یه‌دونه‌ای

ممکنه توی ایران  اسم هزاران نفر «محمود» باشه، اما باور بفرمائید یه دونه «محموت» داریم که بعضی جاها از مخففِ نام خانوادگیش هم استفاده میکنن.

عشق از دریچه ای دیگر

دوری، حتّی اگر برای همیشه هم باشد، پایانِ یک عشق نیست... انگــار لطیف‌ترین غـم ِدنیاست....

ادامه نوشته

مملکته داریم؟

تصادفه دیگه! پیش میاد! فقط چیزی رو که نمیفهمم اینه که اگه یه مَرد پشت رُل باشه و چهار نفر رو همزمان زیر کنه جوری که ازشون گوشت چرخکرده ای بیشتر نَمونه، طبیعیه، پیش میاد! اما اگه یکی از پشت بکوبه به ماشینی که خانوم پشت فرمونش نشسته، طرف با گستاخی ِ تمام از ماشین پیاده میشه که "آخه زنُ چه به رانندگی؟!" و اطرافیان هم نُچ نُچ کنان و با نگاه تأسف برانگیزی به خانوم راننده، محل حادثه رو ترک میکنن!!
دروغ میگم بگو دروغ میگی!!

کاراگاه ِ ناآگاه

وقتی به خانه میرسم، هوای نسبتاً تاریک شده... موقع روبوسی با یکی از اقوام ردّ کمرنگی از رنگ رژ در قالب ِ طرح ِ لبم روی گونه اش حک میشود به محض اینکه متوجه میشوم، دستم را به سمت صورتش دراز میکنم و انگشت شست را روی قسمت رنگی میکشم. دستم را میگیرد و از گونه اش به جلوی بینی میکشد و یک نفس عمیق! میگوید: "دلااا! دیدی آخر، مُچتو گرفتم؟!" متوجه منظورش نمیشوم... بی توجه به چهرۀ من که شبیه علامت سئوال شده باز هم ادامه میدهد: "تا الآن با کی بودی؟" تعجب میکنم! وقتی بیرون بودم خودش به گوشی زنگ زد و گفتم تنهاام! چرا دوباره میپرسد؟!  - با هیشکی، تنها بودم!. پیروزمندانه میگوید: دستات بوی عطر ِ طرف رو میده! دستم را میکِشم و بو میکنم... چه بوی خوبی! شوخی وار اما با بدجنسی ِ خاصّی که چاشنی ِ کلامش است میگوید: مگه چند ساعت دست در دست هم قدم زدین که دستت اینطوری بو گرفته؟
زیپ کیف دستی ام را باز میکنم و یک تِستِر عطر اسانسی بیرون می آورم. در مسیر اینقدر با این نوار باریک ِ کاغذ بازی کردم که کاملاً لول شده... تستر را جلوی بینی اش میگذارم... قیافه ش دیدنیست... 

باور

01:01 |  01:10  |   02:02  |  02:20  |  03:03  |  03:30  |  04:04  |  04:40  |  05:05  |  05:50  |  06:06  |  07:07  |  08:08  |  09:09 | 10:01  |  10:10 | 11:11  |  12:12  | 12:21  |  و ...
وقتی ساعت ِ دیجیتالی یکی از این اعداد را نشان میدهد و بی هوا نگاه من با آن تلاقی میکند، یعنی یک اتفاق خوب در راه است... یعنی کائنات دست به دست هم میدهند که آن اتفاق به من نزدیک و نزدیکتر شود... یعنی  همه چیز درست میشود و باید امیدوار باشم و خوشحال و منتظر...
همین که باور دارم اتفاق خوب نزدیک است، حکم ِمُهر تائید معتبری را دارد به چنین اندیشه ای...
 
این پست، دقیقاً در ساعت ۷:۷ نوشته شد.

مناجات نامه!

