اعتراف شیرین...

توی ماشین خاله کوچیکه نشستم و داریم میریم پارک آب و آتش... سه تا دختر پشت و خاله و شوهر خاله جلو. صدای آهنگ توی ماشین پیچیده و من لحظه شماری میکنم برای رسیدن و دوئیدن و پریدن و بدمینتون بازی کردن توی پارک...
خاله ام داره از شوهرش میگه... مردی که چهارده سال در کنارش زندگی کرده و الآن کنارش، ماشین رو با سرعت ِتمام توی اتوبان هدایت میکنه... با هیجان میگه هیچکس، هیچکس شوهر آدم نمیشه! پدر، مادر، برادر، خواهر، همه جای خودشون رو دارن و عزیزن. اما شوهر یه چیز دیگه ست... میگه انگار یه تیکه از وجود خودته! اصلاً انگار از روح ِ خودته! و اعتراف میکنه وقتی از در خونه میاد بیرون و امید تنها میمونه دلش براش تنگ میشه... این اعتراف رو بارها و بارها کرده و در عمل هم نشون داده دوست داشتنش رو.
به شوخی میگم خاله جلوی ما دختر عزب ها این حرفارو نزن! خوبیت نداره! و همه میزنیم زیر خنده...
این حس ِخوب ِ خوشبختی رو وقتی بعد از سالها زندگی ِ مشترک از یه زن یا مرد میگیرم، تا مدتها شارژم... تا مدتها خوشوقتم از اینهمه خوشبختی! از اینکه روزی از این روزها، یک آقای عشق، تمام ِ وجود ِ من میشه و من هم میتونم چهارده سال بعد از ازدواجم، چنین اعترافی رو در حضور خواهرزاده ام بکنم...

:-؟

چی میشه؟ چطوری میشه که یه پی ام، یه اس ام اس، یه صدای نفس، یا حتی یه آیکن ِ آغوش، چنان حست رو منتقل کنه که طرف مقابل با گوشت و پوست و استخون درکش کنه! پس چرا همیشه فکر میکردم این آیکنها همشون الکی هستن؟

 

پیوست: دوستای خوب، این ادامۀ مطلب، ادامۀ همون مطلب رمزداریه که توی  پست "دلا و زندگی ِ تو" درج شد و چون اونجا هر روز مینوشتم و حجم نوشته ها کم کم خیلی زیاد شد، برای ثبت باید کلی زمان میذاشتم و منتظر میموندم به همین خاطر بقیه رو اینجا مینویسم. نوشته خیلی شخصیه و فقط خودم میتونم ببینمش. در غیر اینصورت پسورد تمام مطالب رمزدار ِمن، همونیه که قبلاً بود و شما هم دارینش.

ادامه نوشته

صدا...

 

لینک دانلود شعر ِ صدا
از فروغ فرخزاد، با صدای خودم!

 

 

متن شعر در ادامۀ مطلب.

ادامه نوشته

دلا و زندگی ِ تو!

حلقه رو آروم از دستم در میارم و میذارم توی صندوق جواهرات... از لاک های چیده شده روی دراور یکی رو برمیدارم به اضافۀ سِتِ لاکهای طراحی... لاک قبلی رو با وسواس پاک میکنم و فرچۀ آغشته به رنگ صورتی ِچرک رو با ملایمت میکشم روی ناخنم... حالا موقع طراحی ِ ناخن ِانگشت حلقه ست... با رنگهای سفید و نقره ای روش نقش میندازم... به دستم نگاه میکنم. خوبه... فقط یه چیزی کمه! میرم سراغ صندوق جواهرات و انگشترامو زیرو رو میکنم و دنبال یه گزینه مناسب میگردم... اول از همه انگشتری رو که یه سنگ درشت صورتی کمرنگ داره دستم میکنم و زود میکشمش بیرون... انگشتر مروارید رو امتحان میکنم و باز میکشمش بیرون... یکی یکی میپوشم و درمیارم... دلم هیچکدوم رو نمیخواد... بازم میرم سراغ حلقه م و میبینم چقدر به خطوط نقره ای ِطراحی ِ ناخنم میاد! آره، خودشه!
دستم رو به طرف هلیا(خواهرم) میگیرم و میگم خوبه؟ میگه چرا انگشتر صورتیت رو دستت نکردی؟!  -آخه این با طراحی ناخنم هماهنگه! پوزخندی میزنه و میگه: نه... با نقش ِ حکاکی شدۀ روی قلبت هماهنگه. هلیا از اتاق میره بیرون ولی من هنوز به جایی که ایستاده بود خیره شدم... راست میگه. حلقه بودن این انگشتر می ارزه به تمام انگشترای رنگارنگ دنیا...
+ این حلقه رو مامانم برام خریده و چند ساله دستمه.

