خونۀ مادربزرگه، مادربزرگ نداره...
من عادت دارم، برای اینکه قدر آدمهای اطرافم رو خوب بدانم، لحظهای، نبودشان را تصور میکنم... اعتراف میکنم، در تمام مدت بیماریش، بارها و بارها این تصور وحشتناک از ذهنم گذشت... وقتی گوشهای بیحوصله مینشست و به مسخرهبازیه ما -نوههایش- لبخند نمیزد میترسیدم! که مبادا مادربزرگ دیگر حوصلۀ زندگی کردن را ندارد! مبادا خسته شده!
تا اینکه یک روز گفتند مادربزرگ، هیچوقت در خانه، منتظر ما نیست!!
تنها چیزی که فهمیدم این بود که تصور و خیال، به گَردِ پای واقعیت هم نمیرسد... در مراسم خاکسپاری، هزار بار مُردم و زنده شدم... اما هنوز باور نکرده بودم که هرگز نمیتوانم گونۀ برجستۀ مادربزرگ را ببوسم... نه به خرما لب زدم و نه به حلوا! و هنوز فکر میکنم چطور دلشان آمد خرما و حلوا به یکدیگر تعارف کنند؟...
عزیز، رفت... و سایبان وجودش، از سر همۀ ما جمع شد... خدا نصیب هیچکس نکند...
حالا، چراغ خانه خاموش است... این را با چشمهای اشکالود خودم دیدم...
نوشتۀ آبانماه ۸۹.
آذرماه ۸۷.
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.