یک مَرد...

ازدواج میکنم با مردی مثل پدربزرگم که بعد از شصت و اندی سال زندگی ِمشترک، سینی ِ صبحانۀ حاوی نان و پنیر و کره و عسل و مربا را در حالی به اتاق میبرد که ریز میرقصد و برای بانویش شعر میخواند.... بامردی مثل پدربزرگم که هنوز  «عزیــزدلم» ورد زبانش است و نور چشمش مادربزرگ... اشک در چشمانش نمی غلتد مگر هنگام دعا برای همسر بیمارش... ازدواج میکنم با کسی مثل او، که عشقش، عمری به اندازۀ یک عمر دارد...

روزگار من...

مینویسم... مینویسم... مینویسم؛ بعد انگشت وسط دست چپم رو میذارم روی دکمۀ بک اسپیس و اینقـــــدر نگه میدارم تا برسه به اولین کلمۀ تایپ شده... چشام محو شدن حرف به حرف رو دنبال میکنه تا اولین کلمه رو هم پاک میکنم و یه نفس راحت میکشم... انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و به تحریر در نیومده... عین فیلمی که میزنی عقب و تمام اتفاقات برعکس میشه... درست مثل همون قلبی که با یه نگاه برای کسی میره و زندگی، قبل از اون نگاه شروع میشه.... یا آبی که ریخته شده ولی تا قطرۀ برمیگرده و توی ظرف جا خوش میکنه...

بعداً اضافه شد: ببخشید... یادم رفت بگم حکایت مطلب رمزدار، حکایت همون دفترچه خاطرات قفل داره که بعضی وقتا ترجیح میدم حتی خودمم کلیدش رو گم کنم...

ادامه نوشته