ادامه‌ای برای پست قبل

شروع جاده‌خاکی‌، آنجایی بود که بی‌هوا به آدم شماره یک اعتماد کردم. یعنی کمتر از مقدار لازم کنجکاوی به خرج دادم برای شناختنش. اشتباه بعدی، اعتماد به حرف آدم شمارۀ دو بود که آدم شماره یک را تأیید میکرد در حالیکه اصلاً آنقدر باهوش و آنالیزگر نبود که گفته‌هایش موثق و قابل‎اعتماد به نظر بیاید، با اینکه معرف آدم شماره یک خودش بود! اشتباه سوم این بود که مثل آدمهای ساده همه چیز را دربارۀ خودم و زندگی‌ام تعریف کردم بدون اینکه مرزی برای نگفتن قائل شوم... و تصورم این بود که زندگیِ من بسیار شفاف است و هیچ‌جایی برای پنهان کردن ندارد! میتوانستم از لحظه‌لحظۀ زندگی‌ام با افتخار و سربلندی حرف بزنم غافل از اینکه همین گفتن‌ها به طرز عجیبی میتواند روزی بر علیه خودم استفاده شود!!!!

یکی از درسهای بزرگ از این درماندگی ِ چند روزه (که تا بحال حتی شبیه‌اش نصیبم نشده بود) نگفتن تمام زندگی‌ام بود! کشیدن خط قرمزهایی که لزومی ندارد همه، همه‌چیز را بدانند و همه‌کس را بشناسند!

اما بزرگترین، بزرگترین، تــأکید میکنم، بزرگترین نعمتی که از این مصیبت نصیبم شد، رسیدن به این باور بود که یک قدرت لایتناهی، مهربان و نزدیک، میتواند مرا به آرزوی محال برساند! به همان سرعت و آسانی ِ چشم‌برهم زدن!

دمش گرم...

بزرگترین تجربۀ زندگی

همیشه خداوند را احساس میکردم... دوستش داشتم... چه هنگام بلا و چه هنگام جشن و لبخند... گاهی به تفاهم نمیرسیدیم و خیلی وقتها هم چشمک و بوس برایش میفرستادم...
همه چیز را قبل از خواستن برایم فراهم کرده بود... قبل از دست بالا بردن و تمنا... عادت کرده بودم در جاده‌ای قدم بردارم که قبل از عبورم آسفالت شده و بدون دست‌انداز باشد... یا به بیان بهتر، خودش عادتم داده بود! تا اینکه چند وقت پیش چند اشتباه پشت سر هم، داشت مرا از تمام داشته‌ها و اندوخته‌هایم دور میکرد... افتاده بودم توی جاده‌خاکی... راه را گم کرده بودم و ماشین هم پنچر و بدون بنزین! بدتر از این نمیشد... اول فکر کردم خودم از پس ِ مشکلم برمی‌آیم! اما کم آوردم... هیچکس آنقدر بزرگ نبود که روی حضورش حساب کنم... هیچکس آنقدر درک نداشت که به جای سرزنش و نصیحت یاری بدهد... من که همیشه عادت به ناز داشتم تمام وجودم نیاز بود و تنها امیدم خداوند... کف دو دستم را روی هم گذاشتم و دو زانو روی زمین نشستم... بغضم را کنترل کردم و گفتم لطفاً! خدایا لطفاً! صدای خندۀ خدا را می‌شنیدم که به آنچه دور و محال تصور میکنم میخندد...

هر چه میگذرد مشکل مرتفع‌تر میشود و راه بازتر...
این پست را نوشتم، نه برای یادآوری دردسری که گریبان‌گیرم شد... تنها دلیلم این بود که بگویم، چه ممکن و چه محال را از خدا بخواهید! ممکن و غیرممکن برایش یکیست! بغضتان را بیرون بریزید و به دستش بسپارید... هوایتان را دارد... اعتماد کنید!...