مجیزگویان

ای کاش آدمهای چاپلوس وجود نداشتند! در اینصورت خیلی راحت و بدون نگرانی از برداشت اشتباه، به آقای اسدی می‌گفتم که ورود به اتاقتان را فقط زمانی دوست دارم، که شما، روی همان صندلی همیشگی نشسته باشید!
آدمهای چاپلوس را دوست ندارم! دروغشان فقط به خودشان لطمه نمیزند! بلکه گاهی  باعث می‌شوند که راستِ ما را هم باور نکنند!

وقتی نیستی....

یادت هست که؟ نه به فال اعتقاد داشتم، نه به طالع‌بینی، نه به استخاره و اینجور چیزها.! هیچ‌جور هم قانع نمیشدم که ممکن است واقعیت باشند... اما این روزها، وقتی به سایت فال روز برمیخورم، به جای اینکه مثل همیشه بدون تعلل پنجره را ببندم، ماه تولدت را باز میکنم و با دلهره میخوانم که نکند نوید آمدن عشق به زندگی‌ات را بدهد...

تکیه‌گاه

خیلی روبراه نیستم... خوشحال نیستم... مثل کسی که خوشبخت نیست، از ته دل نمیخندم... انگار یک چیزهائی سر جایی که باید باشند نیستند... اما... از تو سپاسگزارم ... سپاسگزارم به اندازۀ تمام مخلوقاتت به خاطر تمام چیزهایی که به من دادی... سپاسگزارم به اندازۀ رحمتت.... خدایا به خاطر تمام آن چیزهایی که ندادی، به اندازۀ حکمتت شکر... شکر به اندازۀ آنچه خلق نکردی... خداوندا به خاطر تمام چیزهایی که گرفتی شکرت به اندازۀ حکمتت و به خاطر تمام چیزهایی که میگیری به اندازۀ صبرت شکر...
ازت سپاسگزارم به اندازۀ زیباییت، به اندازۀ بزرگیت، به اندازۀ بخشندگیت، به اندازۀ گناه‌پوشی‌ت، و به اندازۀ مهربانیتت که در زندگی
م حضور داری و همیشۀ همیشه هستی، بخصوص وقتی که خیلی تنهام...

عروسک بداخلاق

اینکه به من هیچ ربطی ندارد کاملاً دُرست؛ اما بعضی وقتها هوس میکنم به خانم اخمالویی که پشت آن میز نشسته و پول بلیط استخر را دریافت میکند بگویم که به جای شصت قلم آرایش و  این خنزر پنزرهایی که به خودت آویزان میکنی، لطفاً کمی لبخند بزن! اینقدر ترش‌رو نباش! و بگویم باور کن تأثیر یک لبخند و کمی مهربانی خیلی بیشتر از اینهاست! زیبایی احتیاجی به کرم‌پودر و رژ و النگو ندارد! لبخند بزن، مهربان باش، زیبا میشوی...   

يكي از معجزات بزرگت را مي شناسم... همين كه وقتي غمگينم، به آسمانت ميگويي ببار!! حتي اگر وسط گرمترين تابستان باشد! حواست هست كه هنوز به معجزه ي باران عادت نكردم. ميداني كه وقتي ميبارد لبريز از هيجان و شوق ميشوم.... خلاصه كه خدايي را خوب بلدي...

مرسي كم است! اما مرسي....

ستارۀ بدون دنباله...

نوشتۀ دی‌ماه سال 1388 با عنوان ستارۀ دنباله‌دار:

کم کم دارم حاضر میشم برم دانشگاه. جلوی آینه ایستادم و دارم خط چشم میکشم که پدربزرگ از پشت سرم رد میشه و نگاهی بهم میندازه... همونجا می ایسته، به من ِ توی آینه خیره میشه و بلند میگه:
"چشمان تو را سُرمه کشیدن چه حاجت است؟ کوته کن این ستارۀ دنباله دار را
"
همین شعر کوتاه، کافیه که تا چند شب و روز ِ بعدش شارژ باشم!
_____________________________________________________________

حالا این ستارۀ دنباله‎دار نوری ندارد... حالا این مهربان‌دخترت*، پدربزرگ ندارد... حالا غمگین است و چشمهایش خیس از نبودنت... اما باور کن، رفتنت را باور ندارد...

 

*من رو همیشه به این نام میخوند...

ادامه‌ای برای پست قبل

شروع جاده‌خاکی‌، آنجایی بود که بی‌هوا به آدم شماره یک اعتماد کردم. یعنی کمتر از مقدار لازم کنجکاوی به خرج دادم برای شناختنش. اشتباه بعدی، اعتماد به حرف آدم شمارۀ دو بود که آدم شماره یک را تأیید میکرد در حالیکه اصلاً آنقدر باهوش و آنالیزگر نبود که گفته‌هایش موثق و قابل‎اعتماد به نظر بیاید، با اینکه معرف آدم شماره یک خودش بود! اشتباه سوم این بود که مثل آدمهای ساده همه چیز را دربارۀ خودم و زندگی‌ام تعریف کردم بدون اینکه مرزی برای نگفتن قائل شوم... و تصورم این بود که زندگیِ من بسیار شفاف است و هیچ‌جایی برای پنهان کردن ندارد! میتوانستم از لحظه‌لحظۀ زندگی‌ام با افتخار و سربلندی حرف بزنم غافل از اینکه همین گفتن‌ها به طرز عجیبی میتواند روزی بر علیه خودم استفاده شود!!!!

