن!

دمش گرم...

بزرگترین تجربۀ زندگی

همیشه خداوند را احساس میکردم... دوستش داشتم... چه هنگام بلا و چه هنگام جشن و لبخند... گاهی به تفاهم نمیرسیدیم و خیلی وقتها هم چشمک و بوس برایش میفرستادم...
همه چیز را قبل از خواستن برایم فراهم کرده بود... قبل از دست بالا بردن و تمنا... عادت کرده بودم در جاده‌ای قدم بردارم که قبل از عبورم آسفالت شده و بدون دست‌انداز باشد... یا به بیان بهتر، خودش عادتم داده بود! تا اینکه چند وقت پیش چند اشتباه پشت سر هم، داشت مرا از تمام داشته‌ها و اندوخته‌هایم دور میکرد... افتاده بودم توی جاده‌خاکی... راه را گم کرده بودم و ماشین هم پنچر و بدون بنزین! بدتر از این نمیشد... اول فکر کردم خودم از پس ِ مشکلم برمی‌آیم! اما کم آوردم... هیچکس آنقدر بزرگ نبود که روی حضورش حساب کنم... هیچکس آنقدر درک نداشت که به جای سرزنش و نصیحت یاری بدهد... من که همیشه عادت به ناز داشتم تمام وجودم نیاز بود و تنها امیدم خداوند... کف دو دستم را روی هم گذاشتم و دو زانو روی زمین نشستم... بغضم را کنترل کردم و گفتم لطفاً! خدایا لطفاً! صدای خندۀ خدا را می‌شنیدم که به آنچه دور و محال تصور میکنم میخندد...

هر چه میگذرد مشکل مرتفع‌تر میشود و راه بازتر...
این پست را نوشتم، نه برای یادآوری دردسری که گریبان‌گیرم شد... تنها دلیلم این بود که بگویم، چه ممکن و چه محال را از خدا بخواهید! ممکن و غیرممکن برایش یکیست! بغضتان را بیرون بریزید و به دستش بسپارید... هوایتان را دارد... اعتماد کنید!...

اولین صبح برفی

اول صبح، وقتی تلفنم را جواب میدهم، یکی پشت خط فریاد میزد  بپَر جلوی پنجره که برف می‌آید! تا اتاق خواب میدوم، پرده را کنار میزنم و پنجره را باز میکنم! انگار خدا بالشش را تکانده و یک عالمه پر سفید، از آسمان پائین میریزد... از صدای جیغم موقع دیدن کوچه، زن چادری و مرد نان‌سنگک به دست، بالا را نگاه می‌کنند... نه معذب میشوم، نه خجالت میکشم و نه خودم را از دیدشان پنهان میکنم! تنها واکنشم اشاره به آسمان است با خنده‌ای از سر کِیف، که یعنی ببینید، دارد برف میبارد!! انگار که نمیدانند!!!
هر دو مرا مهمان لبخند مهربانشان میکنند و برایم دست تکان میدهند...
وقت آماده شدن و قدم زدن زیر برف است... بدون چتر!

گذر از اولین سالگرد...

همینکه چشمهایم با هجوم اشک خیس میشوند، اعتراض میکنند که باز هم شروع کردی دلا؟ دوست داشتی زجر بکشد؟ ندیدی که چه شرایط بدی داشت؟ زمینگیر شده بود!  چرا درک نمیکنی؟ تو باید خوشحال باشی که راحت شد!
حتی روز اول هم نگذاشتند با خیال راحت گریه کنم... تا با خودم خلوت میکردم یکی روبرویم می‌نشست و میگفت تو که دختر تحصیلکرده‌ای چرا؟ باید چشمهایت را روی واقعیت مرگ باز کنی! باید بپذیری!!
ادب حکم میکرد که جوابی جز نگاه ندهم... اما دلم میخواهد اینجا بنویسم، اشکهای بی‌اختیار و زجه‌هایی که برای مادربزرگِ از دست رفته میزنم، حکایت از مرده‌پرستی ندارد که پدر میگوید تا وقتی زنده بود باید قدرشان را میدانستیم که دانستیم،  گریه و ناله دیگر جایی ندارد!!

