چهره‌ای پُر از آرامش

روی تخت دراز کشیدم و با چشمای بسته گوش سپردم به آهنگهای مورد علاقه‌ام که از هدفن گوشی پخش میشن... وقتی با دست تکونم میده، متوجه میشم اول چند بار صدام کرده و نشنیدم! هدفون رو در میارم.
- بله؟  
- منم میخوام گوش کنم!
- برو با کامپیوتر یه آهنگ بذار و گوش کن.
- نه! دوست دارم فقط خودم بشنوم!
- خب، هدست رو روشن کن و گوش کن./ و دوباره چشامو میبندم... بازم تکونم میده؛
- میخوام اینجا گوش کنم! روی تخت، کنار تو! با چشمای بسته! مث تو!
... و این تصویریه که از اجابت خواهشش نصیبم شد...

برای بچه، حرف از زندگی بزن. نه مرگ!

پسرک، امسال میره کلاس اول. همین که پاش به خونه میرسه، طبق عادت همیشگی، شروع میکنه به شرح آنچه توی مدرسه بهش گذشته. مثلاً چطور از دست فلان سال‌بالایی ِ(!) غول‌پیکر جون سالم بدر برد و چند تا بیست گرفت و و و و ...اما اینبار، بین تمام تعریفها، یه حرف جدید هم هست! با همون لحن شیرین و بچه‌گونه‌اش میگه: امروز خانوم ناظم پشت میکروفن میگفت بگووو مَگ بَرگ آمریکا، همۀ ما هم پشت سرش داد میزدیم مَگ بَرگ آمریکا! می‌خندم؛ اما نمیگم آریا اون مرگ‌ه یا اصلاً دشمن یعنی چی... واژۀ مرگ به گوش بچه آشنا نیست! فقط کافیه یه خورده صدای بلندگوها نامفهوم باشه تا به جای مرگ، هر کلمۀ بی‌معنا و بی‌ربط دیگه‌ای رو تکرار کنه...
آفرین... همینه آریا... بگو مَگ بَرگ آمریکا...

حداقل کاش به جای "مرگ بر آمریکا!!!!" پشت میکروفن فریاد میزدن
"زنده باد ایران!"

ساده اما ضروری

معتقدم کسی که از بیرون میاد، باید احساس کنه یکی توی خونه منتظرش بوده و با چشم ِ خودش این انتظار رو ببینه! باید درک کنه نبودش توی خونه حس میشده! بخصوص همسری که از سر کار برمیگرده و یا بچه‌‌ای که از مدرسه تعطیل میشه... همشون به شنیدنِ  خسته نباشی عزیزم احتیاج دارن و بیشتر از اون، به دیدنِ انتظاری که برای بازگشتش میکِشی...
کار وحشتناکیه بی‌تفاوت باز کردنِ در آپارتمان و ورودیِ منزل، و لمیدن روی کاناپۀ جلوی تلوزیون!

ادامه نوشته

وقتی دلا فشن میشود!

هم خوشحالم و هم هیجان‌زده! برای اولین بار توی عمرم، رفتم یه آتلیۀ آنچنانی و چندتا عکس آنچنانی‌تر انداختم طوری که وقتی خانوم ِ عکاس، تصاویر رو برای انتخاب روی صفحۀ کامپیوتر انداخت، دلم نمیومد رد کنم هیچکدوم رو! کارشون محشر بود واقعاً!!!
قبل از شروع کار، به خانوم عکاسه میگفتم دو شبه از هیجان خوابم نبرده!! تعارف که نداریم دوستان! راست میگفتم... از حالا تا چند شب دیگه هم که عکسها آماده میشه فکر نکنم بتونم درست و حسابی بخوابم! تازه بعد از آتلیه هم رفتیم عروسی!
پیام نویسنده: باور بفرمائید زندگی رو همین شادی‌های کوچیک و به اصطلاح پیش‌پاافتاده می‌سازن! لطفاً در ساخت، حفظ و نگهداری ِ آن کوشا باشید!!

از در و دیوارش پیداست، که در خانۀ پدربزرگ و مادربزرگ، «زندگی» جریان دارد..

ادامه نوشته

قابل تأمل!

همیشه ذرّه‌ای جدییّت پشت هر "فقط یه شوخی بود!"، کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم!"، قدری احساسات پشت "به من چه اصلاً... " ، مقداری خِرد پشت "چه میدونم!" و اندکی درد پشت "اشکالی نداره..." وجود دارد.

پیوست: عهدنامه ترکمانچای امسال به اتمام میرسه و قانونا آذربایجان شوروی دیگه مال ایرانه چون طبق این عهدنامه آذربایجان شمالی ایران یا ایران شمالی رو به مدت 100 سال به روسیه دادن که امسال آخرین سالشه!!!

هدیه میكنن ابرای بهار دُرّ و گوهر آسمونی رو...   

دیشب بعد از مدتها بارون بارید و سیلِ اس‌ام‌اس تبریک بود که به گوشیم روانه شد... تمام خیابونهای ولیعصر و انقلاب رو راه رفتم و به تمام کسائی که توی ماشین نشسته بودن فخر فروختم... دوباره روحم تازه شد و با زمزمه زیرلبِ  آهنگ «بارون» از گروه آریان طعم زندگی تازه‌تر شد برام...
الان هم که ساعت حدود سه صبحه هنوز بارون به پشت شیشۀ پنجرۀ اتاق میکوبه....
ببار عزیزِ من... ببار که خیلی بهت احتیاج داشتم...

لینک آهنگ بارون؛ کاری از گروه آریان

برای آخرین بار...

آدمی که می‌خواد بره، میره؛ دیگه داد نمیزنه که «من دارم میرم». اونی که رفتنشو داد میزنه، نمیخواد بره... داد میزنه که یکی مانع رفتنش بشه... 
کاش می‌فهمیدی معنی ِ اس ام اس ِ یک‌کلمه‎ای ِ  !!!KHODAHAFEZ رو که به گوشیت فرستادم...