یکی از درسهای بزرگ از این درماندگی ِ چند روزه (که تا بحال حتی شبیه‌اش نصیبم نشده بود) نگفتن تمام زندگی‌ام بود! کشیدن خط قرمزهایی که لزومی ندارد همه، همه‌چیز را بدانند و همه‌کس را بشناسند!

اما بزرگترین، بزرگترین، تــأکید میکنم، بزرگترین نعمتی که از این مصیبت نصیبم شد، رسیدن به این باور بود که یک قدرت لایتناهی، مهربان و نزدیک، میتواند مرا به آرزوی محال برساند! به همان سرعت و آسانی ِ چشم‌برهم زدن!

دمش گرم...

بزرگترین تجربۀ زندگی

همیشه خداوند را احساس میکردم... دوستش داشتم... چه هنگام بلا و چه هنگام جشن و لبخند... گاهی به تفاهم نمیرسیدیم و خیلی وقتها هم چشمک و بوس برایش میفرستادم...
همه چیز را قبل از خواستن برایم فراهم کرده بود... قبل از دست بالا بردن و تمنا... عادت کرده بودم در جاده‌ای قدم بردارم که قبل از عبورم آسفالت شده و بدون دست‌انداز باشد... یا به بیان بهتر، خودش عادتم داده بود! تا اینکه چند وقت پیش چند اشتباه پشت سر هم، داشت مرا از تمام داشته‌ها و اندوخته‌هایم دور میکرد... افتاده بودم توی جاده‌خاکی... راه را گم کرده بودم و ماشین هم پنچر و بدون بنزین! بدتر از این نمیشد... اول فکر کردم خودم از پس ِ مشکلم برمی‌آیم! اما کم آوردم... هیچکس آنقدر بزرگ نبود که روی حضورش حساب کنم... هیچکس آنقدر درک نداشت که به جای سرزنش و نصیحت یاری بدهد... من که همیشه عادت به ناز داشتم تمام وجودم نیاز بود و تنها امیدم خداوند... کف دو دستم را روی هم گذاشتم و دو زانو روی زمین نشستم... بغضم را کنترل کردم و گفتم لطفاً! خدایا لطفاً! صدای خندۀ خدا را می‌شنیدم که به آنچه دور و محال تصور میکنم میخندد...

هر چه میگذرد مشکل مرتفع‌تر میشود و راه بازتر...
این پست را نوشتم، نه برای یادآوری دردسری که گریبان‌گیرم شد... تنها دلیلم این بود که بگویم، چه ممکن و چه محال را از خدا بخواهید! ممکن و غیرممکن برایش یکیست! بغضتان را بیرون بریزید و به دستش بسپارید... هوایتان را دارد... اعتماد کنید!...

اولین صبح برفی

اول صبح، وقتی تلفنم را جواب میدهم، یکی پشت خط فریاد میزد  بپَر جلوی پنجره که برف می‌آید! تا اتاق خواب میدوم، پرده را کنار میزنم و پنجره را باز میکنم! انگار خدا بالشش را تکانده و یک عالمه پر سفید، از آسمان پائین میریزد... از صدای جیغم موقع دیدن کوچه، زن چادری و مرد نان‌سنگک به دست، بالا را نگاه می‌کنند... نه معذب میشوم، نه خجالت میکشم و نه خودم را از دیدشان پنهان میکنم! تنها واکنشم اشاره به آسمان است با خنده‌ای از سر کِیف، که یعنی ببینید، دارد برف میبارد!! انگار که نمیدانند!!!
هر دو مرا مهمان لبخند مهربانشان میکنند و برایم دست تکان میدهند...
وقت آماده شدن و قدم زدن زیر برف است... بدون چتر!

گذر از اولین سالگرد...

همینکه چشمهایم با هجوم اشک خیس میشوند، اعتراض میکنند که باز هم شروع کردی دلا؟ دوست داشتی زجر بکشد؟ ندیدی که چه شرایط بدی داشت؟ زمینگیر شده بود!  چرا درک نمیکنی؟ تو باید خوشحال باشی که راحت شد!
حتی روز اول هم نگذاشتند با خیال راحت گریه کنم... تا با خودم خلوت میکردم یکی روبرویم می‌نشست و میگفت تو که دختر تحصیلکرده‌ای چرا؟ باید چشمهایت را روی واقعیت مرگ باز کنی! باید بپذیری!!
ادب حکم میکرد که جوابی جز نگاه ندهم... اما دلم میخواهد اینجا بنویسم، اشکهای بی‌اختیار و زجه‌هایی که برای مادربزرگِ از دست رفته میزنم، حکایت از مرده‌پرستی ندارد که پدر میگوید تا وقتی زنده بود باید قدرشان را میدانستیم که دانستیم،  گریه و ناله دیگر جایی ندارد!!

