- بانو(مادربزرگم) با نگاه تعجب‌آمیز به قبض برق و قیافۀ حق‌به‌جانب: آخه چرا باید اینهمه پول برق بیاد؟ حالا میرم پرینتش(!) رو میگیرم، معلوم میشه مال چیه!

جایی برای تنفس...

دلم میخواست به جای این ساختمونهای همسایه که سر به فلک کشیدن، چند قدم اون‌ورتر، خونۀ ویلایی‌ه آجرچین ِ زیبایی وجود داشت که برای رسیدن به در ورودی، باید از سنگفرشی میگذشتم که دو طرفش رو باغچۀ سرسبز و زنده‌ای احاطه کرده‌بود.... در میزدم... پیرزن موقر و خوشپوشی در رو به روم باز میکرد و به داخل دعوت میشدم... می‌نشستم روی صندلی ِ میز دونفرۀ آشپزخونه‌اش و قهوۀ اسپرسو می‌خوردم... باهاش حرف میزدم و خودم رو خالی میکردم... و حرفاشو میشنیدم بدون اینکه حتی اسمم رو بدونه یا اسمش رو بدونم...

 

...

...!

اونجایی که هستی، میشه صدای اذان رو شنید؟
صدای الله اکبر میاد... دعا میکنم خدا زندگی رو بهت ببخشه... دعا میکنم... کاش تمام این روزا خواب باشم... کاش همه چی دروغ بود... کاش تو همونی بودی که می‌گفتی هستم... همونی بودی که می‌دیدم... نه این آدم...

 تنهائی... سَرده... غمگینی... تاریکه... اما، تولدت مبارک!

دیروز، برو و برنگرد!

گذشت... اما چه گذشتی؟ از عصرش، ساعت به ساعت دلم ریخت و چشمم خیس شد و دست چپم ضعف رفت... 
منی كه هميشه با دیدن تیتراژ برنامۀ رنگین‌کمونه -برنامۀ کودک شبکه پنج- با لبخند شونه‌هامو تكون‌ ميدادم و بشکن میزدم، و حتی گاهی بلند میشدم میرقصیدم امروز با دیدنش اشک از روی گونه‌هام سُر ميخورد و میریخت... و فکر میکردم که این شعر چقدر غمگینه!!!
فقط نوشتم تا ثبت بشه این لحظه‌ها... با اینکه خیلی تلخ و زشتند... با اینکه گلو رو هم میارن از درد... با اینکه هیچ حرفی باقی نمیذارن جز تقاضایی برای فرستادنِ انرژی ِ مثبت...

آهنگ برنامه رو میتونین از اینجا گوش کنین...

نامه‌ای از تو، روی کنسول، کنار آینه، جلوی شمعدان...

نقطه ضعفت را می‌شناختم! می‌دانستم از جدا کردن رختخواب تحت هر شرایطی متنفری... یادم هست می‌گفتی اگر ناراحت بودی، پشتت را بکن و بخواب؛ اما حق نداری تختمان را ترک کنی!! راستش را بخواهی آنقدر عصبانی بودم که فقط دنبال بهترین راه برای بیشتر درآوردن حرصت می‌گشتم! و در دلم عروسی بود وقتی دیشب، جلو چشمان بهت‌زده‌ات، بالشم را برداشتم، از اتاق رفتم بیرون و خودم را پرت کردم روی کاناپه...
ولی حق با تو بود... وقتی به من یادآوری می‌کردی که همیشه در آغوش کشیدن و بوسیدن و "دوستت دارم!" گفتن برای نشان دادن محبت و علاقه کافی نیست! این را امروز صبح، رأس ساعت ۶:۳۰ دقیقه فهمیدم... وقتی مثل همیشه، اتوماتیک چشمانم باز شد برای آماده شدن و رفتن سر کار... و تو را دیدم... پایین همان کاناپه‌ خوابیده بودی... نزدیک من! و موهای ابریشمی‌ات دورتادورَت را گرفته بود...  تا از خانه بیرون آمدم ده بار بالشت روی پارکت سُر خورد و از زیر سَرَت دَررفت!!
بهترین راه را برای آشتی انتخاب کردی... "دوستت دارم" ِ اینبارت آنقدر بلند بود که مطمئنم تا آخر عمر در گوش و ذهن و دلم باقی خواهد ماند...
راستی، یادم رفت سلام کنم. سلام!

