یک روز،  یک زن

با یک لباس‌خواب ِقرمزرنگِ ساتن که تمام اندازه‌اش به چهاروجب هم نمی‌رسد، در خانه راه می‌روم. نیمۀ شب است و من مشغول جابه‌جا کردن ظروف شسته شده‌ام... آبشاری از موهای لَخت و خرمایی تا روی کمرم را پوشانده و طراوتش، حس زنانگی را بیشتر به من القا می‌کند... فکر می‌کنم اگر الآن آقای عشق بیدار بود، مثل همیشه، از پشت دستهایش را دور کمرم حلقه می‌کرد و صورتش را فرو می‌کرد در موهایم و بو می‌کشید...
کارها که تمام شد، در خانه چرخی می‌زنم... همه چیز در نهایت زیبایی، پاکیزه‌گی و سکوت سر جای خودش آرام گرفته... انگار تنها کسی که این آرامش ِ ناب را ندارد منم! پشه‌بند تخت را کنار می‌زنم. مسیر پایین تخت تا بالشم را چهاردست‌و‌پا که می‌روم، کف دستها و زانوهایم در ملافۀ سفید و لطیف تخت فرو می‌روند... و من به امید حرکتی در چهرۀ آقای عشق، زیر نور نقره‌فام چراغ‌خواب به صورتش چشم دوخته‌ام... از آهنگ نفسهای عمیق و منظمش پیداست که حتی یک لحظه هم بیدار نشده! فکر میکنم که بهتر! وقتی امروز کمتر از دیروز دوستش دارم بهتر که امشب چشمم به چشمش نیفتد. ... رو به من خوابیده. دست به سینه. کمی از پاهایش را در شکم جمع کرده و نیمی از صورتش فرو رفته در بالش سفید و بزرگ زیر سرش... پشتم را می‌کنم و چشمهایم را می‌بندم... صورتم اخم دارد... حتی وقتی چشمهایم بسته و آمادۀ به خواب رفتن است... انقباض تک‌تک ماهیچه‌های صورتم را احساس می‌کنم... آقای عشق تکان کوچکی می‌خورد. ناخوداگاه ساعت شنیِ ذهنم وارونه می­شود در انتظار یک عکس‌العمل از سوی او، اگر من را کنارش دیده باشد... با خودم فکر می‌کنم یک «شب بخیر» ساده هم کافیست! اما نه... ریتم نفسهایش را می‌شنوم... خواب است... حالا علاوه بر اخم غیر ارادی، گرۀ بغض هم در گلویم افتاده... در یک ثانیه بلند می‌شوم و روبرویش می‌نشینم... گوشۀ لبم پایین آ ماده و مثل بچه‌ها چانه‌ام می‌لرزد... از بلند شدن و نشستن من که چیزی از یک پریدن جانانه روی این تشک فنری دونفره کم نداشت او هم بیدار می‌شود و می‌نشیند. نگرانی در چشمهایش موج می‌زند... حتی اگر صدای آشفته‌اش را نمی‌شنیدم که گفت "خوبی؟ طوریت شده؟!" نگاهش کافی بود که باور کنم نگرانم است... کافی که چه عرض کنم، زیاد هم بود... به نشانۀ نه سرم را بالا می‌اندازم. این نگرانی، اولین استارت برای خوب شدن حالم است... بی‌مقدمه با صدای لرزان می‌گویم "چرا گفتی...؟ چرا کردی...؟ چرا چرا و هزار چرای پشت‌سرهم دیگر که مثل رگبار به سویش می‌بارد... با ابروی گره کرده و بدون کلامی حرف نگاهم می‌کند. از این سکوت دیوانه می‌شوم. با صدای بلندتر اعتراض می‌کنم که چرا حرف نمی‌زنی!؟! با آرامش و ملایمت بدون اینکه نگاه از من بردارد می‌گوید "تو چرا جلوی همه به من گفتی...؟" دقیقاً همان سئوالی را می‌پرسد که جوابش مسبب تمام بغض‌ها و آشفتگی‌های امروزم بود... خوب می‌دانستم کسی که مقصر است منم... زیر لب می‌گویم "خب ببخشید!!" اشک از گوشۀ چشمهایم سُر می‌خورند و به روی لباس‌خواب ساتن قرمزرنگی می‌ریزند که در سفر دونفرۀ شمال، یک روز عصر از خانه بیرون رفت و بدون هیچ مناسبتی در کنار یک بغل از کادوهای رنگارنگِ دیگر آن را خرید و به خانه بازگشت...
از اتاق بیرون می‌رود. همۀ صداها را می‌شنوم... باز و بسته شدن در یخچال و در پی آن شُرشُر ِ فروریختن آب از بطری به لیوان... به اتاق بازمی‌گردد و لیوان آب خنک را به دستم می‌دهد. آبِ شفا را سرمی‌کشم... پشه‌بند را کنار می‌زنم و لیوان را روی پاتختی می‌گذارم. همینکه برمی‌گردم چشمم به آقای عشق می‌افتد که اخمش به لبخند عمیقی از سر رضایت تبدیل شده... اشکهایم را پام می‌کنم و آمادۀ خوابیدن می‌شوم. اما اینبار خبری از اخم و بغض ِ ناخواسته نیست... آرام ِ آرامم... چشمهایم بسته ست... پنجۀ دستش را حس می‌کنم که بین خرمن موهایم مشغول پیدا کردن لانۀ مناسبی‌ست و چند ثانیه بعد، همان نفس‌های عمیق و یکنواخت... دستم را روی شکمم می‌گذارم و در نهایت ِ خوشبختی، آرزو می‌کنم روزی، پسری داشته باشم، مثل پدرش... پدری که هر روز بیشتر از دیروز و کمتر از فردا دوستش دارم...