دلم میخواهد سرشان فریاد بزنم که علت این اشکها، چیزی نیست که شما فکر میکنید! دلم برایش تنگ شده! جملۀ «مادربزرگ در خانه هست» به جملۀ «دیگر مادربزرگ در خانه نیست...» تبدیل شده! دلیلی بزرگتر و وحشتناکتر از این هم وجود دارد؟


تجویز دارو برای بیماری‌های مشابه به‌هیچ‌وجه توصیه نمی‌گردد!

چند وقت پیش توی یکی از وبلاگا دیدم خانومی دربارۀ ازدواج خواهرش، مشکلی رو مطرح کرده و از خواننده‌ها کمک خواسته تا تجربیات مشابهشون رو در اختیارش بگذارند؛ چرا که ازدواج اون شخص از دید خیلی‌ها غلط بود و از دید خود اون دختر درست!
بعد از خوندن مطلب و کامنتها، صفحه رو بستم، تا اینکه دیروز وقتی داشتم آرشیو وبلاگ نزدیکترین دوستم دریا رو -چندساله ننوشته- مرور میکردم، به پستی مربوط به سه سال پیش برخوردم که توش نوشته بود دخترعمه‌اش کلی نصیحتش کرده که «طلاق نگیر و به شوهرت فرصت بده تا خودش رو از این منجلاب بیرون بکشه، منم یه زمانی همین‌جائی ایستاده بودم که تو الان هستی؛ اما شوهرم رو بازسازی کردم و بهش زمان دادم تا خودش رو پیدا کنه! توئم زندگیت رو خراب نکن! حیفه! من بهت قول میدم همه چی درست میشه!» خلاصه این دوست عزیز من متزلزل شده بود که کدوم کار بهتره و باید بره یا بمونه؟
خلاصۀ کلام که بالاخره زیر اون فشار طاقت نیاورد و جاری شدن صیغۀ طلاق رو به موندن و خون دل خوردن ترجیح داد. اما نکتۀ قابل تأمل داستان، اونجائی بود که همون دخترعمه‌ای که ایشون رو تشویق به ادامۀ زندگی مشترکش میکرد، یه ماه پیش، که سه سال از جدائی دریا میگذره، طلاق گرفته، اما با دوتا بچۀ قد و نیم‌قد که به گفتۀ باباشون فکر میکنن مامانشون مُرده...
الان خیلی خوشحالم که اون موقع، دریا تحت تأثیر حرفای دخترعمه‌اش قرار نگرفت و در نهایت کاری رو کرد که به نظر خودش درست بود! وگرنه شاید اونم به همین عاقبت دچار میشد...

باور کنید، مطرح کردن مشکلات این‌چنینی و استفاده از تجربیات مشابه، کار درست و عاقلانه‌ای نیست که ازش انتظار گرفتن نتیجۀ خوب و عالی رو داشته باشین...
البته این جمله رو اول به خودم گفتم!

کی میدونه؟!!

 

هیچ‌وقت نفهمیدم فلسفۀ حجابِ خانومائی که با روسری (!) وسط مجالس قِر میریزن و سینه میلرزونن، چی میتونه باشه!!

لحظه‌ای از زندگی

وقتی، یادِ خاطره‌ای پردۀ لبخند را به لبانم می‌کشد، حیف است روی این ورق‌های صورتی ثبت نشود!
پس خوب گوش کن! میخواهم از لحظۀ خوبی بگویم که برایم ساخته شد، بدون اینکه سازندگانش -تو و عموامید- متوجه باشید! یادت هست شبی که با مترو به خانه برگشتیم؟ سه‌تایی وارد قطار شدیم وسط صندلی‌های دو طرف مترو ایستادیم. من رو به شما و پشت به جهت حرکت مترو ایستاده بودم. عکسهایی که چاپ کرده‌بودم در دستانم بود و یکی‌یکی به عموامید نشان می‌دادم... سعی کن به یاد بیاوری، آن لحظه‌ای که قطار ترمز کرد و چون دستم به میله نبود، عقب‌عقب رفتم؛ اما از یک طرف دست عموامید، و از طرف دیگر دست تو، جوری پشتم را گرفتید که انگار به فولادی‌ترین دیوار دنیا تکیه داده‌ام!
لحظۀ شیرینی بود!
راستش را بخواهی، از آن موقع به بعد، وقتی کنارمی، نگران نیستم. حتی وقتی دستم به هیچ‌جا بند نیست...

جای تو خالی‎ست...