تراشکار ِ یک‌چشم!

دیروز کارگاه خراطی داشتیم. باید یه چوب به شکل مکعب مستطیل رو به چیزی شبیه وردنه -باکمی تفاوت- درمیاوردیم و تحویل استاد میدادیم. از کلاه ایمنی استفاده نکردم چون پشت موهامو با این کلیپس‌ گنده‌ها می‌بندم و به همین خاطر کلاه روی سرم چِفت نمیشه... شروع کردم به تراشیدن چوب با احتیاط کامل.... وسطای کار، وقتی به قول بلدالملک داشتم اوج می‌گرفتم و دقتم باید بیشتر میشد، نفهمیدم چطور شد که سرم پایین رفت و یه مشت تراشه‌ی بی‌پدرمادر ریخت توی صورتم... بله دوستان... چنین شد که سیل اشک از چشام راه گرفت و شد یه تیکه خون! استادمون گفت سریع برو بهداری ِ دانشگاه! هوا تقریباً تاریک شده بود و تمام راه کارگاه تا بهداری رو کورمال کورمال دویدم. چند سال پیش عمل لازک انجام داده بودم و تمام ترسم از این بود که نکنه مشکلی برای چشمم پیش بیاد...
خلاصه رسیدم به بهداری و رفتم بخش اورژانس. اونجا یه خانوم و آقا نشسته بودن چائی میخوردن و میخندیدن. در باز بود. آهسته در زدم و رفتم تو. خانومه که نسبتاً تپل بود و تنها آرایشش یه خط غلیظ آبی زیر  چشم بود یه  نگاه به سرتاپام انداخت و گفت چشمت چی شده؟ روپوش کار تنم بود و از نوک سرم خاکِ چوب ریخته بود تا روی کفشام! گفتم تراشه پرید توش! و تندتند سیل ِ اشکی رو که از چشام جاری بود پاک میکردم... شما حدس بزنین چی گفت؟؟؟ توی اون یه دونه چشم سالمم زل زد و گفت: ما دیگه این کارها رو انجام نمیدیم. باید بری بیمارستان الغدیر (نزدیکترین بیمارستان به دانشگاه). گفتم: من الان توی بهداری وایسادم اونوقت نمیخواین کمکم کنین ا! با این اوضاع چطوری تا اونجا برم؟ انگار اصلاً نشیند من چی میگم و دوباره حرف خودش رو تکرار کرد. ولی مردمیانسالی که کنارش نشسته بود، وسط حرفش گفت برو توی اون اتاق منم الان میام...
چند دیقه بیشتر طول نکشید که تراشه رو دراورد و من قدر سلامتی رو بیشتر فهمیدم...
توی اون شرایط، من به کمک احتیاج داشتم و این رو هر کسی میفهمید! توی مسیر بهداری، دو تا از بچه‌های دانشگاه که همدیگه رو نمیشناختیم، گفتن اجازه بدین تا یه جایی همراهیتون کنیم! اونوقت خانومی که توی بهداری ایستاده بود، غیرمستقیم به من میگفت کور هم شدی شدی، کلاس ما بالاتر از تراشه درآوردنه!!!!

سال نو مبارک

شب بود. داشتم از محلۀ ار‌منی‌ها میگذشتم که وسط یکی از کوچه‌ها، خیره شدم به پنجرۀ طبقه چهارم... از دیدن اون منظره لذت بردم و  بعد از یک دقیقه ایستادن، راهم رو پیش گرفتم در حالیکه هنوز لبخند نقش انداخته بود روی لبهام...
نردبونی که با طناب درست شده بود از پنجرۀ اتاق طبقه چهار آویزون بود و پاپانوئل رو به دیوار داشت از اون بالا میکشید و فقط چند پله‌ی دیگه فاصله داشت تا به خونه برسه... با یه عالمه رنگ و نور رو چراغ ِ چشمک‌زن...

انگار روی اون مجسّمه، با قلم نامرئی نوشته بودن: لطفاً لبخند بزنید!