میگوید تو تنها کسی هستی که... میشنوی؟ خطابش به من است... تعجبی ندارد اگر باور کنم و لبخند بزنم. کار، کار ِ من نبود. کار «تو» بود.
میگوید همیشه میمانم... حتماً میماند. اگر قرار بر رفتن بود، اصلاً نمیآمد که برای ماندن  یا نماندن بیاندیشد! چون «تو» خواستی که باشد!
تا اینجا همه چیز خوب و بر وفق مُراد است. اما وقتی همه چیز خراب میشود، نگاهم به سوی «تو» برمیگردد... چون «تو» خواستی...  آنوقت است که گوشه ای می نشینم و سرت فریاد میکشم که چرا گفتی بیاید؟ چرا خواستی؟ چرا کردی؟
اما بین خودمان بماند... وقتی ته ِ ته ِ ته ِ دلم را نگاه میکنم، می بینم از گذشته خرسند است ... وقتی یاد خاطرات خوب می افتم لبخند میزنم! و موقع لبخند از روی «تو» خجالت میکشم که فقط موقع درد است که سراغت را میگیرم...
خودمانیم... وقتی غمی ندارم، وقتی خوشبخت و خوشحالم، اگر صدایت نکردم، تو بدان بین همۀ خنده ها و شادی ها دوستت دارم...
***

این پست را، سکوت بخوانید...


هفت!

از شدت نگرانی و التهاب، احساس خفگی میکنم... 

بزرگ برو!

داشتن دوستهای بزرگ در زندگی، از بزرگترین نعمتهاست...
زمانی را به یاد می آورم که یکی از همین دوستهای بزرگ، به من یاد داد، که وقتی رابطه ای تمام میشود، بهترین حالتش این است که طرفین با همان وقار و مِهری از هم جدا شوند که قبل از به هم خوردن رابطه داشتند! یعنی چنان بروند که بودند! گند نزنند به همه چیز!
و در اصطلاح ِهمان دوست، اگر قرار بر رفتن بود، بزرگ بروند...

خودِ خودِ من!

وقتی پشت گوشی ِ تلفن زار میزنم و برایش از معشوق ِ قدیم میگویم؛ وقتی در مواجهه با رفتار معمولی و گاهی بی تفاوتم که اعتراض آمیز میگوید "من بیشتر از یک دوستم"   با انگشت اشاره و لبهایم   صلیب میسازم و اعتراف میکنم که برایش مِنهای علاقه ام؛ وقتی در قبال تمام ِ محبتهای واقعی و بی حدوحصرش روی عبارت «یک دوست خوب» تأکید میکنم که مبادا خودش را در جایگاه معشوق قدیم ببیند و من چشمهای روشن و مهربانش را میبینم که به خود حالتِ غم میگیرند و نمدار میشوند؛ وقتی یک جملۀ مشترک از زبانش مثل "زندگی ِ من" که جرقۀ خاطره ای کوچک از معشوق قدیم را در ذهنم بیدار میکند، صدایم را میلرزاند و بغض راه گلویم را می بندد، با شتاب در مقام حرف می آیم که دلم تو را نمیخواهد؛ و وقتی خط به خط حرفهایم اسم معشوق قدیم لانه میکند، آن وقت است که مطمئن میشوم تمام ِ من برای این «یک دوست خوب»، خودِ خودِ من است... آن وقت است که مطمئن میشوم هنوز هم شفافم... من، بدون ِسیاست و بدون خیانت! مثل همیشه...

صدای شکستن آمد...