همین ورقهای صورتی رنگ، گواهند که هرسال برای رسیدن روز تولدم، چه هیجانی داشتم... از یک ماه قبل، روزشماری و ساعت‌شماری میکردم تا اول خرداد که شب تولدم بود و ثانیه شماری برای رسیدن به دوم خرداد آغاز میشد...
اما باور کن، امسال هیچکدام از این حسها نیست... همۀ شوقم گم شده میان یک عالمه غم... و تا همین یک هفته پیش، میان یک دنیا ترس و دلهرره و استرس و اشک...
میدانم که میدانی تصویر من از تو، همان مَرد مهربان و دوست‎داشتنی‎ست که همیشه مثل گل میخندید...

رفتنت، اینقدر پُردرد بود که حتی حضور این عشق هم درمانش نیست... حضور کسی که دیوانه‎وار میخواهدم و پای تمام بدقلقی‌ها و بی‎اعتمادی‌هایم ایستاده... همان کسی که منتظر بودیم با من جفت شود، تا همراه تو هلیا و جفتهایتان به شمال برویم و یک دنیا خاطرۀ خوب بسازیم...

در آخر، بد نیست بدانی، که من هر سال، روز تولدم، از خدا، یک کادوی ویژه میگیرم... امسال از او میخواهم، هدیه‌ام را، برایت، به جائی که الان هستی بفرستد... به آن دنیا...

این روزها

این روزها، یه موجودِ انسان‌نما، برام ایجاد مزاحمت میکنه... میره توی room و شماره‌موبایل، اسم، سن و محل زندگیم رو توی اینترنت، برای یه عده معلوم‌الحال مثل خودش، جار میزنه و مینویسه: من آدم فلانجوری هستم! باهام تماس بگیرین!!
اینکه شمارۀ من، دست کسایی میفته که نباید بیفته! موقع گرفتن شماره، فکرایی میکنن که نباید بکنن، و از همه مهمتر، کسی داره این کار رو میکنه که حتی حدس هم نمیتونم بزنم کیه به شدت عصبی و ناراحتم کرده. حرص میخورم از اینکه طرف اینقدر پست و ضعیفه که حتی جرئت رویارویی با طرف دعواش رو نداره و تنها کاری که ازش برمیاد در حد همین کثافت‌کاریاس. به احتساب اینکه مطمئناً این موجود انسان‌نما به شدت مشکل اخلاقی داره [وگرنه کدوم بشری میتونه بره وسط یه جمع و به صراحت حرفائی بزنه  که مختص پایین‌تنه‌ست! مگر اینکه خودش اهل فن باشه و رو به احتضار از اینکه دستش به شخص مورد نظر نرسیده...]

همین که گوشیم زنگ میخوره و شخص ناشناسی پشت خطه، میگم یکی داره شمارۀ منو پخش میکنه و قطع میکنم. جالبه که همون آدمها مسیج میدن که شرمنده‌ایم و حق این نامرد رو داریم میزاریم کف دستش!! یعنی یه شخص(البته اگه بشه بهش گفت شخص) چقدر میتونه بدبخت باشه که حتی از مشتریهایی که با کلی تلاش و ممارست برای خودش جمع کرده فحش بخوره؟!

خلاصه که دشمن هم قَدَرش خوبه...

چند سال پیش، وقتی گوشۀ خیابان برای گرفتن تاکسی ایستاده بودم، مردمک چشمم پژو ۲۰۶ قرمز رنگی را دنبال میکرد که از دور به سمت من می‌آمد و رانندۀ جوان، آن را در حالی میراند که به پهنای صورتش اشک میریخت و هق‌هق میکرد...
از آن به بعد، وقتی نگاهم به داخل اتاق ماشینی می‌افتد که سرنشینانش لبخند به لب دارند، ناخودآگاه، خدا را شکر میکنم...

شب ِ بلند ِ یلدا...

