بدی تا کجا؟

مدتی میشه که یکی از دوستان نزدیکم بخش ماشین نویسی دادگستری مشغول به کار شده و گهگاهی از حکم هایی که قاضی ها صادر کرده اند خبرهایی میاره.
برائت... برائت... برائت... برائت پسری که طی یک رابطه ی نامشروع، کسی رو از نعمت دختر بودن محروم کرده...
دختره رفته شکایت کرده که این پسر همچین بلایی سر من آورده و خانواده ام هم از هیچی خبر ندارن.
در اینکه اون دختر گناهکاره هیچ شکی نیست، مسلمآ به میل و اراده ی خودش به خونه ی دوست پسرش رفته پس حقشه که این بلا سرش بیاد، و همون بی آبرویی که از طرف مردم عامی متوجهش میشه بدترین مجازات دنیاست. اما اون پسر چی؟ پسری که نهایت انرژی اش رو برای خر کردن یه دختر گذاشته باید تبرئه بشه؟ باید بی گناه خوانده بشه؟؟؟ قاضی دادگاه با زبون بی زبونی باید بگه برو به سلامت، حالشو ببر که حالا حالا ها فرصت داری که دختر های دیگه رو هم بدبخت کنی؟
اونوقت پس فردا همین پسر نامرد در خونه ی یه دختر بکر و دست نخورده رو بزنه که آفتاب مهتاب ندیدتِش و براش غُپی بیاد که من پسر پیغمبرم؟؟؟ دم به ساعت رگ غیرتش باد کنه برای زن زندگیش، برای کسی که اولین و آخرین معیار انتخابش پاکیش بوده که حق نداری فلان جا بری و با فلان کس رفت و آمد کنی. و با اینکه به کثافت بودن خودش اِشراف کامل  داره به زنش حتی اجازه نده که ازش بپرسه کجا میری و کِی میای؟
ولی اون دختر تا اخر عمرش مُهر بدکاره ای روی پیشونیش باشه؟ بر فرض که بتونه یه زندگی ایده آل با یه مرد نسبتآ ایده آل تشکیل بده، اما پیش میاد که وسط بحث و دعوا از سوی همسرش مورد شماتت و گاهی فحاشی قرار بگیره که خیال نکن یادم رفته که تو چه گذشته ای داشتی و چه کاره بودی؟
این چه عدالتیه؟

 

خرس ترکید!

بابا از اون دسته آدماییه که بلند عطسه میکنه. مخصوصاً اگه خونه باشه که دیگه آزادی مطلقه و با عطسه کردنش کلی حال میکنه. هر بار هم عطسه میکرد پشت بندش میگفت :"خرس ترکید!" یادم نیست دقیقاً چند سالم بود! شاید هفت، هشت... همین حدودا... مهمون داشتیم. بابا عطسه زد. نه به اون بلندی، اما مدل عطسه کردنش با صدای بلند همراه بود، حالا یه ذره کمتر یا بیشتر چه فرقی میکنه؟
وقتی عطسه اش تموم شد من نگاهش کردم و منتظر جملۀ همیشگیش بودم، اما هیچی نگفت! تا اینکه خودم بلند گفتم: خرس ترکید! فکر میکردم یه چیرایی تو مایه های "عافیت باشه" ست!!! همه با تعجب نگاهم کردن و البته من بسیار خوشحال بودم که مراتب ادبم رو نسبت به بابا به جا آوردم..
مامان رو میکنه به من میگه میدونی خرس ترکید یعنی چی؟ من: نه! خُب بابا همیشه میگه دیدم ایندفعه نگفت، من گفتم. مامان: یعنی بابات خرسه و وقتی عطسه میکنه میترکه!!! من در حالیکه از این توضیح شکه شدم و شرمنده توی ذهنم تصویر خرس بزرگ قهوه ای نقش بست که از فشار عطسه منفجر میشه و تیکه های گوشتش عین ترکش های مین! به همه جا پرتاب میشن!
هنوز که هنوزه وقتی کسی بلند عطسه میکنه تو دلم میگم خرس ترکید! البته بی منظورها!!!

