زن، عصارۀ مهربانیست!

زنانگی‌ست که بانوان و دوشیزگان را خواستنی می‌کند. این را، هم من می‌دانم و هم شما. مثلاً در این زمانه، خانمی که یک مشت مو پشت لبش خوابیده، بوی عرق زیربغل نتراشیده‌اش تا شعاع چند متری فضا را مسموم کرده و با رفتار لات‌منشانه‌اش تصویر مردان بی‌فرهنگ را در ذهن تداعی می‌کند، یک زن واقعی نیست! خواستنی نیست! چرا که ظرافت در رفتار، پاکیزگی، آراسته سخن گفتن و بوی خوش الفبای زنانگی‌اند.
اما اینها فقط شرطهای لازمند، و نه کافی! پس چرا بسیاری از زنان و دختران، فکر می‌کنند یک روز در میون حمام رفتن، براشینگ و کرم بدن زدن، رژ لب و ریمل و هر شب لباس‌خواب پوشیدن و آموختنِ آداب ِ ثکث برای زن بودنشان کافیست؟! اینها فقط لازمند! فقط لازم نه بیشتر!!!
به نظر من، زنانگی در کنار داشتن تمام این فاکتورها، یعنی سکوت در برابر فریادهای بی‌امان و نسنجیدۀ یک مرد؛ یعنی بخشیدن ِ دشمن ِ شکست‌خورده. زنانگی یعنی مهربانی بدون هیچ چشم‌داشت و توقعی. یعنی درکِ مادری که سالها پسرش را با عشق پرورانده و حالا آینده و زندگی پارۀ تنش را تقدیم تو میکند! یعنی ناتوان در انجام ظلم و جور... زن یعنی باور داشتن یک تکیه‌گاه به نام همسر! یعنی تعهد و وفاداری! زنانگی یعنی نگاهی عظیم و لبریز از آرامش! و خالی از هر کینه و تحقیر...
زن بودن فقط در سِت کردن آرایش و لباس، و زدن عطر ورساچه نیست! باور کنید زنانگی خیلی فراتر از اینهاست...

زنانه‌نوشت.

۳ - وقتی آمدی، خوشبخت‌ترین دختر دنیا بودم! و تنها نگرانی‌ام این بود که مبادا، مبادا روزی برسد که مثل خیلی از آدمهای دیگر جا بزنم و قول و قرارهایمان را زیر پاهایم له کنم... از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان بعضی وقتها در دنیای بزرگترها حساب کتاب میکردم که نکند حق با آنهاست! نکند این علاقۀ وصف‌ناشدنی‌ که نثارت میکنم، از همان عشقهایی باشد که زود شعله‌ور می‌شود و زود خاموش!
۲ - وقتی رفتی، همه چیز شکست! تو در ذهنم، یک قلب در سینه‌ام، و اعتمادم به حرف آدمهای دیگر...
۱- اما دیروز، وقتی بعد از گذشت بیشتر از یکسال شماره‌ات را روش گوشی‌ام دیدم، دلم هررّی ریخت! آنموقع بود که فهمیدم روی حرف تو نه، اما باید روی عشق ِ خودم و حسی که زیر پوستم میلغزد حساب کنم! از این به بعد باید خیالم راحت باشد که به آنچه میگویم پایبندم!
۰- روی صحبتم به تو بود، اما اگر راستش را بخواهی برای تو ننوشتم! این سطور، برای تمام ِ دخترکان ِ مهربان این شهر بود، که بدانند باید به قلبشان اعتماد کنند! بدانند آن پیمانی که با یک دل ساده بستند، بزرگتر از اینهاست که زیر پای کوچکشان له شود! زیر پا گذاشتن آن عهد، یک پای بزرگ میخواهد با یک دل مردانه!

بانو، نعمت است.