بت بود که شکست... آن هم چه شکستنی... هزار تکه شد!  لحظۀ اول که شکستنش را دید، ناباورانه، با بهت و سکوت نگاهش میکرد و چند دقیقه بعد، در حالیکه روی زانو نشسته بود، صورت معصومش را زیر دستهایش پنهان کرد و های های گریه را سر داد... اما مگر گریه امانش میداد؟ گرۀ این بغض ِ لعنتی، از گلویش باز نمیشد که نمیشد... حتی موقع ضجّه زدن و پیچ و تاب خوردن... 
مدتی گذشت... انگار آرامتر شد که هر تکه را برمیداشت، نوازش میکرد، میبوسید و دانه دانه گِرد هم میآورد تا دفنشان کند... یک جای خوب و خُنک... با اشک چشم غسلشان میداد و با نهایتِ احترام میگذاشت در گور ِ خاطراتش... رفت که رفت که رفت... اولین بت ِ بزرگ ِ بیدارش شکست... 
حالا، او، مدتهاست عزادار است... اما نه عزادار ِرفتنش... عزادار ِشکستنش....
این صدای شکستن، از قلبش بود یا از بُت اش!؟

افکاری بس دخترانه!

زوجهای جوونی که قرار ِ با هم تو یه خونه زندگی کنن، با تمام ذوق و شوقی که برای خرید و چیدن وسائل خونه به خرج میدن، چرا از این نکته غافلند که تخت باید پشه بند داشته باشه؟ اونم یه پشه بند حریر ِلطیف که مثل یه آبشار فرود بیاد دُور تا دور تخت و اونو در بربگیره تا برای خلوتهای دو نفره شون حکم یه حجاب ظریف و زیبا رو داشته باشه ؟!

دست دوستی...

یکی از راههایی که به استناد بر آن متوجه میشوم هر شهر چقدر متمدّن شده، میزان اُنس و اعتماد ِ پرندگان ِآن شهر با مردمانش است...

 

یک آغوش...

تا حالا جنازه ندیدم! فقط توی یه بلوتوث، کالبدشکافی ِ مردی رو دیدم که بابتش تا مدتها حالم بد بود... اما غسل دادن و کفن پیچ کردن و بقیه مراحل رو نه! به هیچ وجه! ... تا اینکه یه بار یکی از دوستام گفت دیروز شوهرخالۀ شهاب مُرده و از غسالخونه اش فیلم گرفته. میخوای ببینی؟ هیچ تصوری از غسل و کفَن و کافور نداشتم واقعاً... گفتم آره! یه خورده با گوشی ور رفت و دستم داد... روی پایین تنه ش یه لنگ انداخته بودن و توی یه وان ِ سنگی به بلندی ِ قدش، چپ و راستش میکردن.. وحشتناکترین قسمتش جایی بود که دوش تلفنی رو  به صورت دَورانی میچرخوندن روی صورتش و حبابهای آب از دماغش میزد بیرون وبقیه میریخت تو*! موقعی که اون آب رو میگرفتن روی صورتش پلکش نمیلرزید! وحشت کردم! بغض کردم و هنوز که هنوزه، اون صحنه ها از جلوچشمم کنار نرفته... حالت تهوع آزاردهنده ای افتاد به جونم و حتی آب از گلوم پایین نمیرفت... الهه (دوست من و همسر شهاب) میگفت اگه بری مرده شور خونه و از نزدیک ببینی خوب میشی! یه چیزی مشابه این رو هم زمانی شنیدم که تحت تأثیر فیلم سنــ..ـگسار ثـ..ـریا هر شب کابوس میدیدم و تا صبح به جای خواب، جون میکندم... یکی بهم گفت چندبار دیگه فیلم رو ببین! باورش کن که فیلمه! اونوقت خوب میشی...
 شاید حق با اونا باشه و تکرار ِ مجدد چنین صحنه هایی از ترس و غمم کم کنه و عادی بشه برام... الآن که وقتش نیست... اما صبر میکنم تا زمانی که بتونم فیلم سنــ..ـگسار ثـ..ـریا رو، درحالی ببینم که روی کاناپۀ روبروی تلوزیون و در فاصلۀ صفر سانتی متری از آقای عشق نشستم.... و صبر میکنم تا زمانیکه موقع بیرون اومدن از غسالخونه و بعد از دیدن اون صحنه های دلخراش، آغوش مردونه ای بیرون در منتظرم باشه که بدون کلامی حرف و بی اهمیت نسبت به نگاههایی که متوجه ماست، خودم رو بسپارم بهش... و همینطور صبر میکنم تا زمانی که موقع خواب، بالش کسی کنار بالشم باشه که اگه ترسیده بودم، اینقدر اون رو هم بیدار نگه دارم که خودم خوابم ببره! یا اگه خوابش بُرد بیدارش کنم و بگم من میترسم! بغلم کن!
آره... صبر میکنم...