مرا بخوان...

درخت را به نام برگ،
کوه را به نام سنگ،
بهار را به نام گل،
دل شکفته ی مرا به نام عشق،
عشق را به نام درد،
" مرا به نام کوچکم صدا بزن !*

                            نام تو همیشه مرا مست می کند،
                            بهتر از تمام شعر های ناب
                            نام تو اگرچه بهترین سرود زندگیست،
                             من تو را به خلوت خدایی خیال خود
                             بهترین ِبهترین ِمن خطاب میکنم؛
                             <<بهترین بهترین من، خوبِ خوبِ نازنین من>>

                                                                                     "فریدون مشیری"

*اگر مردها میدونستن، وقتی معشوقشون رو به اسم صدا میکنن چه تأثیر بینهایتی توی ذهن و دلشون میزاره، عین تسبی بی فاصله زن رو به اسم کوچک میخوندن به جای استفاده از الفاظی مثل عزیزم و جیگر و گلم و سنبلم...

چقدر دلم تنگ شده برای سهراب، وقتیکه اسمم رو صدا میزد............

 

غرور نارنجی!

یک ساعتی از ظهر گذشته بود. من توی ماشین دایی اینا بودم، پشت صندلی شاگرد نشستم و  پنجره رو تا نیمه پایین کشیدم. باد سرد با فشار توی صورتم میخورد و گونه هامو میسوزوند. اما اینقدر فکرم مشغول بود که متوجهش نبودم. با صدای زندایی به خودم اومدم که به دایی رو کرد و گفت: "راستی من هنوز اون پولی رو که کنار گذاشته بودم به کسی ندادما! یه کم آروم برو ببینم کسی پیدا میشه اینو بهش بدم." یه نایلون فریزر حاوی چند اسکناس از کیفش دراورد و دستش گرفت. دایی از سرعتش کم کرد و همه ی وجود ما چشم شد برای گشتن!
دیگه چیزی به خونه نمونده بود و تقریباً نا امید شده بودیم. زندایی با بی میلی پول رو داخل کیفش گذاشت و شوخی وار گفت: "انگار طلسم افتاده تو این کار! ببین چند باره داریم میگردیم اما هنوز این نایلون توی کیف منه و با خودم جا به جاش میکنم. (و انگار داشت جواب خودش رو میداد) تاقسمت کی باشه..."
وقتی ماشین پیچید توی خیابون فرعی متوجه رفتگری شدیم که داره پیاده رو را جارو میکشه. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، کِش سفید رنگی بود که با بی سلیقه گی به دسته های عینکش وصل کرده بود تا احتمال افتادنش رو موقع کار به صفر برسونه. دایی کم کم زد بغل و ایستاد. زندایی شیشه جلو رو تا آخر پایین کشید و  گفت: آقا میشه تشریف بیارین؟ جز اون کس دیگه ای توی پیاده رو نبود. صدای خش خش جاروش قطع شد. سرش رو به پشت چرخوند و ما رو دید. جاروی دسته بلندش رو به تیره برق تکیه داد، از سر جوب آب پرید و خودش رو به زندایی که روی صندلی شاگرد نشسته بود رسوند.
سنش شاید به بیست و پنج نمیرسید. عینک ته استکانی با فِرم ِ وصله شده اش چشاش رو از زیر عینک درشت تر جلوه میداد و به راحتی میشد اون رگای سرخی رو که توی چشاش چمبره زده بودن شمرد. وقتی با لبخند به زندایی گفت بله، جای خالی دندونای یک در میونش یه جورایی توی ذوق میزد. اما با تمام این شرایط زیبا بود. یه شرم خاص توی نگاهش بود که معصومیتش رو به رخ میکشید.  پیشونیش پر بود از خطوط خستگی. رنگ به صورت نداشت. چشمای آبی و گود افتادش فریاد میزدن که ما خسته ایم...
زندایی نایلون پول رو ازکیفش دراورد و به طرفش دراز کرد. دایی سرش رو خم کرد و یه "خسته نباشی پسرم" جوندار تحویلش داد. از انرژی کلام دایی انگار احیا شد. با لبخند پررنگتری از دایی تشکر کرد.
دستکش رنگ و رو رفته اش رو از دستاش کشید بیرون و با احترام پول رو از زندایی گرفت. با اولین نگاه به داخل نایلون دستش رو به زندایی نزدیک کرد و گفت نه! نمیشه!! دلم هرری ریخت. فکر کردم شاید از این کار ما ناراحت شده. زندایی، با اون آرامش خاصی که همیشه توی صداش موج میزد پرسید: چرا؟
جوونک ابروهاش رو بالا کشید و متعجب جواب داد: آخه این خیلی زیاده!
این جمله، عکس العملی بود که در قبال دیدن دو تا پنج هزار تومانی بیان میکرد. شاید اگه عینک آفتابی به چشم نداشتم اشکامو میدید که هر لحظه امکان سقوطش میرفت...

