سرسپرده...

یادت هست؟ ما همیشه نقطۀ عطف داشتیم... گاهی اوقات نقطۀ عطف را ما پیدا میکردیم و گاهی، نقطۀ عطف ما را... وقتي لقب تو شد «آقای عشق» و لقب من «خانوم ِنفس» یکی از بزرگترین نقطه‌عطفهایمان را کشف کردیم... یا وقتی صدایت کردم "آرشام!" و تو به جای بله یا جانم، گفتی "آرشام؟"؛ يا آن روزي كه با تو دعوایم شده بود و از شدت ناراحتی مشتهای ظریف و کوچکم را به سینه‌ات مي‌كوبیدم و اشک می‌ریختم با پنجه‌ي دستِ مردانه‌ات مشتهای بی‌جانم را پس زدی و در یک چشم بهم زدن مرا بین حصار بازوان نیرومندت -که سهم من بود- حبس کردی...
حرفهای بینمان که جدی‌تر شد، با وجودِ تمام این لحظه‌های ناب، باز هم می‌ترسیدی که در زندگی مشترک چیز جدیدی برای هم نداشته باشیم... می‌ترسیدی دچار روزمرگی و عادت و تکرار شویم و از عشق و هیجان این روزها خبری نباشد... اما من نترسیدم... ايمان داشتم که روزگار با ما مهربانتر از این حرفهاست!
حالا هم آمدم چیزی بگویم و بروم... آمدم بگویم خیالم راحت شد که حتی بعد از گذشت مدتهای مدیدی از ازدواجمان، فهمیدی که هنوز نقطۀ‌عطف وجود دارد حتی اگر نشماریمش یا آن را برای هم تکرار نکنیم...  وقتی دستت را روی شکم ِ برآمده‌ام گذاشتی و یک موجود فسقلی به آن لگد زد، نقطۀ عطف را پیدا کردی...

بوسۀ آسمانی

بیشتر از هفت هشت سال است که  از آن روز می‌گذرد... نزدیک غروب، مجتمع تجاری ِ بوستان پونک ، من، عموحمید و مادربزرگ... عمو حمید بعد از مدتها به ایران آمده بود و نوبت تفریح عصرمان. یادم نیست مادربزرگم چه دید که رو به پسرش گفت ببین! اینجا همه با زن و نامزد و دوست‌دخترهایشان می‌آیند و می‌روند... اما من پیر شدم! از کنار من برو آنطرف‌تر و راه بیا!
این صحنه تا ابد در ذهنم خواهد ماند که عمویم روبروی مادربزرگ ایستاد و مانند کسی که در نماز به خدا سجده میکند، زانو زد، دستها را روی زمین گذاشت بوسۀ آرامی بر کفشهای مادر زد...

ادامه نوشته

آن‌همه عشق، این‌همه دلتنگی...

بعضی وقتها، حضورت، چنان حس زندگی را به سراپای وجودم می‌ریخت که هیچ کلامی نمی‌توانست مراتب خلوص و سپاسم را به تو نشان دهد... مرسی، ممنون، متشکرم و امثال اینها خیلی کم بودند... و برای من، لحظۀ قشنگ ِ این اتفاق آنجا بود که تو می‌دانستی هیچ تعارف یا مبالغه‎‌ای در میان نیست... آنوقت چند قدم دورتر از تو می‌ایستادم، دو سوی دامنم را به دو طرف می‌کشیدم، یک پایم را پشت دیگری میگذاشتم و با زانوهای خم، سرم را به احترامت پایین می‌آوردم... و به گفتۀ خودت، عشق را میدیدی...
اما حالا که نیستی، بگو اینهمه دلتنگی را چطور با بندبندِ وجودم نمایان کنم تا ببینی؟ گفتی آن‌همه عشق را دیدی... حالا بگو این‌همه دلتنگی را چطور نشانت دهم؟!...

...

ادامه نوشته

از نوشته‌های درفت شده.

هر قدر زمان میگذره و بزرگتر میشم، بیشتر به این نتیجه میرسم که زنها به عشق و زندگیشون پایبندتر و برای لحظه هایی که با همسرشون گذروندن حرمت بیشتری قائلند تا مردها!
خودِ من، برای شروع و ادامۀ رابطه‌ای که به نظرم ارزش  «دوست داشتن» و  «گذشت» رو داره از چیزی دریغ نمیکنم و اگر نهایتاً با شکست مواجه بشه، حداقلش اینه که افسوس نمیخورم کاش فلان کار رو نمیکردم و بیسار حرف رو نمیزدم! وقتی که تموم شد، تموم شد...
حالا، چند روزه که یه آهنگ ِ محشر و  با یه شعر ِ پنج بیتی از صبح تا شب همنشین لحظه‌هام شده و کلمه به کلمه‌ش رو میفهمم... شعر ِ این آهنگ، از احساس زنی گفته که تا جایی که قدرت و جون داشته از رابطه‌ش محافظت کرده و حالا که تمام تلاشش بی‌نتیجه موند خودش رو در مرتبه‌ای میبینه که باید بگذاره و بگذره و بخاطر قبول ِ جدائی، در آینده هیچوقت پشیمون نخواهد شد...
وقتی میگه "اگه میموندی این روزا، یه جور دیگه سر میشد، نه گریه جاتو پُر میکرد..." یه جورایی دلم میگیره... با اینکه جدا شده، هنوز عشق هست... هنوز دوست داشتن هست... و تنها چیزی که از بندش رها شده افسوسی ِ که ممکن بود بعدها به سراغش بیاد و گریبانش رو بگیره...  

لینک دانلود آهنگ طلاق- UMA
پیشنهاد میکنم، قبل از دانلود این آهنگ ِ محشر، اینجا رو ترک نکنید!