*بچه که بودم فکر میکردم اگه توی دهان یه مُرده آب بریزی مجبور میشه قورت بده و زنده میشه!

خاتمی، خاتمی است!*

دیشب نشسته بودم پای ِ فیلم «بوی کافور، عطر یاس». قسمتی از فیلم، مرد روی کاناپه نشسته بود و تلوزیون نگاه میکرد... کانال به کانال چرخید و روی سخنرانی ِ خاتمی مکث کرد... متن سخنرانی رو اینجا میگذارم... خرداد ماه سال ۱۳۷۶!

«به صراحت اعتقاد ِخودم را بگویم، که سرنوشتِ وجهۀ اجتماعی ِ دین در امروز و فردا، در گرو این است که جوری دین را ببینیم که با آزادی سازگار باشد [صدای سوت و دست حضارین]. شما به تاریخ بشر مراجعه بکنید، ببینید هر چه که با آزادی مقابل شده است لطمه دیده است! حتّی فضیلتهای انسانی... حتّی فضیلتهای انسانی... دین اگر در مقابل آزادی قرار گرفته است، دین لطمه خورده است [ باز هم صدای سوت و دست که به آسمان بلند شد] عدالت اگر در مقابل آزادی قرار گرفته است، عدالت لطمه خورده است، ساختن ِ ؟؟؟** اگر در مقابل آزادی قرار گرفته است سازندگی لطمه خورده است. دو نمونۀ بزرگ آن را برای شما، که اغلب شما هم اهل مطالعه هستید عرض میکنم... یکی تجربۀ قرون وسطی که دین و آزادی در مقابل هم قرار گرفتند دین شکست خورد  و یکی در دنیای امروز، در دنیای کمونیستم که عدالت اقتصادی در مقابل آزادی قرار گرفت عدالت شکست خورد... گرچه ممکن است مردم به آزادی هم نرسیده باشند ولی...»  [تلفن زنگ خورد و مردک صدای تلوزیون را قطع کرد...]

* عنوان رو از کتاب "فاطمه فاطمه است" دکتر شریعتی تقلب کردم!
**هر قدر دقت کردم متوجه کلمه اش نشدم!

پیوست بیربط اما مهم: اینجا هم اگه یه رأی بدین بدک نیست! خلیج، فارس است یا الخلیج العربی اَل اَست؟؟  کامنتها رو هم نگاه نکنین. بعضی از نویسنده ها خیلی بی ادب بودن!!!قهر

پیام دریافت شد!

دیروز همینطوری یهویی تصمیم گرفتم برم آرایشگاه برانشینگ کنم... رفتم یه دوش گرفتم و از تنبلی، حتی زحمت شونه کردن موهامو به خودم ندادم و به طرز هپلی واری شال رو انداختم روی موهای ژولی پولی و زدم بیرون... ساعت رو نگاه کردم... دو بعد از ظهر. نشون به اون نشون تا ساعت یک ربع به سه! یه سشوار طول کشید و من گردن درد گرفتم اینقدر سَرم رو کج و راست کردم... خانومه میگه: امروز بله برونِته؟ پشت سرم ایستاده و تصویرش رو از آینۀ روبروم می بینم. میگم: وای! خدانکنه! میگه: چرا خدا نکنه؟ آرزو میکنم خدا یکی رو برات انتخاب کنه! به سلیقۀ خودش! با جمله ش اینقدر چشام گرد شده و مات و مبهوت نگاهش میکنم که خودشم متوجه تغییر حالتم شد... گفت چی شدی؟....  جمله ای رو که چند روز پیش توی وبلاگم گذاشته بودم، حالا از زبون خانومی میشنیدم که جز اسم کوچیکم چیز دیگه ای ازم نمیدونست!!!!! بله... این دلیوری ِ مسیج من به خدا بود...
از آرایشگاه میام بیرون برای خودم یه شال خوشگل میخرم و سرم میکنم... از اون شالهایی که مرگ ندارن! که حتی اگرم داشته باشه مثل بقیۀ وسایلم، اینقدر خوب ازش نگهداری میکنم که عمرش دوبرابر شه... حالا دیگه هر بار این شال رو بپوشم، اول یاد آرزوی خودم میفتم و بعد حرف آذر رو به خاطر میارم که انگار جمله جمله هاشو از روی همین وبلاگ میخوند و تحویلم میداد...
این یعنی، خدا، پُستم رو خونده... یعنی حواسش بهم هست...