 

فلاش بک به گذشتۀ چشمهایم

طی یک هفته ی اخیر هر جا نشستم و پا شدم، دوروبَری هام صاف رفتن توی چشام و وای و وویشون بلند شد که چشات چرا این شکلی شده! وقتی آینه ام رو از کیفم بیرون میاوردم و نگاه می کردم خودمم مات میشدم و البته کمی نگران! انگار یه پردۀ نازک از خون روی چشام کشیده بودن طوریکه سفیدیش به صورتی تغییر رنگ داده بود و هیچ نقطۀ سالمی دیده نمیشد. از طرف دیگه هم یه لایه ی خونابه دور تا دور عنبیه ام رو گرفته بود اما با این وجود من هیچی حس نمیکردم و کوچکترین درد یا سوزشی نداشتم!!! هفت هشت روز برای دکتر رفتن این پا و اون پا کردم به این  امید که شاید خودش خوب شه اما زهی خیال باطل. ( شش سالی میشد که از لنز طبی استفاده میکردم و فقط شبها موقع خواب درشون میاوردم ). دیشب برخلاف برنامه ی همیشگی، همینکه پام رسید خونه لنزهامو دراوردم و عینک زدم که مثلآ چشام استراحت کنه. اما وقتی برای فیلم دیدن جلو تلوزیون دراز کشیدم نتونستم راحت پلک بزنم، انگار پلک بالاییم وسطای راه به یه چیزی گیر میکرد که مانع راحت پایین اومدنش میشد. چند بار پشت سر هم و محکم پلکامو به هم زدم که به حالت طبیعی برگرده اما بهتر که نشد هیچ، بدترهم شد! تاجایی که از شدت دردی که توی چشام پیچید از جا بلند شدم و نشستم. حدس زدم حالت چشام باید کاملآ عوض شده باشه؛ اینبار بدون اینکه فشاری به پلکم بیارم پریدم جلو آینه.  یه لکه ی متورّم سیاه روی زمینه ی کِدر صورتی که هیچ مرز مشخصی بینشون نبود. خونابۀ دور عنبیه ام اینقدر بزرگ شده بود که رنگ سیاهی چشم و قرمز مایل به صورتی رو قاطی کرده بود! شاهد صحنۀ وحشتناکی بودم. این شد که امروز عزمم رو جزم کردم و پاشدم رفتم پیش چشم پزشک. توی اولین نگاه گفت متاسفانه چشمای شما به شدت عفونت کرده و با تندی ادامه داد که چرا گذاشتی تا این مرحله پیش بره. مژه هامو که خالی از آرایش بود محکم گرفت و پلکم رو برگردوند. چشام واکنش تندی نشون داد و چنان تیری کشید که با یه آی کوتاه بی اختیار دستش رو گرفتم و پَس زدم. با ملایمت گفت یه خورده تحمل کنی زود تموم میشه، چاره ای نیست باید ببینم توی چشمات چه خبره! کارش رو دوباره تکرار کرد و نشوندم پشت دستگاه. آنچنان نوری از دستگاهش به چشام میتابید که به سختی میتونستم باز نگهش دارم و تندتند میگفت این همه خاک چجوری گوشه ی چشم تو لونه کرده دختر؟ و بعد از معاینه ی کامل یه سِری دارو برام نوشت که هنوز فرصت نکردم بگیرمشون. بدترین قسمت ماجرا این بود که از گذاشتن لنز تا اطلاع ثانوی منع شدم و باید عینک رو تحمل کنم؛ حالا توی این برف و بارون باید فکر یه برف پاکن واسه عینکم باشم...