اعتراف

با این وجود که نزدیک امتحانهای پایان‌ترم‌ه و تقریباً تمام ساعتهای روزم به درس خوندن سپری میشه، اما دیروز رو یک کلمه هم درس نخوندم و از صبحش، -دقیقاً از صبحش- به خودم خوش گذروندم تااااا همین الان که ساعت حدود دو صبحه و مهمونا تازه رفتن...
روزم رو ساختم. وقتی امیر(پسرخاله‌م) گفت فردا شب تولد مامانمه یه جرقه  توی ذهنم شکل گرفت که به جای کادوهای خشک و خالی، امسال سوپرایزش کنیم و تولد بگیریم واسه‌ش... پیشنهاد رو با بچه‌ها مطرح کردم و اونا هم استقبال کردن...
صبح، اول رفتم کیک و شمع و بادکنک و اینجورچیزا خریدم، خونه رو پُر کردم از بادکنکهای رنگی و بعد دونه دونه سفارشهای خریدِ کادوی شوهرخاله و خواهر و اینو اون رو انجام دادم که هر کدوم به دلایلی نمیتونستن مغازه به مغازه و سرصبر بچرخن و بگردن... درنتیجه کِیف تمام این لحظه‌ها رو خودم تنهایی بردم. 
تلفن‌های پشت‌سرهم برای هماهنگ کردن کارها، قایم‌موشک‌بازی با خاله که از کارمون سردرنیاره و و و ... چقدر خوب بود امروز...
اما راستش رو بخواین، میخوام اینجا، پیش شما، یه اعتراف بکنم... امروز دروغ گفتم... اونم به چه کسی! به خدا!!
زمانی که داشتم از پله‌های آپارتمان به قصد خریدن کیک و متعلقاتش پایین میرفتم و از هیجان ِ شروع شدن ِ یه روز خوب صدام می‌لرزید، رومو کردم به خدا و بهش گفتم، امروز دارم کسی رو خوشحال میکنم که تو رو خوشحال کرده باشم!! اما واقعیت این نبود... چون میخواستم خاله رو خوشحال کنم فقط و فقط و فقط به خاطر خودِ خاله... برای خدا چاپلوسی کردم! و این تنها گناهی بود که دیروزم رو آلوده کرد...
خدایا، ببخشید!

زمستان می‌آید...

زمستان می‌آید... نه خبری از سوسک است و نه پشه... نه گرما و نه کلافگی... نه بوی عرق مردان نه تعفن فاضلابهای شهر... زمستان می‌آید... باران... برف... گرمتر شدن عاشقانه‌ها... هوای خنک و طراوت زندگی... فشرده شدن دست، در دستِ یار و تنگ‌تر نشستن‌ها کنار هم...
و تمام شکوه زمستان، به انتظار برای بوسه‌‌ی داغیست، که هُرم گرمایش، نه فقط لبها، که تمام وجودت را نوازش می‌کند...

زمستان می‎آید...

من آمده‌ام، وای وای! من آمده‌ام :)‌

  • یه مدت نبودم. اِی‌دی‎‌اِس‌ال قطع بود و من هیچ انگیزه‌ای برای وصل کردنش نداشتم... با خودم میگفتم بهتر که قطعه! دیگه از چرخیدن توی دنیای مجازی هیچ لذتی نمیبرم از بس بعضی از این آدمهای بی‌کار و فوضول که مفیدترین کار زندگیشون حرف بردن و آوردن و سرک کشیدن توی زندگیهای این و اونه نشستن پشت کامپیوتر و از پشتش جُم نمیخورن!...
    آره خلاصه... ولی روزام بد نگذشت... شب یلدا خوب بود... اتفاقا خوب بود... اما در کنار همۀ اینا، دلم گرفته... خیلی‌ام گرفته...
    این نوشته رو برام آف گذاشته بودن. تقدیم به آدمای ساده، که خودم یکیشونم...

آدمهاي ساده را دوست دارم. همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند. همان ها که براي همه لبخند دارند. همان ها که هميشه هستند، براي همه هستند. آدمهاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بس که هر کسي از راه مي رسد يا ازشان سوء استفاده مي کند يا زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد. آدم هاي ساده را دوست دارم. بوي ناب “آدم” مي دهند