از روزهای دلتنگی‌ام می‌گویم... همان روزهایی که من و هلیا روز به روز بزرگتر می‌شدیم و تمام چشمهایمان به در بود که شاید میهمانی از راه دور برسد...
...
مادربزرگ، آمد... یک روز، دو روز، سه روز... تمام راه ِمدرسه تا خانه را میدویدم به عشق وجودش... به عشق سلامش... به عشق مَتَلهایی که شبها موقع خواب کنارمان دراز می‌کشید و برایمان تعریف میکرد...
بالاخره، روزی که همیشه استرس آمدنش در دلم بود رسید... روز ِ آخر ِ ماندن ِ مادربزرگ...
تمام وجودم لبریز اشک بود... اما دم نمیزدم... آموخته بودم نباید به میهمان زیاد تعارف کرد چون معذب میشود و این مایۀ ناراحتی ِ اوست! بچه‌تر از آن بودم که معنی این حرفها را بدانم، اما وقتی پدر میگفت «زیاد اصرار نکنید» یعنی یکبار، دو بار گفتن ِ "لطفاً بمانید!" کافیست! و نه بیشتر! با همین قاطعیت!
...
من روی زمین نشسته  بودم و مادربزرگ روی تخت. تکیه‌ام به پاهای مادربزرگ بود که داشت موهایم را با دقت و سلیقه می‌بافت... و من گریه می‌کردم... بی‌صدا... تمام صورتم اشک بود و از حجم زیاد روی لباسم می‌چکید... به این فکر می‌کردم که فردا با جای خالی‌اش چه کنیم؟ و البته میدانستم دلخوری مادربزرگ از پسرش (پدر ِ من) بیشتر از اینهاست که با شنیدن همان یکبار دو باری که اجازۀ تعارف داشتیم تن به ماندن بدهد... پس جای هیچ حرفی نبود... مادربزرگ فردا میرفت...
به رفتن مادربزرگ فکر میکردم که الهه(دخترعمویم) وارد اتاق شد... با دیدن من یکه خورد و با تعجب پرسید: دلا؟ چرا گریه میکنی؟!! دست عزیز از بافتن گیس من بازایستاد... به الهه گفت: چه؟ چه گفتی؟ دستش را روی شانه‌ام گذاشت و مرا محکم سمت خودش چرخاند... من سرم را پایین انداخته بودم و همچنان اشکها می‌بارید... درست مثل همین الآن... با عصبانیت و صدای بلند گفت: "نگام کن ببینم!!!" به چشمهای عسلی و براقش نگاه کردم! اخمهایش درهم بود و صورتش برافروخته...
هرگز هرگز هرگز هرگز یادم نمیرود که با آن آشگفتی گفتی: گریه نکن! فردا نمیریم! گریه نکن....
عزیزی سادات... دلتنگی ِمرا فهمیده بودی... الآن چطور؟ می‌بینی که هر چه به شب ِ یلدای ِ بدون ِ تو نزدیک می‌شوم دلم فشرده‌تر میشود؟ میفهمی که غمگینم؟! حس میکنی که یلدای بی تو رو دوست ندارم؟!...

پیوست به تمام خاطراتم...

عدو شود سبب خیر

یه بنده خدای کوته‌فکری، با خودش خیال کرد که پدرم تنها نقطه ضعفی‌ه (!) که توی زندگیم دارم و طِی ِ یه بحث که به خودمون ربط داشت (نه کِس دیگه‌ای)، تلفنش رو برداشت و دیلینگ دیلینگ زنگ زد به گوشی بابام* که دخترت منو اذیت میکنه! و مسیج‌هایی رو که در جواب توهین‌هاش براش فرستاده بودم، برای بابا فُروارد کرد! (البته فقط مسیج‌های من رو! توجه دارین که؟!)
همون موقع هم میدونستم که این آدم کوچیکتر از اونیه که حتی سطحی‌ترین اشخاص هم به حرفاش توجه کنن، چه برسه به بابای من که از دانش و منش چیزی کم نداره و بین خانواده، همیشه مایۀ سربلندی و افتخارم بوده!
حالا این خانوم زنگ زد به پدر من، اما بابا حتی قابل ندونست که به من زنگ بزنه که چی شده؟ این چی میگه؟ تا اینکه چند روز بعد که برای احوال‌پرسی باهام تماس گرفت، گفت: "راستی بابا فلانی به من زنگ زد، این قضیه به خودتون مربوط میشه، لطفاً دیگران رو واردش نکنین!" گفت من به تو و هلیا در همه زمینه‌ای اعتماد دارم و آدمهای اطرافم رو می‌شناسم! و میدونم که هیچ کار تو بی‌علت نیست.

اینا رو نوشتم برای تشکر! برای تشکر از آدم کوچیکی که کادوی بزرگش تا ساعتها پردۀ لبخند رو به لبام کشیده بود و باعث شد جمله‌هایی رو از بابا بشنوم که تا اون روز نشنیده بودم!

*در حال حاضر، مامان و بابا کرمانشاه زندگی میکنن، من و هلیا تهران.

زندگی ِ پایدار

گوشۀ اتاق نشسته‌ام. نگاهم به سمت هدی می‌چرخد که با عجله ‌سراغ کیف‌دستی‌اش میرود و نایلون داروها را بیرون می‌آورد. می‌دانم گزینۀ بعدی لیلاست، برای تأیید داروها. قرص، شربت و آمپول. از صبحتهایشان چیزی نمی‌شنوم اما وقتی سرنگ و آمپول را در اختیار لیلا می‌گذارد یعنی آماده شدن برای تزریق. هدی پایین پنجره می‌نشیند و آستین دستش را تا آرنج بالا می‌کشد. سامان، دختر یکساله‌شان را از اتاق بیرون می‌برد و بدون اینکه هدی از او خواسته باشد بازمی‌گردد... در این بین، از شوخیهای کامران، برادر هدی، می‌خندیم که صداهای وحشتناک از خودش درمیاورد که مثلاً هدی بیشتر بترسد و از آنطرف به همسرش می‌گوید وقت خوبی برای انتقام از خواهرشوهر است پس تا می‌توانی محکم بزن!  
رگهای دست هدا کاملاً پیداست، شاید به همین خاطر بود که لیلا از شریان‌بند استفاده نکرد، و فقط از سامان خواست پایین بازویش را بگیرد! سامان کنار هدی ایستاد، به سمت پایین خم شد و بازویش را محکم گرفت. سوزن که فرو رفت، با تکان کوچکی که هدی خورد و رویش را برگرداند صورت من هم جمع شد... هدی با دست آزادش، دست سامان را گرفته بود و صورتش را فرو کرده بود میان بازوی همسرش...
چند ثانیه بعد، لیلا به سامان گفت کافیه! سامان پاسخ مثبت داد اما یک سانت هم کنارتر نرفت! یکبار دیگر، لیلا بالا را نگاه کرد و گفت دیگه لازم نیست بگیری! و سامان جواب داد: باشه! فشار نمیدم! اما دستم باید اینجا باشه!!
من عشق را در این اتفاقات کوچک می‌بینم...