پیوست: همونطور که از عنوان پیداست این نوشته مربوط به یک سال پیشه و فقط برای ثبت اینجا گذاشتمش که یادم نره. 

 

شفاف سازی

به خوبی یادمه که توی وبلاگ قبلیم همچین پستی گذاشته بودم. اما انگار لازمه اینجا هم یه شفاف سازی در زمینۀ لینک و کامنت و ... داشته باشم.
هدف از لینک کردن چیه؟ برای چی بعد از خوندن نوشته های دوستانمون براش کامنت میزاریم؟ چرا گوشۀ هر نظری که گذاشته میشه وب سایت و ایمیل (در صورت تمایل) ذکر میشه؟

*بعد از سه سال رفت و آمد توی دنیای وبلاگستان، به خوبی فهمیدم که لینک کردن فقط برای اینه که دسترسی به سایت های مورد علاقه راحتتر بشه! همین! تو وقت میزاری و توی این سایت اون سایت میگردی که چی؟ که بخونی و چهار تا چیز یاد بگیری، گاهی از تجربه های کسایی که حتی نمیشناسیشون استفاده کنی! و گاهی هم لذت ببری... اینه فلسفۀ لینک کردن عزیز دلم! پس چرا بعضی ها حرف تبادل لینک رو میزنن؟ مگه معامله ست؟؟ کامنت میزارن که با تبادل لینک موافقی؟[یعنی اگه لینکت رو بزارم تو هم باید مال من رو بزاری]!!! حالا اگه طرف از مطالب تو خوشش نیاد و لینکت نکنه، توهم اونو لینک نمیکنی؟؟ مگه غیر از اینه که با نوشته هاش ارتباط برقرار کردی، میخوای آدرسش دَم دستت باشه و بی دردسر یکراست بری سراغ نوشته هاش؟؟ اگه اینطوره که لینکش میکردی، در غیر این صورت همون بهتر که آدرس اون بین دوستانت نباشه.
*کامنت گذاشتن برای اینه که بتونی بی واسطه نظرت رو دربارۀ مطلب با نویسنده در میون بزاری. باهاش مخالفت کنی، تحسینش کنی، بهش پیشنهاد بدی و ...؛ این یعنی نوشته ات رو خوندم و حرفی برای زدن دارم! اما هنوز میبینم بعضی از بلاگرنماها نظرشون!!! اینه که: سلام، وبلاگ پرمحتوایی داری و چقدر زیبا قلم فرسایی میکنی!! به من هم سر بزن. و صد جای دیگه copy و paste اش میکنن!!!!!!!!!!
*از خودم حرف میزنم. گوشۀ کامنت دونی، وبسایت و ایمیل تمام نظرگذاران هست. وقتی کسی میاد و نوشته هامو میخونه، به احترام حضورش منم بهش سر میزنم. اگرم از نوشته هاش خوشم بیاد درجا لینکش میکنم. فکر میکنین چند تا از این لینکهایی که من دارم نوشته های من رو میخونن؟ شاید نصفشون! چون بعضی هاشون اصلاً خبر ندارن! اکثراً پرخواننده اس و تا حالا هم نشده بنویسم به من هم سر بزن!! اگه بخواد بیاد(که خوشحال هم میشم) آدرس وبسایت من کنار نظرم هست، اگرم نه که خوشم نمیاد به زور بکِشمش اینجا! جز وبلاگ دوستانم که همینجا دارمشون، نوشته های دوستان بلاگرم هم میخونم. و اگه ارتباطی با چند تا از پُستهاش برقرار کنم، فقط با یه اجازۀ کوچولو اعلام میکنم که لینکش کردم. محتوای کامنتهایی که به این منظوره یه چهارچوب خاص داره با این مضمون: از نوشته هاتون خوشم میاد و برای اینکه بتونم راحتتر به اینجا بیام لینکتون کردم، البته با اجازۀ شما. همین!!!
مثلاً یکی از کسایی که چند باری برام نظر گذاشته "سِرگاسن کافه تریا" بوده که هیچ آدرسی از خودش به جا نذاشت و من هم با کلی سرچ نتونستم پیداش کنم و همیشه روی وبلاگ دوستانم دنبال لینکش هستم. اما نظرش نظر بود. این یعنی کسی که نه برای بالا بردن ویزیتور هاش بلکه به خاطر نفس نوشته ست که میخونه و این خوندن ارزش داره...