دلم میخواهد سرشان فریاد بزنم که علت این اشکها، چیزی نیست که شما فکر میکنید! دلم برایش تنگ شده! جملۀ «مادربزرگ در خانه هست» به جملۀ «دیگر مادربزرگ در خانه نیست...» تبدیل شده! دلیلی بزرگتر و وحشتناکتر از این هم وجود دارد؟


تجویز دارو برای بیماری‌های مشابه به‌هیچ‌وجه توصیه نمی‌گردد!

چند وقت پیش توی یکی از وبلاگا دیدم خانومی دربارۀ ازدواج خواهرش، مشکلی رو مطرح کرده و از خواننده‌ها کمک خواسته تا تجربیات مشابهشون رو در اختیارش بگذارند؛ چرا که ازدواج اون شخص از دید خیلی‌ها غلط بود و از دید خود اون دختر درست!
بعد از خوندن مطلب و کامنتها، صفحه رو بستم، تا اینکه دیروز وقتی داشتم آرشیو وبلاگ نزدیکترین دوستم دریا رو -چندساله ننوشته- مرور میکردم، به پستی مربوط به سه سال پیش برخوردم که توش نوشته بود دخترعمه‌اش کلی نصیحتش کرده که «طلاق نگیر و به شوهرت فرصت بده تا خودش رو از این منجلاب بیرون بکشه، منم یه زمانی همین‌جائی ایستاده بودم که تو الان هستی؛ اما شوهرم رو بازسازی کردم و بهش زمان دادم تا خودش رو پیدا کنه! توئم زندگیت رو خراب نکن! حیفه! من بهت قول میدم همه چی درست میشه!» خلاصه این دوست عزیز من متزلزل شده بود که کدوم کار بهتره و باید بره یا بمونه؟
خلاصۀ کلام که بالاخره زیر اون فشار طاقت نیاورد و جاری شدن صیغۀ طلاق رو به موندن و خون دل خوردن ترجیح داد. اما نکتۀ قابل تأمل داستان، اونجائی بود که همون دخترعمه‌ای که ایشون رو تشویق به ادامۀ زندگی مشترکش میکرد، یه ماه پیش، که سه سال از جدائی دریا میگذره، طلاق گرفته، اما با دوتا بچۀ قد و نیم‌قد که به گفتۀ باباشون فکر میکنن مامانشون مُرده...
الان خیلی خوشحالم که اون موقع، دریا تحت تأثیر حرفای دخترعمه‌اش قرار نگرفت و در نهایت کاری رو کرد که به نظر خودش درست بود! وگرنه شاید اونم به همین عاقبت دچار میشد...

باور کنید، مطرح کردن مشکلات این‌چنینی و استفاده از تجربیات مشابه، کار درست و عاقلانه‌ای نیست که ازش انتظار گرفتن نتیجۀ خوب و عالی رو داشته باشین...
البته این جمله رو اول به خودم گفتم!

کی میدونه؟!!

 

هیچ‌وقت نفهمیدم فلسفۀ حجابِ خانومائی که با روسری (!) وسط مجالس قِر میریزن و سینه میلرزونن، چی میتونه باشه!!