لحظه‌های جانبخش ِ زندگی، فقط در کنار یار بودن و ورزش و گردش و تفریح نیست! من زندگی را لحظه‌ای دیدم که بانو(مادربزرگم)، با پیراهنی آراسته، موهای سشوار شده و تِلی همرنگ پیراهنش جلوی در خانه ایستاده بود، تا من هن‌هن کنان از پله‌ها بالا بروم و بعد از یک سفر طولانی دیدار تازه کنیم؛ در حالیکه بوی قرمه‌سبزی‌اش آپارتمان را برداشته بود...

زندگی ِمن


سالهاست که برای فهمیدن ِ دوست داشتن‌ات، چشمم به دهانت نیست... وقتی با شیدخت کلاغ‌پر بازی می‌کردی که صدایش بلند نشود، یا وقتی چهاردست‌وپا به اتاق‌خوابمان آمد و با لحن کودکانه‌اش صدا زد: مامـــّـا، من بیدار بودم و از زیر چشم می‌دیدم که انگشت اشاره‌ات را روی لبهای کوچکش می‌گذاری و با صدای آهسته می‌گویی "سسس! مگه نمی‌بینی مامان خوابه!" اینها یعنی دوستم داری! وقتی به اتاق خنکمان سر میزنی و پتوی دونفره‌مان را که از رویم پس زده‌ام تا شانه‌هایم بالا می‌کشی و گونه‌ام را می‌بوسی در حالیکه فکر می‌کنی واقعاً خوابم، یعنی دوستم داری! با رفتارت به من زندگی می‌بخشی مَرد! زبانت را می‌خواهم چکار؟!

ادامه نوشته

فاصلۀ بد و بدتر!

جلوی دستگاه ATM یه موتور سوار و ترکِش، کیفم رو زدن و چند متر روی زمین کشیده شدم و غلت خوردم. تمام دست و بالم، و پاهام زخم و کبود شد طوریکه هر بار برای سجده، زانوی زخمی‌ام رو روی زمین میذاشتم، بی‌اختیار یه آی گنده از دهنم  بیرون می‌پرید و من توی دلم هزار بار خدا رو شکر می‌کردم که همون لحظه در حال مکالمه بودم و در نتیجه موقع پرتاب من، گوشی هم شیرجه زد توی جوب ِ آب، و همینطور کیف پول دستم بود، که کارت عابر رو بذارم توش. تمام عکسهای آتلیه‌ام و یه عالمه عکس و فیلم توی گوشیم داشتم که اگه دزدیده می‌شد نمیدونم چند ماه باید با کابوس از خواب بیدار می‌شدم و همینطور کیف پولم که مدارک گواهینامه و کارت‌دانشجوئی و... توش بود! دلم می‌خواست به تمام شهر شیرینی بدم به خاطر این اتفاق!
هنوز نمیتونم دستم رو بالا ببرم و زخمای تنم هم خوب نشده، اما همش دارم خدارو شکر میکنم که در کنار این زخمها و دردها یه ذهن و روح ِ آروم و به دور از اضطراب دارم...

پیوست: دوستان لطفاً حواستون جمع باشه همیشه! من فکر می‌کردم اینجور اتفاق فقط برای همسایه‌ست! ولی واقعیت اینه که نیست!

مادر، خود ِ بهشت است.


می‎‌گفتن زندگی سختی داره، بالا پایین داره! اما من هیچ‌وقت باورم نمیکردم... ولی امروز فهمیدم، یکی از سختیهای زندگی، اینه که روز مادر باشه و کنار مادرت نباشی...

دوم خرداد نود...

بیست و پنج پُر شد و وارد بیست و ششمین سال زندگیم شدم.
ممنونم از تمام کسائی که بهم تبریک گفتن و هنوز نگفتن ولی قراره بگن
سپاسگزارم از دوستائی که تا مدتها ازشون خبری نبود ولی امروز یکی‌یکی پیداشون میشد و کلی خوشحالم کردن...

و این اولین گلیه که بهم کادو دادن