 

عشق بازی دخترانه!

سرم سنگین شده بود، به پهلو دراز کشیدم روی تخت. موهامو از زیر گردنم بیرون آوردم و پخش کردم روی بالش، اینقدر وول خوردم تا اندامم بهترین حالت ممکن رو پیدا کنه. با اینکه حس لب باز کردن نداشتم اما یه جاهایی از آهنگ رو آروم آروم زمزمه می کردم..."گریه نمی کنم نرو! آه نمی کشم بشین..." چشامو آروم بستم.  چیک! ابرم هام توی هم کشیده شد. خیال کردم اشتباه شنیدم... چیک چیک! توی یک آن سرم رو بلند کردم؛ رنگ قرمز خون رو از زمینه ی نارنجی بالش تشخیص دادم. نفس تو سینم مونده بود! دستم رو گرفتم زیر بینیم و دویدم طرف دستشویی. جلوی چشام سیاه سیاه بود، با دستا ی خونی شیر آب رو باز کردم و خودم رو تکیه دادم به دستشویی که نیفتم، قطره هایی که به اطراف گرداب آبراه می چکیدن ده ها قطره ی گرد و کوچیک کنار خودشون درست می کردن. تضاد رنگ قرمز و سفید چشامو میزد... بعد از چند دیقه خونریزی بند اومد. با احتیاط از دستشویی بیرون اومدم. عین آدمای مست تو فیلما یه قدم به چپ میذاشتم و یه قدم به راست و تا هیکلم رو سمت جلو هل ندادم نتونستم خودم رو به میز برسونم. نشستم روی صندلی و سرم رو گذاشتم روی میز. به این فکر کردم که الان چی میتونه خیلی خوشحالم کنه؟ هر چی خواستم خودم رو گول بزنم که نرم سر اصل مطلب دیدم نمیشه. من تنها بودم و این دردم بود. توی ذهنم به یه بچۀ چاق و سفید و کوچولو فکر میکردم که فقط مال خود خودم باشه. توی بغلم دست و پا بزنه و من بوش کنم؛ فقط بوش کنم.... یاد عشقم افتادم که تک و تنها توی تخت خوابیده و من به کلی فراموشش کردم ولی اون منتظر من بود. بلند گفتم:الهی برات بمیرم! بلند شدم و تلو تلو خرون خودم و بهش رسوندم. خرس کوچولوی خشگلم رو که چند ساله شبا جاش کنارمه رو بوسیدم و از پتو خواستم محکم بغلم کنه. ما با هم خوابیدم و من دیگه تنها نبودم.

