شب ِ بلند ِ یلدا...
از روزهای دلتنگیام میگویم... همان روزهایی که من و هلیا روز به روز بزرگتر میشدیم و تمام چشمهایمان به در بود که شاید میهمانی از راه دور برسد...
...
مادربزرگ، آمد... یک روز، دو روز، سه روز... تمام راه ِمدرسه تا خانه را میدویدم به عشق وجودش... به عشق سلامش... به عشق مَتَلهایی که شبها موقع خواب کنارمان دراز میکشید و برایمان تعریف میکرد...
بالاخره، روزی که همیشه استرس آمدنش در دلم بود رسید... روز ِ آخر ِ ماندن ِ مادربزرگ...
تمام وجودم لبریز اشک بود... اما دم نمیزدم... آموخته بودم نباید به میهمان زیاد تعارف کرد چون معذب میشود و این مایۀ ناراحتی ِ اوست! بچهتر از آن بودم که معنی این حرفها را بدانم، اما وقتی پدر میگفت «زیاد اصرار نکنید» یعنی یکبار، دو بار گفتن ِ "لطفاً بمانید!" کافیست! و نه بیشتر! با همین قاطعیت!
...
من روی زمین نشسته بودم و مادربزرگ روی تخت. تکیهام به پاهای مادربزرگ بود که داشت موهایم را با دقت و سلیقه میبافت... و من گریه میکردم... بیصدا... تمام صورتم اشک بود و از حجم زیاد روی لباسم میچکید... به این فکر میکردم که فردا با جای خالیاش چه کنیم؟ و البته میدانستم دلخوری مادربزرگ از پسرش (پدر ِ من) بیشتر از اینهاست که با شنیدن همان یکبار دو باری که اجازۀ تعارف داشتیم تن به ماندن بدهد... پس جای هیچ حرفی نبود... مادربزرگ فردا میرفت...
به رفتن مادربزرگ فکر میکردم که الهه(دخترعمویم) وارد اتاق شد... با دیدن من یکه خورد و با تعجب پرسید: دلا؟ چرا گریه میکنی؟!! دست عزیز از بافتن گیس من بازایستاد... به الهه گفت: چه؟ چه گفتی؟ دستش را روی شانهام گذاشت و مرا محکم سمت خودش چرخاند... من سرم را پایین انداخته بودم و همچنان اشکها میبارید... درست مثل همین الآن... با عصبانیت و صدای بلند گفت: "نگام کن ببینم!!!" به چشمهای عسلی و براقش نگاه کردم! اخمهایش درهم بود و صورتش برافروخته...
هرگز هرگز هرگز هرگز یادم نمیرود که با آن آشگفتی گفتی: گریه نکن! فردا نمیریم! گریه نکن....
عزیزی سادات... دلتنگی ِمرا فهمیده بودی... الآن چطور؟ میبینی که هر چه به شب ِ یلدای ِ بدون ِ تو نزدیک میشوم دلم فشردهتر میشود؟ میفهمی که غمگینم؟! حس میکنی که یلدای بی تو رو دوست ندارم؟!...
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.