یک بوسه، برای قلبم...


میخواستم ببوسمش بگذارمش کنار !

...

نشد بگذارمش کنار ؛

اما بوسیدمش .. !

آیین زندگی!


وقتی با مرور زمان، دلیل ِ قهر فراموش شد، «باید» آشتی کرد...

 

 

خونۀ مادربزرگه، مادربزرگ نداره...

من عادت دارم، برای اینکه قدر آدمهای اطرافم رو خوب بدانم، لحظه‌ای، نبودشان را تصور می‌کنم... اعتراف می‌کنم، در تمام مدت بیماریش، بارها و بارها این تصور وحشتناک از ذهنم گذشت... وقتی گوشه‌ای بی‌حوصله می‎‌نشست و به مسخره‌بازیه ما -نوه‌هایش- لبخند نمی‌زد می‌ترسیدم! که مبادا مادربزرگ دیگر حوصلۀ زندگی کردن را ندارد! مبادا خسته شده!
تا اینکه یک روز گفتند مادربزرگ، هیچ‌وقت در خانه، منتظر ما نیست!!
تنها چیزی که فهمیدم این بود که تصور و خیال، به گَردِ پای واقعیت هم نمی‌رسد... در مراسم خاکسپاری، هزار بار مُردم و زنده شدم... اما هنوز باور نکرده بودم که هرگز نمی‌توانم گونۀ برجستۀ مادربزرگ را ببوسم... نه به خرما لب زدم و نه به حلوا! و هنوز فکر می‌کنم چطور دلشان آمد خرما و حلوا به یکدیگر تعارف کنند؟...
عزیز، رفت... و سایبان وجودش، از سر همۀ ما جمع شد... خدا نصیب هیچ‌کس نکند...
حالا، چراغ خانه خاموش است... این را با چشمهای اشک‌الود خودم دیدم...

نوشتۀ آبان‌ماه ۸۹.
آذرماه ۸۷.

من یک لاک‌پشت داشتم... سرش به اندازۀ ناخن ِکوچکِ دستم بود... چند ماهی عمر کرد و مریض شد. داروهایی را که دامپزشک برایش تجویز کرده بود، سرساعت به خوردش میدادم و تقویتش میکردم، تا اینکه یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم با نوازش من سرش را تکان‌تکان نمیدهد...
برایت تعریف کرده بودم که هنوز که هنوزست، شبها خوابش را می‌بینم؟ با اینکه سه سال از مرگش میگذرد؟
الان که اینها را می‌نویسم خیلی از کسانی که تورا میشناسند، به زندگی ِ روزمره‌شان میرسند و انگار نه انگار که معکوس‌شمار زندگی ِ تو شروع شده... اما من همۀ خوبیهایت یادم هست... هر روز، در کسری از ثانیه، تمام دلم فرومی‌ریزد و پاهایم سست میشود... حتی همین الان، این کلمات را با انگشتهای کِرخت و نفس‌های تند و نصفه‌نیمه تایپ میکنم... باور کن، هرچقدر هم که بلندبلند گریه میکنم از بغضم کم نمیشود! به خدا، هنوز هم آن کلمۀ پنج‌حرفی ِ ترسناک را به زبان نیاوردم! هنوز هم به زندگیت امیدوارم! و وقتی می‌پرسند چرا این همه بی‌تابی؟ بهترین جواب وسط کشیدن ِ پای همان لاک‌پشتی است که تا مدتها برایش اشک ریختم، و باور میکنند که برای من، گذر از جان هیچ‌کس آسان نیست...
اصلاً میدانی منشأ سیل ِ این اشکها کجاست؟ آخر، توئی که از آمپول هم میترسیدی، چطور میخواهی به قول خودت، «مردانه»، آن لحظه‌های نفس‌گیر را پشت سر بگذاری پسر..................................


التماس دعا...

از بچگی برام سئوال بود!


یادتونه اول قصه‌ها میگفتن یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود!
اگه غیر از خدا هیچکس نبود، پس اون «یکی بود» کی بوده؟

دعای هر روز افطار، تقدیم به تو!