 

نابخشوده

از زمین و زمون شاکی بودم. حوصلۀ خونه رو هم نداشتم اما توی اون ساعت از ظهر، جای دیگه ای برای تمدد اعصاب به ذهنم نمیرسید... یه بحث کوچیک با یه همکلاسی آنچنان  کلافه ام کرده بود که الان وقتی فکرش رو میکنم از راز اینهمه استیصال، اصلاً سر در نمیارم...
توی کوچۀ خلوت، پسری حدوداً بیست ساله با لباس های مندرس و کثیف در حالیکه فرقونش رو به جلو هُل میداد، با صدای کشدار فریاد میزد :" آهـــــــای، نمکــیـــــــــــه، نون خـــــــشکیــــــــــــه"  و هر لحظه به من نزدیکتر میشد. صداش رو چنان با نیرو میداد بیرون و سکوت کوچه رو بهم میریخت که محال به نظر میرسید توی یکی از این خونه های نزدیکش بچه ای خواب باشه و به هراس از خواب نپّره. این فریاد ها مثل متّه توی مغزم بود.
وقتی به هم رسیدیم، میتونستم لبخندش رو ببینم؛ نگاهش سنگین بود. با چشمای نافذ سرتاپام رو ورانداز کرد و گفت:" میای نمکامونو با هم عوض کنیم؟" با لحنی تلخ و تند بدون اینکه به عاقبتش فکر کرده باشم گفتم :" آخه تو هم آدمی که حرف میزنی؟!!!!"
از کنارم گذشت. با سکوت... و تا آخر کوچه صدای فریادش رو نشنیدم...
این کار زشت و بی شرمانه از اون گناهایی بود که پشیمونی حکایت همون نوش داروه بعدِ مرگ سهراب.

حالا من موندم و یه حس بد که یک لحظه هم راحتم نمیگذاره...

 

ریشه یابی یا ریشه سازی؟

با خوندن یکی دوتا از کامتنهای پست قبل رفتم تو فکر که چرا همچین برداشتی از نوشته ام شده؟ آیا واقعاً دارم دنبال دلیل میگردم که چرا فلان چیز رو دوست ندارم و ربطش بدم به یه بنده خدا!
نه. انگار فراموش کردم بنویسم که هر بار این میوه رو میدیدم و با اصرار بابا مواجه میشدم که "بخور"، از کارت سبز سنی و قدرت انتخابم استفاده میکردم و میگفتم "نمیخورم!" این برام شده بود یه چیزی تو مایه های انتقام گرفتن. اینکه دیگه کسی نمیتونه به خوردن لیمو شیرین یا هر چیز دیگه ای مجبورم کنه. دیگه اون دختر نیم وجبی نبودم که بخوان با هر لحنی مجبور به کاریم کنن که عذابم میده. خلاصه اینکه اون خاطرۀ تلخ هنوز برام حل نشده باقی موند و هر بار با دیدن این میوه یه چراغ اون ته ته های ذهنم روشن میشد و یه چیزایی به یادم میاورد... اما بهش دقت نمیکردم. همه اینا توی ضمیر ناخوداگاهم اتفاق میوفتاد! گوشت چرخ کرده توی غذا رو هیچ وقت نمیخوردم اما الآن همه چی میخورم جز اونایی که برام تداعی کنندۀ لحظۀ کِدِر و آزار دهندست.

