اعتراف شیرین...
توی ماشین خاله کوچیکه نشستم و داریم میریم پارک آب و آتش... سه تا دختر پشت و خاله و شوهر خاله جلو. صدای آهنگ توی ماشین پیچیده و من لحظه شماری میکنم برای رسیدن و دوئیدن و پریدن و بدمینتون بازی کردن توی پارک...
خاله ام داره از شوهرش میگه... مردی که چهارده سال در کنارش زندگی کرده و الآن کنارش، ماشین رو با سرعت ِتمام توی اتوبان هدایت میکنه... با هیجان میگه هیچکس، هیچکس شوهر آدم نمیشه! پدر، مادر، برادر، خواهر، همه جای خودشون رو دارن و عزیزن. اما شوهر یه چیز دیگه ست... میگه انگار یه تیکه از وجود خودته! اصلاً انگار از روح ِ خودته! و اعتراف میکنه وقتی از در خونه میاد بیرون و امید تنها میمونه دلش براش تنگ میشه... این اعتراف رو بارها و بارها کرده و در عمل هم نشون داده دوست داشتنش رو.
به شوخی میگم خاله جلوی ما دختر عزب ها این حرفارو نزن! خوبیت نداره! و همه میزنیم زیر خنده...
این حس ِخوب ِ خوشبختی رو وقتی بعد از سالها زندگی ِ مشترک از یه زن یا مرد میگیرم، تا مدتها شارژم... تا مدتها خوشوقتم از اینهمه خوشبختی! از اینکه روزی از این روزها، یک آقای عشق، تمام ِ وجود ِ من میشه و من هم میتونم چهارده سال بعد از ازدواجم، چنین اعترافی رو در حضور خواهرزاده ام بکنم...
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.