مِقسی ژانتی...

گودری ها بخوانند!

به جرئت میتونم بگم اکثر ۱۰۰+ لایکه ها، مربوط به پستهای یک خطی هستند، و نه بیشتر!!

دیالوگی از پشت پنجرۀ چت:
- اگه دوستم داری یه دونه  !!! ‌BUZZ بزن و اگه نداری، دو تا پشت سر هم !
+ !!! ‌BUZZ ....................... [و دکمۀ BUZZ، از کار می افتد...]

عشق و مکافات

همش دوست دارم به یکی گیر بدم... گیر ها! از اون گیرهای اساسی که هِی داد بزنم و طرف سکوت کنه و من دوباره داد بزنم سرش! ایندفعه محکمتر و قویتر... مهم نیس بیگناه باشه یا گناهکار... مهم اینه که من سرش داد بزنم و بفهمه که این داد زدن از سَر دوست داشتنه...

لبخندی از عمق ِ جان

روی کاناپه یله دادم و از کاسۀ کوچیکِ دستم دونه دونه توت برمیدارم و میخورم... لبام داره میخنده... اما چشمام نه... نگاهم به تلوزیون ِ و صدا هم به وضوح شنیده میشه، ولی دقیقاً نمیفهمم چی میگه! حواسم نیست... فقط با حرکات بامزۀ مجری پردۀ نازکی از لبخند، کشیده میشه روی لبام... گوشی رو از کنار دستم برمیدارم و به ساعت نگاه میکنم... نوشته ۱۰:۰۱... این قرینه بودن ِ ساعت و دقیقه، دُرست لحظه ای که من بهش نگاه کردم رو اینطوری تعبیر میکنم:  حواس ِ کائنات بهم هست... یعنی در حال تدارک یه اتفاق خوبند و منتظر ِ یه موج انرژی مثبت از سمت من... چرا که نه؟
ظرف توت رو کنار میگذارم و از روی کاناپه بلند میشم... میرم جلو آینه قدی می ایستم و موهامو از بیخ پشت سَرم دُم اسبی میکنم جوری که دنبالۀ موهام توی فضا تاب بخورن... توی آینه، خیره به چشام نگاه میکنم و یک قدم به عقب برمیدارم... دوسوی دامنم رو با دست کمی بالا میکِشم و زانو هامو خم میکنم... مثل پرنسس ها... و بعد، با آهنگی که در حال پخشه، روی پنجه میرقصم... حسهای خوب، یکی یکی برمیگردن توی جونم و من با لبخندی که هر لحظه پررنگتر میشه ازشون استقبال میکنم...
به خاطر رقص و تحرک گرمم میشه... نفس نفس میزنم و به دلای ایستاده روبروم چشم میدوزم و بلند میگم دوستت دارم! دوستت دارم تا زمانی که خوب باشی... حالا، برق چشامو توی آینه میتونم ببینم...

لینک دانلود آهنگ ِ مَشنگی! که میشنیدم... صدای قلب تو!