یک مَرد...
ازدواج میکنم با مردی مثل پدربزرگم که بعد از شصت و اندی سال زندگی ِمشترک، سینی ِ صبحانۀ حاوی نان و پنیر و کره و عسل و مربا را در حالی به اتاق میبرد که ریز میرقصد و برای بانویش شعر میخواند.... بامردی مثل پدربزرگم که هنوز «عزیــزدلم» ورد زبانش است و نور چشمش مادربزرگ... اشک در چشمانش نمی غلتد مگر هنگام دعا برای همسر بیمارش... ازدواج میکنم با کسی مثل او، که عشقش، عمری به اندازۀ یک عمر دارد...
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.