پیوست بیربط: هزاربار گزینۀ حذف وبلاگ رو زدم ولی نتونستم پاکش کنم... دلم نیومد... فعلاً نمینویسم اما نمیدونم تا کِی.
اگر ممکنه هر کدومتون یکی دوتا از بهترین کتابهایی رو که تا حالا خوندین(هر کتابی با هر موضوعی!) توی کامنت دونی ثبت کنید. میخوام یه مدت فقط سرم رو با خوندن گرم کنم...

بعداً اضافه شد: قابل توجه بچه هایی که رمز خواستن. پسورد تمام نوشته های من، همونیه که قبلاً بود. مگر اینکه نوشته، خیلی خصوصی و مختص خودم باشه. ادامۀ مطلب فقط و فقط برای دل ِخودمه!

ادامه نوشته

او، آمد...

همه دور هم نشسته بودیم که تلفن زنگ خورد و بابا گوشی رو برداشت. پشت خط، عمو حمیدم بود که جزء بهترین دوستای من به شمار میان... گفت به ایران اومده و قراره همدیگه رو ببینم... با سوپرایز عمو حمید اینقدر بالا پایین پریدم و ذوق کردم که بابا کلافه شد و گفت بشین سر جات دختر! بسه دیگه! و من با حال گرفته به اتاقم برگشتم...
اما حالا... حالا که عمو حمید پیش ماست... با همون سیگار مالبرو و پیرهن مشکی و دستای قدرتمند و مردونه ای که توی تمام زندگیم همتاش رو ندیدم ... با همون بوی خوبی که فقط و فقط مخصوص خودشه، کنار گاز می ایستیم و میگو درست میکنیم و دور از چشم مامان بابا پچ پچ میکنیم... تمام ریزه کاریهای زندگیمو براش شرح میدم و از حضورش به معنی واقعی کلمه لذت میبرم... حرفایی رو که گاهی به هیچکس نمیزنم رو با میل و رغبت تمام میذارم کف دستشون و با ذوق و شوق واسش تعریف میکنم برنامه های زندگیمو... گوش میکنه... گوش میکنه... تحسین میکنه...  لبخند میزنه... همراهی میکنه... اخم میکنه... راهنمایی میکنه... و من هم اخمش رو دوست دارم و هم لبخندش رو...
فقط موندم، از خدا چی میخواستم که تا حالا بهم نداده؟

پیوست: ممنون بابت تبریکات پُر از مِهرتون بچه ها!

انتخاب

همش توی شش و بش بودم که بنویسم یا نه! بنویسم عاشق شدم؟ بنویسم همسر ایده آلم رو پیدا کردم؟ آخرش هم دیدم سکوت معنایی نداره و تصمیم گرفتم همینجا اعلام کنم که مَرد زندگیم رو انتخاب کردم و روزای بس عاشقانه ای رو میگذرونم... یه مَرد همه چیز تموم که فقط توی رؤیاهام میشناختمش و فکر نمیکردم توی عالم واقع هم کسی با این همه حُسن وجود داشته باشه...
خوابم تعبیر شد انگار!
این سال ببر عجب شگفت انگیز شروع شد...
خدایا مرسی...

 

زنده باد عشق!