لحظه‌ای از زندگی

وقتی، یادِ خاطره‌ای پردۀ لبخند را به لبانم می‌کشد، حیف است روی این ورق‌های صورتی ثبت نشود!
پس خوب گوش کن! میخواهم از لحظۀ خوبی بگویم که برایم ساخته شد، بدون اینکه سازندگانش -تو و عموامید- متوجه باشید! یادت هست شبی که با مترو به خانه برگشتیم؟ سه‌تایی وارد قطار شدیم وسط صندلی‌های دو طرف مترو ایستادیم. من رو به شما و پشت به جهت حرکت مترو ایستاده بودم. عکسهایی که چاپ کرده‌بودم در دستانم بود و یکی‌یکی به عموامید نشان می‌دادم... سعی کن به یاد بیاوری، آن لحظه‌ای که قطار ترمز کرد و چون دستم به میله نبود، عقب‌عقب رفتم؛ اما از یک طرف دست عموامید، و از طرف دیگر دست تو، جوری پشتم را گرفتید که انگار به فولادی‌ترین دیوار دنیا تکیه داده‌ام!
لحظۀ شیرینی بود!
راستش را بخواهی، از آن موقع به بعد، وقتی کنارمی، نگران نیستم. حتی وقتی دستم به هیچ‌جا بند نیست...

جای تو خالی‎ست...

همین ورقهای صورتی رنگ، گواهند که هرسال برای رسیدن روز تولدم، چه هیجانی داشتم... از یک ماه قبل، روزشماری و ساعت‌شماری میکردم تا اول خرداد که شب تولدم بود و ثانیه شماری برای رسیدن به دوم خرداد آغاز میشد...
اما باور کن، امسال هیچکدام از این حسها نیست... همۀ شوقم گم شده میان یک عالمه غم... و تا همین یک هفته پیش، میان یک دنیا ترس و دلهرره و استرس و اشک...
میدانم که میدانی تصویر من از تو، همان مَرد مهربان و دوست‎داشتنی‎ست که همیشه مثل گل میخندید...

رفتنت، اینقدر پُردرد بود که حتی حضور این عشق هم درمانش نیست... حضور کسی که دیوانه‎وار میخواهدم و پای تمام بدقلقی‌ها و بی‎اعتمادی‌هایم ایستاده... همان کسی که منتظر بودیم با من جفت شود، تا همراه تو هلیا و جفتهایتان به شمال برویم و یک دنیا خاطرۀ خوب بسازیم...

در آخر، بد نیست بدانی، که من هر سال، روز تولدم، از خدا، یک کادوی ویژه میگیرم... امسال از او میخواهم، هدیه‌ام را، برایت، به جائی که الان هستی بفرستد... به آن دنیا...

این روزها

این روزها، یه موجودِ انسان‌نما، برام ایجاد مزاحمت میکنه... میره توی room و شماره‌موبایل، اسم، سن و محل زندگیم رو توی اینترنت، برای یه عده معلوم‌الحال مثل خودش، جار میزنه و مینویسه: من آدم فلانجوری هستم! باهام تماس بگیرین!!
اینکه شمارۀ من، دست کسایی میفته که نباید بیفته! موقع گرفتن شماره، فکرایی میکنن که نباید بکنن، و از همه مهمتر، کسی داره این کار رو میکنه که حتی حدس هم نمیتونم بزنم کیه به شدت عصبی و ناراحتم کرده. حرص میخورم از اینکه طرف اینقدر پست و ضعیفه که حتی جرئت رویارویی با طرف دعواش رو نداره و تنها کاری که ازش برمیاد در حد همین کثافت‌کاریاس. به احتساب اینکه مطمئناً این موجود انسان‌نما به شدت مشکل اخلاقی داره [وگرنه کدوم بشری میتونه بره وسط یه جمع و به صراحت حرفائی بزنه  که مختص پایین‌تنه‌ست! مگر اینکه خودش اهل فن باشه و رو به احتضار از اینکه دستش به شخص مورد نظر نرسیده...]

همین که گوشیم زنگ میخوره و شخص ناشناسی پشت خطه، میگم یکی داره شمارۀ منو پخش میکنه و قطع میکنم. جالبه که همون آدمها مسیج میدن که شرمنده‌ایم و حق این نامرد رو داریم میزاریم کف دستش!! یعنی یه شخص(البته اگه بشه بهش گفت شخص) چقدر میتونه بدبخت باشه که حتی از مشتریهایی که با کلی تلاش و ممارست برای خودش جمع کرده فحش بخوره؟!

خلاصه که دشمن هم قَدَرش خوبه...