عقربه‌ها، ساعت 2:10 دقیقۀ صبح را نشان می‌دهند. طوری که آقای عشق بیدار نشود، آهسته می‌گویم "قدر همین یه دیقه که توی آغوش هم هستید رو خوب بدونین..."

نظرسنجی روزنامه همشهری


همشهری 

زندگی، یه کاری کن که خنده عادت بشه!

همه خونۀ خاله جمعیم و صدای قهقهه پیچیده تو خونه. برای چند دیقه از این سروصداها با تمام دلنشینی‌شون پناه میبرم به اتاق ِ امیر پسرخالم و به پهلو دراز میکشم روی تختش... در میزنه و میاد توی اتاق که چیزی برداره. موقع بیرون رفتن خواهش میکنم چراغ رو خاموش کنه و در رو ببنده! inbox گوشی رو از آخر به اول شخم میزنم و خاطرات رو مرور میکنم... برای لحظه‌ای لبخند میزنم و لحظۀ بعد غمگین میشم... همزمان آلبوم جدید امید هم در حال پخشه، هر چند حواسم بهش نیست...
عرشیا(پسرخالۀ هفت ساله‌م) در رو باز میکنه و میپره وسط اتاق... نگاش که میکنم دلم غش میره! از همه‌چیش خوشم میاد! از تیپ و قواره و قیافه بگیر تا نوع راه رفتن و حرف زدن و ...! به همون حالت ِ خوابیده دستامو باز میکنم که یعنی بیا تو بغلم! آروم میخزه روی تخت.... سرش رو میذاره روی دستم، خودش رو به من میچسبونه و با نگاه کردن به مانیتور ِ گوشی پوزیشنش رو با من هماهنگ میکنه... ولی بچه که سر در نمیاره از این نوشته های انگلیسی! برعکس من، حواسش به شعریه که داره پخش میشه...
مردد، با احتیاط و آروم میگه: من این شعر رو دوس دارم! –موقع ادا کردن حروف «س» و «ز» زبونش میچسبه به دندونای نیشش و از دیدِ من به غایت بانمکی میرسه... مثل تلفظ «ث و ذ» توی زبان عربی.-
منتظر جواب نیست. فکر میکنه مشغولتر از اونی‌ام که دنبالۀ حرفش رو بگیرم. برخلاف انتظارش میپرسم چرا؟ میگه: "آخه توی این شعر همش دعا میکنه که همه خوب باشن! خوشم میاد که برای همۀ آدما دعاهای خوب خوب میکنه! تا مث ما بشن که همیشه میخندیم!"
به متن ِشعر دقت میکنم... چقدر دوست داشتنی ِ این شعر و آهنگ... چه حال مبسوطی میبرم از سطر به سطرش و چه لذتی میبرم از انرژی ِ مثبتی که خواننده به شنونده ها القا میکنه...