ترم پیش، ساعت ۸ صبح امتحان شروع میشد. آماده بودم! اما وقتی برگه رو جلوم گذاشتن، تنها اطلاعاتی که به یاد داشتم و تونستم روی کاغذ بیارم، اسم و فامیلم بود... حتی برای به خاطر آوردن شماره‌دانشجوئی چند دقیقه فکر کردم! سئوالها رو میتونستم بخونم اما اینکه چی میگه و چی میخواد رو نمی‌فهمیدم! درکم از اون برگۀ امتحانی فقط تشخیص کلمات از هم بود و بس...
دلیلش هم اولین ملاقاتِ تو با همسرت، شب قبل امتحانم بود... خوب یادمه سر سفرۀ شام نشسته بودم و سعی میکردم آرامشم رو حفظ کنم و زیاد تحت‌تأثیر آنچه که خاله‌ها تعریف میکنن و گوله‌گوله اشک میریزن قرار نگیرم؛لقمه‌های غذا رو با استرس میجویدم و با فشار قورت میدادم و سعی میکردم نفسهام طبیعی باشه... اما نشد... پقی زدم زیر گریه... راستش رو بخوای فشار اینقدر زیاد بود که چند تا برنج هم از دهنم پرید بیرون...
حالا، اما حالا، معنیِ فکر مغشوش و بهم ریخته رو می‎فهمم... وقتی به خاطر چند ثانیه مکث حرفم یادم میره،  کیف و عینکم رو جا میذارم، همین که وارد مغازه میشم یادم میره چی میخواستم بخرم! و هزار جور اتفاق شبیه این!
انگاری اونقدرها هم که فکر میکردم قوی نیستم... این همه اتفاق خوبی که برام میفته شده حاشیۀ زندگیم و زندگی ِ تو شده اصل مطلب!
برخلاف تمام این حرفهایی که شنیدم و خبرهای بدی که تندوتند از راه میرسن، من به نفس کشیدنت امیدوارم داداشی...

وقتی که دهان باز است و دستها بسته!


اگه میتونی بجنگی، اگه یارای مقابله داری، اگه انگیزه و قدرتش رو داری، بجنگ! ولی وقتی فقط حرفش رو میزنی و تهدید میکنی، یعنی هیچی نیستی!

هنوز هم میگویم، زن عصارۀ مهربانیست...

در پست قبل، من از زنی صحبت کردم که زنده‌ست، و از زندگی‌ای که با عشق حقیقی شروع میشه. چند وقت پیش از خانوم خوشبختی که هشت ساله با همسرش زیر یک سقف زندگی میکنه شنیدم که میگفت:"گاهی که امیر میخواد باهام دعوا کنه و داد میزنه من فقط سکوت میکنم، اونهم  کمتر از یک ساعت پشیمون میشه و عذرخواهی میکنه". پرسیدم تو چی بهش میگی؟ گفت "میگم اشتباه فکر کردی که میتونی من رو عصبانی کنی! تو این قدرت رو نداری چون من تو رو بیشتر از چندتا فریاد دوست دارم!" به نظر شما آخر ِ این زندگی کجاست؟ دادگاه خانواده؟ یادر چندده‌سال آینده، تبدیل شدن به خانۀ پدربزرگ‌مادربزرگی که وجودشون برای فرزندان و نوه‌ها برکته؟
یکی از خوانندگانم نوشته:" اینا که گفتین بعضی هاش زنانگی نیست بی عرضگیه مثلا سکوت در برابر فریادهای نسنجیده یک مرد! زنها سکوت کردند که اینقدر مردها پررو شدن دیگه!" دوست دارم بگه اگه اون هم صداش رو دورگه کنه و هوار بزنه، آیا مرد رو تربیت کرده و دیگه تمام مشکلات حل میشه؟ یا سطح خودش رو پائین آورده و یه مشکل به مشکلات دیگه اضافه کرده؟ اگه من این جمله رو نوشتم به این خاطر بود که همیشه توقعم از خانومها بیشتر از آقایونه. چون روح خانومها رو بزرگترو لطیف‌تر می‌بینم، پس نمیشه به قول همین خوانندۀ عزیز گفت: این نوشته تابع توهمی است به نام مردسالاری! وقتی یه مرد غرورش رو کنار میذاره و از همسرش معذرت‌خواهی میکنه، یعنی از یه چیزی گذشته و وقتی زن اون رو می‌بخشه، یعنی برای استحکام زندگیش لحظه‌به‌لحظه تلاش میکنه! و این مقدسه!
قبل از ازدواج باید بدونی این آخرین انتخابته و قراره سالیان سال کنار این زن/مرد زندگی کنی! باید گذشت کردن رو بلد باشی، مسئولیت‌پذیری رو، ساختن ِ لحظه‌های شیرین ِ زندگی رو! و... و... و...
آیندۀ شخصی که درست انتخاب میکنه، زندگیش رو دوست داره، به همسرش احترام میذاره و نسبت به برآورده کردن ِ نیازهاش بی‌تفاوت نیست روشنتره، با اونی که که از ب بسم‎الله، فقط به فکر تلافی و تربیت کردن طرف مقابلشه؟!؟!
و در آخر این رو به خانومی میگم که من رو بَرده خطاب کرده و گفته: < این که بخوایم زن رو برگردونیم به 200 سال پیش توی اندرونی اشتباهیه که هیچ زنی تکرارش نمی کنه مگه این دلا خانوم و خانوم های دیگه ای قصد دارن تا آخرعمرشون مثل یک برده باشن>: در آینده، با مرد فهیمی زندگی خواهم کرد، که قدرِ سکوت من رو بدونه، نه فرد بیمار و بی‌اصالتی که با گذشت و کوتاه اومدن من به قول شما پرروتر بشه! با مردی زندگی خواهم کرد که مَرد باشه! نه یک نامرد! همونطور که من از یک زن حرف زدم نه یک نازن!