البته شناخت کم هم توی این قضاوت بی تأثیر نبود. به واسطۀ دوستی چند ماهه ای که با سهراب گذروندم انتظار داشتم از خلق و خوی من بیشتر از اینها با خبر باشه و بدونه که درست یا غلط، گذشته بخشی از وجود منه و تا زمانی که جریانی برام حل نشه نمیتونم از کنارش بگذرم و با خودم مرورش نکنم...
مثلاً وقتی با سهراب صحبت میکردم بین حرفای روزمره همیشه بحث از شخصیتی بود که برای خودم ازش یه اسطوره ساخته بودم و صحبت از اون برام عین لذت بود! کسی که یه برهه از زمان فکر و حس من رو به خودش اختصاص داده بود و به نظرم مَرد بزرگی میومد اما به واسطۀ بیماریش همیشه ازم فاصله میگرفت. ولی من دوستش داشتم و اعتقاداتش برام با ارزش بود. تا اینکه ازم خواست دیگه با هم در تماس نباشیم و به قول خودش این صحبتهای بی نتیجه سوهان روحش شده بود. من هم به اجبار پذیرفتم و دیگه باهاش تماس نگرفتم اما خب چون تا اون موقع جریان برای خودم تموم نشده بود و خاطراتش (که همش به صدا ختم میشد، بدون حتی یک بار تجربۀ دیداری) هر روز و هر ساعت توی ذهنم میچرخید. من همشون رو برای سهراب بازگو میکردم. اون هم عین یه دوست واقعی گوش میداد. گاهی سکوت میکرد و گاهی هم جملاتی میگفت که برای من آرامش بخش بود. از راهش وارد شد و بدون اینکه منعم کنه از تعریف های بعضاً تکراری یا دوست داشتنش، کمکم کرد تا همه چی برام حل شه و بفهمم برای هر کسی به اندازۀ ارزشش احساس خرج کنم نه بیشتر! برای عزاداری از دست دادن هر کسی زمانی رو اختصاص بدم که و فقط موجبات آرامشم رو فراهم کنه نه اینکه وجود خودم رو قطره قطره آب بشه...
هنوز هم اون آدم به نظرم مرد بزرگی میاد اما نه اونقدر که نداشتنش اذیتم کنه. مثل کسی بهش نگاه میکنم که برام محترمه و بس! دیگه دوست داشتنی در کار نیست...
لپ کلام اینه که دلا فقط زمانی میتونه فراموش کنه که علامت سئوالی توی ذهنش نباشه. شاید اگه بابا اون موقع از در دیگه ای وارد میشد و برای یه دختر بچه از قدرتش استفاده نمیکرد نتیجه اش لجاجت (هر چند اشتباهِ من) نمیشد...

 

لیمو تلخ!!!

چند وقت پیش یه برنامه از تلوزیون پخش میشد به نام "تیک تاک" که بدجوری توجه ام رو جلب کرد. تنها کاراکتر های برنامه مجری و سرآشپز بود که توی فضایی مثل کافی شاپ، پشت میز نشسته بودن و موضوع برنامه اشون تغذیه بود.
مجری گفت من از بعضی غذاها اصلاً خوشم نمیاد. مثلاً شلغم؛ من هیچ وقت شلغم نمیخورم!
سرآشپز که در حقیقت میهمان برنامه بود دلیلش رو پرسید و مجری فقط گفت "دوست ندارم". سرآشپز ادامه داد: حکایت دوست داشتن ها و دوست نداشتن ریشه ایه. باید به گذشته برگردی و ببینی این میوه تو رو یاد چی میندازه که دوستش نداری؟؟
با خودم فکر میکنم:
« راس میگه ها! مثلاً اگه بعد از انتظارای طولانی، توی یه روز سرد و برفی، این آقای مجری با معشوقش ملاقات میکرد و بر حسب اتفاق تنها چیزی که اونجا برای خوردن پیدا میشد شلغم بود، یه بشقاب میگرفتن و طعم شلغم براشون کمتر از عسل نمیشد... چون بهتره بگیم این مزۀ شلغم نبود که میفهمیدم... مزۀ عشق بود. و هر بار که شلغم میدید و میخورد حس میکرد که معشوقه کنارشه و بهش لبخند میزنه...»
بابا نشسته بود روی زمین و تکیه اش به مبل بود. جلوش یه ظرف میوه از پرتقال، لیمو شیرین، سیب و موز بود.
یه نگاه به ظرف انداختم... بیشتر از ده ساله که لب به لیمو شیرین نزدم... حالا یادم اومد... تنفر من از این میوه به دوره ای از کودکیم برمیگشت که مجبور بودم سه تا لیمو شیرین رو به زور بخورم! تا سرماخوردگیم زود خوب شه!!! در حالیکه بابا خصمانه و با تحکم نگاهم میکرد که مبادا یک قاچش رو نخورم...