چند سال پیش، وقتی گوشۀ خیابان برای گرفتن تاکسی ایستاده بودم، مردمک چشمم پژو ۲۰۶ قرمز رنگی را دنبال میکرد که از دور به سمت من می‌آمد و رانندۀ جوان، آن را در حالی میراند که به پهنای صورتش اشک میریخت و هق‌هق میکرد...
از آن به بعد، وقتی نگاهم به داخل اتاق ماشینی می‌افتد که سرنشینانش لبخند به لب دارند، ناخودآگاه، خدا را شکر میکنم...

شب ِ بلند ِ یلدا...

از روزهای دلتنگی‌ام می‌گویم... همان روزهایی که من و هلیا روز به روز بزرگتر می‌شدیم و تمام چشمهایمان به در بود که شاید میهمانی از راه دور برسد...
...
مادربزرگ، آمد... یک روز، دو روز، سه روز... تمام راه ِمدرسه تا خانه را میدویدم به عشق وجودش... به عشق سلامش... به عشق مَتَلهایی که شبها موقع خواب کنارمان دراز می‌کشید و برایمان تعریف میکرد...
بالاخره، روزی که همیشه استرس آمدنش در دلم بود رسید... روز ِ آخر ِ ماندن ِ مادربزرگ...
تمام وجودم لبریز اشک بود... اما دم نمیزدم... آموخته بودم نباید به میهمان زیاد تعارف کرد چون معذب میشود و این مایۀ ناراحتی ِ اوست! بچه‌تر از آن بودم که معنی این حرفها را بدانم، اما وقتی پدر میگفت «زیاد اصرار نکنید» یعنی یکبار، دو بار گفتن ِ "لطفاً بمانید!" کافیست! و نه بیشتر! با همین قاطعیت!
...
من روی زمین نشسته  بودم و مادربزرگ روی تخت. تکیه‌ام به پاهای مادربزرگ بود که داشت موهایم را با دقت و سلیقه می‌بافت... و من گریه می‌کردم... بی‌صدا... تمام صورتم اشک بود و از حجم زیاد روی لباسم می‌چکید... به این فکر می‌کردم که فردا با جای خالی‌اش چه کنیم؟ و البته میدانستم دلخوری مادربزرگ از پسرش (پدر ِ من) بیشتر از اینهاست که با شنیدن همان یکبار دو باری که اجازۀ تعارف داشتیم تن به ماندن بدهد... پس جای هیچ حرفی نبود... مادربزرگ فردا میرفت...
به رفتن مادربزرگ فکر میکردم که الهه(دخترعمویم) وارد اتاق شد... با دیدن من یکه خورد و با تعجب پرسید: دلا؟ چرا گریه میکنی؟!! دست عزیز از بافتن گیس من بازایستاد... به الهه گفت: چه؟ چه گفتی؟ دستش را روی شانه‌ام گذاشت و مرا محکم سمت خودش چرخاند... من سرم را پایین انداخته بودم و همچنان اشکها می‌بارید... درست مثل همین الآن... با عصبانیت و صدای بلند گفت: "نگام کن ببینم!!!" به چشمهای عسلی و براقش نگاه کردم! اخمهایش درهم بود و صورتش برافروخته...
هرگز هرگز هرگز هرگز یادم نمیرود که با آن آشگفتی گفتی: گریه نکن! فردا نمیریم! گریه نکن....
عزیزی سادات... دلتنگی ِمرا فهمیده بودی... الآن چطور؟ می‌بینی که هر چه به شب ِ یلدای ِ بدون ِ تو نزدیک می‌شوم دلم فشرده‌تر میشود؟ میفهمی که غمگینم؟! حس میکنی که یلدای بی تو رو دوست ندارم؟!...

پیوست به تمام خاطراتم...