پیوست: این پست، از خواندن کامنتهای اینجا متولد شد.

زن، عصارۀ مهربانیست!

زنانگی‌ست که بانوان و دوشیزگان را خواستنی می‌کند. این را، هم من می‌دانم و هم شما. مثلاً در این زمانه، خانمی که یک مشت مو پشت لبش خوابیده، بوی عرق زیربغل نتراشیده‌اش تا شعاع چند متری فضا را مسموم کرده و با رفتار لات‌منشانه‌اش تصویر مردان بی‌فرهنگ را در ذهن تداعی می‌کند، یک زن واقعی نیست! خواستنی نیست! چرا که ظرافت در رفتار، پاکیزگی، آراسته سخن گفتن و بوی خوش الفبای زنانگی‌اند.
اما اینها فقط شرطهای لازمند، و نه کافی! پس چرا بسیاری از زنان و دختران، فکر می‌کنند یک روز در میون حمام رفتن، براشینگ و کرم بدن زدن، رژ لب و ریمل و هر شب لباس‌خواب پوشیدن و آموختنِ آداب ِ ثکث برای زن بودنشان کافیست؟! اینها فقط لازمند! فقط لازم نه بیشتر!!!
به نظر من، زنانگی در کنار داشتن تمام این فاکتورها، یعنی سکوت در برابر فریادهای بی‌امان و نسنجیدۀ یک مرد؛ یعنی بخشیدن ِ دشمن ِ شکست‌خورده. زنانگی یعنی مهربانی بدون هیچ چشم‌داشت و توقعی. یعنی درکِ مادری که سالها پسرش را با عشق پرورانده و حالا آینده و زندگی پارۀ تنش را تقدیم تو میکند! یعنی ناتوان در انجام ظلم و جور... زن یعنی باور داشتن یک تکیه‌گاه به نام همسر! یعنی تعهد و وفاداری! زنانگی یعنی نگاهی عظیم و لبریز از آرامش! و خالی از هر کینه و تحقیر...
زن بودن فقط در سِت کردن آرایش و لباس، و زدن عطر ورساچه نیست! باور کنید زنانگی خیلی فراتر از اینهاست...

زنانه‌نوشت.

۳ - وقتی آمدی، خوشبخت‌ترین دختر دنیا بودم! و تنها نگرانی‌ام این بود که مبادا، مبادا روزی برسد که مثل خیلی از آدمهای دیگر جا بزنم و قول و قرارهایمان را زیر پاهایم له کنم... از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان بعضی وقتها در دنیای بزرگترها حساب کتاب میکردم که نکند حق با آنهاست! نکند این علاقۀ وصف‌ناشدنی‌ که نثارت میکنم، از همان عشقهایی باشد که زود شعله‌ور می‌شود و زود خاموش!
۲ - وقتی رفتی، همه چیز شکست! تو در ذهنم، یک قلب در سینه‌ام، و اعتمادم به حرف آدمهای دیگر...
۱- اما دیروز، وقتی بعد از گذشت بیشتر از یکسال شماره‌ات را روش گوشی‌ام دیدم، دلم هررّی ریخت! آنموقع بود که فهمیدم روی حرف تو نه، اما باید روی عشق ِ خودم و حسی که زیر پوستم میلغزد حساب کنم! از این به بعد باید خیالم راحت باشد که به آنچه میگویم پایبندم!
۰- روی صحبتم به تو بود، اما اگر راستش را بخواهی برای تو ننوشتم! این سطور، برای تمام ِ دخترکان ِ مهربان این شهر بود، که بدانند باید به قلبشان اعتماد کنند! بدانند آن پیمانی که با یک دل ساده بستند، بزرگتر از اینهاست که زیر پای کوچکشان له شود! زیر پا گذاشتن آن عهد، یک پای بزرگ میخواهد با یک دل مردانه!

بانو، نعمت است.


لحظه‌های جانبخش ِ زندگی، فقط در کنار یار بودن و ورزش و گردش و تفریح نیست! من زندگی را لحظه‌ای دیدم که بانو(مادربزرگم)، با پیراهنی آراسته، موهای سشوار شده و تِلی همرنگ پیراهنش جلوی در خانه ایستاده بود، تا من هن‌هن کنان از پله‌ها بالا بروم و بعد از یک سفر طولانی دیدار تازه کنیم؛ در حالیکه بوی قرمه‌سبزی‌اش آپارتمان را برداشته بود...