میترسم از کسانی که عاشق کردن را خوب بلدند، اما خودشان هیچوقت عاشق نمیشوند...
برای ثبت.
بچه که بودم، شیطنت از سراپای وجودم میریخت. محال بود روزی به شب برسد و دستی، زانویی، آرنجی چیزی زخمی نشده باشد. اما آن موقعها دردهایم درمان داشت. اگر طوری میشد، مادرم نمیرفت مثلاً در را اَت کند تا دل من خنک شود؛ از یک طرف با خشونت میانۀ خوبی نداشت و از طرف دیگر، شاید میدانست از همان بچگی دوست نداشتم گریۀ بخاریای که مرا سوزانده بود، یا دری که بسته شد ولی دستم بینش مانده بود را ببینم... اما یک راهحل درست و درمان داشت... جای کبودی و درد را میبوسید! اولش میگفت: «گریه نداره که مامان! بیار بوسش کنم تا خوب شه!» دستم را جلو میبردم، پلکهایش را روی هم میانداخت و لبهایش را روی جائی میگذاشت که با چشمهای گریان نشانش دادم. خوب میشد! واقعاً خوب میشد و هیچ اثری از آن درد وحشتناک چند لحظه قبل باقی نمیماند! به دقیقهای یادم میرفت کِی زمین خوردم یا کِی دستم سوخت!!
مادرم، یادم داد اگر روزی پای کودکی را به این دنیا باز کردم، چطور زخمهای تنش را التیام بخشم...
بعضی از قانونهای کوچک زندگی، باارزشتر از آنند که روزی فراموششان کنیم.
یک سئوال
چرا میگویند «عمر، دستِ خداست!» در حالیکه، عدهای میتوانند به راحتی حکم ِ مرگ را برای انسانی صادر کنند؟
و چرا میگویند «سر عمر پوشیدهست»؛ باوجودیکه آن عده قادرند با یک امضا، تاریخ ساعت حتی دقیقه و نوع مرگ ِ یک انسان را تأیید کنند؟!
خدایا، لطفاً خودت هم اعتراف کن که گاهی اوقات، اگر بعضیها دلشان بخواهد، نه عمر دستِ توست و نه سرش پوشیده است!
پنجشنبه، هشتم اردیبهشت، ساعت 1:35 دقیقه عصر
مرا ببخش اگر دیروز، حالم خرابتر از آن بود که بتوانم گوشی ِ تلفن را از بانو بگیرم و بگویم سلام! بگویم چطوری پسر؟ و برایت تعریف کنم که وقتی روبروی خدا میایستم، تکتک سلولهای وجودم، رنگ التماس و خواهش میگیرند برای رهاییات... نتوانستم بگویم نگو "حلالم کن!" -که حتماً میگفتی-. نتوانستم بگویم ممنونم به خاطر تمام لحظههای خوبی که از درکنارتبودن نصیبمان شد... میدانی؟ این بغض فروخورده و همیشههمراه، ناغافل میترکید، هقهق گریهام تا آسمان هفتم میرفت و رسوا میشدم... من دوست نداشتم بگوئی "گریه نکن!" انگار که میدانی این اشکها برای چیست...
روز تولدت آمد و رفت و تو غمگین بودی... چهارشنبهسوری آمد و رفت و تو تنها بودی... عید نوروز... سیزدهبدر... وای از سیزدهبدری که آمد و تو سردت بود... و تو تمام روز لعنتیات را به یاد سال گذشتهای که در کنار ما بودی گذراندی...
با شنیدن هر آهنگی، مژه که بر هم میزنم اشکهایم چندتا چندتا میریزد... دستهای مشتشدهام را آنقدر فشار میدهم که چند ثانیه بعد جای زخم ناخنها روی کف دستم پیداست...
آنوقت تو انتظار داری بعد از چند ماه، بتوانم گوشی تلفن را دستم بگیرم و بگویم همگی خوبیم؟ یا بپرسم چطوری و به دروغ بگوئی خوبم؟ -در حالیکه همه میدانیم خوب نیستی- ؟!
حرف رفتن را نزن مَرد! از ماندن بگو! از اینکه خدا پناهت است! از اینکه میبخشد... از اینکه دعا میکنیم، از اینکه مستجاب میشود... از اینکه میمانی!... مثل مَرد مُردن را نگو! برای دل ِ نگران ِ ما هم که شده، از مردانه زندگی کردن حرف بزن جوان!
حال و روزمان را ببین... در کنار لمس ِ تمام این دردها، با همسر مغموم و بیمارت چه کنیم؟... آنوقتها، روی کادوئی که بمناسبت تولدش گرفته بودی نوشتی: "تقدیم به تکستارۀ قلبم." باید مراقب تک ستارۀ قلبت باشیم... اما توئم هوای این تکستاره را داشته باش! لانهاش قلب توست! مبادا روزی نتپد! نیاید روزی که از تپش بازایستد!!!!!!!.................
بریدن و رفتن، یکطرفه نبود! هم من خواستم و هم تو. هر دو به این نتیجه رسیدیم که رفتنمان بهتر از ماندنمان است! پس چرا بیهوا به خوابم میآیی و جای رژلب روی لیوان آبی را که سر کشیدهام میبوسی؟
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.