عدو شود سبب خیر

یه بنده خدای کوته‌فکری، با خودش خیال کرد که پدرم تنها نقطه ضعفی‌ه (!) که توی زندگیم دارم و طِی ِ یه بحث که به خودمون ربط داشت (نه کِس دیگه‌ای)، تلفنش رو برداشت و دیلینگ دیلینگ زنگ زد به گوشی بابام* که دخترت منو اذیت میکنه! و مسیج‌هایی رو که در جواب توهین‌هاش براش فرستاده بودم، برای بابا فُروارد کرد! (البته فقط مسیج‌های من رو! توجه دارین که؟!)
همون موقع هم میدونستم که این آدم کوچیکتر از اونیه که حتی سطحی‌ترین اشخاص هم به حرفاش توجه کنن، چه برسه به بابای من که از دانش و منش چیزی کم نداره و بین خانواده، همیشه مایۀ سربلندی و افتخارم بوده!
حالا این خانوم زنگ زد به پدر من، اما بابا حتی قابل ندونست که به من زنگ بزنه که چی شده؟ این چی میگه؟ تا اینکه چند روز بعد که برای احوال‌پرسی باهام تماس گرفت، گفت: "راستی بابا فلانی به من زنگ زد، این قضیه به خودتون مربوط میشه، لطفاً دیگران رو واردش نکنین!" گفت من به تو و هلیا در همه زمینه‌ای اعتماد دارم و آدمهای اطرافم رو می‌شناسم! و میدونم که هیچ کار تو بی‌علت نیست.

اینا رو نوشتم برای تشکر! برای تشکر از آدم کوچیکی که کادوی بزرگش تا ساعتها پردۀ لبخند رو به لبام کشیده بود و باعث شد جمله‌هایی رو از بابا بشنوم که تا اون روز نشنیده بودم!

*در حال حاضر، مامان و بابا کرمانشاه زندگی میکنن، من و هلیا تهران.

زندگی ِ پایدار

گوشۀ اتاق نشسته‌ام. نگاهم به سمت هدی می‌چرخد که با عجله ‌سراغ کیف‌دستی‌اش میرود و نایلون داروها را بیرون می‌آورد. می‌دانم گزینۀ بعدی لیلاست، برای تأیید داروها. قرص، شربت و آمپول. از صبحتهایشان چیزی نمی‌شنوم اما وقتی سرنگ و آمپول را در اختیار لیلا می‌گذارد یعنی آماده شدن برای تزریق. هدی پایین پنجره می‌نشیند و آستین دستش را تا آرنج بالا می‌کشد. سامان، دختر یکساله‌شان را از اتاق بیرون می‌برد و بدون اینکه هدی از او خواسته باشد بازمی‌گردد... در این بین، از شوخیهای کامران، برادر هدی، می‌خندیم که صداهای وحشتناک از خودش درمیاورد که مثلاً هدی بیشتر بترسد و از آنطرف به همسرش می‌گوید وقت خوبی برای انتقام از خواهرشوهر است پس تا می‌توانی محکم بزن!  
رگهای دست هدا کاملاً پیداست، شاید به همین خاطر بود که لیلا از شریان‌بند استفاده نکرد، و فقط از سامان خواست پایین بازویش را بگیرد! سامان کنار هدی ایستاد، به سمت پایین خم شد و بازویش را محکم گرفت. سوزن که فرو رفت، با تکان کوچکی که هدی خورد و رویش را برگرداند صورت من هم جمع شد... هدی با دست آزادش، دست سامان را گرفته بود و صورتش را فرو کرده بود میان بازوی همسرش...
چند ثانیه بعد، لیلا به سامان گفت کافیه! سامان پاسخ مثبت داد اما یک سانت هم کنارتر نرفت! یکبار دیگر، لیلا بالا را نگاه کرد و گفت دیگه لازم نیست بگیری! و سامان جواب داد: باشه! فشار نمیدم! اما دستم باید اینجا باشه!!
من عشق را در این اتفاقات کوچک می‌بینم...

یک بوسه، برای قلبم...


میخواستم ببوسمش بگذارمش کنار !

...

نشد بگذارمش کنار ؛

اما بوسیدمش .. !