زندگی یه کاری کن که خنده عادت بشه
رو پشت‌بوما پُر از مرغ‌سعادت بشه
دنیا بذار بچرخه، بدون غصّه و غم
کسی دیگه نبینه رنگ ِ سیاه ِ ماتــ م

ای خدا... با توئم خدا...
من حرفی دارم توی عالم دعا
مسافرا رو راهی کن
به عاشقا نگاهی کن
تا به ابد خدایی کن
ختم به‌خیر جدایی کن...

یه چرخی ِ بچرخونش
یه دری‌ه نبندونش
یه لبی‌ه بخندونش
یه چشمی‌ه نگریونش
یه دلی‌ه بذار شاد شه
یه اسیر ِ که آزاد شه
یه بغضی توی گلومه... نذار که مثل فریاد شه...

دانلود آهنگ زندگی، از امید.

یک خاطره

دراز به دراز افتاده‌ام وسط اتاق و زیر ِ باد کولر و آن پتوی نرم و نازک، کِیف عالم را میکنم...در ِ بالکن باز است و تنها نگرانی‌ام، ترس از ورود چندش‌آورترین موجود عالم با نام چندش‌آورتر ِ سوسک است که میتواند بهترین لحظه‌هایم را خراب کند...  نیمه‌هوشیارم اما دلم نمی‌آید چشمهایم را باز کنم...
صدایی مثل -قوقو- را در فاصلۀ چند متری‌ام میشنوم و در یک آن چشم میگشایم... در چند قدمی ِ من، کبوتر زیبایی قدم میزند! مثل آدمی که دستهایش را -بالهایش- را به پشت گره کرده و در حیطۀ فرمانروایی‌اش مقتدارنه گام برمیدارد! صدایم رفته! نمیتوانم حرف زنم! از ترس که نه، از تعجب! دارم فکر میکنم که نترسیده؟ از من؟ نیم‌نگاهی به من می‌اندازد و پشت چشمی هم نازک میکند انگار! جلل‌الخالق! آرام بانو را صدا میکنم... نمیشنود... گوشهایش سنگین شده... باز هم صدا میکنم... بلندتر... الله‌اکبر میگوید یعنی دارم نماز میخوانم! برای دیدنش سرم را از روی بالش بلند نمیکنم اما دقیقاً میدانم کجا و به چه حالتی نشسته... بعد از نماز کبوتر را میبیند که هنوز مشغول قدم زدن در خانه است و شوخی‌وار میگوید من از اول عمرم چنین چیزی ندیدم که کبوتری سرش را پایین بیندازد و برود داخل خانۀ کسی! بعد اینطوری صاحبخانه را کم‌محل هم بکند! 
کبوتر همچنان درخانه قدم میزد... سرش را به چپ و راست میچرخاند و اطراف را وارسی میکند. بانو نگاهی به من می اندازد و میگوید: یک اتفاق خوب! یک خبر خوش!
بی تردید اولین تعبیر به بار می نشیند...

پیوست: این چند روز سفر بودم. یه سفر ِ اجباری و وحشتناک...