 

و چه سبزم امروز!

چه خوبه که آدرس اینجا رو هیچکدوم از اقوام و دوستان ندارن! بر خلاف وبلاگ قبلی که حتی بعضی از استادام هم گهگاهی سرک میکشیدن و نظر هم میزاشتن!
امادیگه از این خبرا نیست. هیچ کس هیچی نمیدونه و من با خیال راحت و بدون ترس از قضاوتها مینویسم و مینویسم...

منظورم این نیست که برای همۀ خواننده ها باید کاملاً مجازی بود! نه؛ وقتی آشنایی ها بر اساس نوع نوشتار و طرز فکر شکل میگیره و به واسطۀ ارتباطی که خواننده با مطالب نویسنده برقرار کرده، دوستی به دنیای واقعی هم کشیده میشه اتفاقاْ خیلی هم خوبه! اما نه اینکه با کسی آشنا باشی و بعد وبلاگت رو در اختیارش بگذاری. نتیجۀ این حرکت ناشیانه چیزی جز خودسانسوری نیست...
چقدر سبُکم از اینکه هیچکدوم از افرادی که از بلاگ قدیمیم باخبر بودن الآن هیچی نمیدونن و راحت میتونم دربارۀ همون ها هم! اینجا بنویسم... "عدو شود سبب خیر" همینه دیگه.

ظهر عاشورا یا فشن تیوی؟

برای همۀ مسلمونا روزای محرم و عاشورا حال و هوای خاصی داره. خود من از بچگی عاشق این روزها بودم. شب که میشد با فامیل و همسایه به دیدن تکیه های عزاداری و هیئت های زنجیر زنی میرفتیم و نذری میخوردیم و گاهی هم نذری میدادیم. اما به واسطۀ این چند روزی که مریض بودم نای بیرون رفتن اصلا نبود و به خونه نشینی محکوم شدم تا شب عاشورا که دیدم حالم بهتره و میتونم بزنم بیرون.
اما انگار عزاداری حاشیه سازی بود برای پیدا کردن یار!!! از دیدن قیافۀ بعضی دختر پسرها واقعاً حالت تهوع میگرفتم. دختره چنان  خودش رو درست کرده بود که انگار جشن هالووین برپاست و اونم یکی از شرکت کننده های قَدرشه! پسره هم ابتکار به خرج داده بود و به جای ژل از گِل برای سیخ سیخ کردن موهاش استفاده کرد در حالیکه یه دستش زنجیر بود و دست دیگه اش موبایل و مشغول اس ام اس بازی و گهگاهی یه  لبخند به جمعیت در حال تماشا میزد و برای یکی دست تکون میداد. همۀ چشمها سیصد و شصت درجه کار میکرد که کِیس دلخواه رو انتخاب کنن. خلاصه که امسال خیابونا به همه چی شبیه بود الا مراسم محرم!
حالا اینا به کنار؛ مداحه میخونه: لب روی لبهام بزاری!!! و هزار تا شِر و ور دیگه که متأسفانه یادم رفته اگه نه اینجا مینوشتم چه افتضاحی شده عزاداری هاشون.
خدا به دادبچه ها و آینده مون برسه با این سیل جمعیت بی خدا و هرزه!

 

این روزها

هفته ای که با سرفه های گلوپاره کن شروع شه و حتی توان روی پا ایستادن هم نباشه آخرش چی میشه؟
تنها نقطۀ عطف توی چند روزی که گذشت قرار با یکی از دوستان وبلاگی بود.  بعد از اون حتی قدرت تا سر کوچه رفتن و دیدن دسته های زنجیر زنی رو هم نداشتم. فشارم روی هشت بود و هنوز یک ساعت نشده که از زیر سِرُم بلند شدم و تازه تونستم بعد از سه روز چند قاشق سوپ بخورم... اونوقت بااین حال نشستم پای سیستم به ثبت خاطرات و خوندن وبلاگ! ببینم، اسمش غیر از اعتیاده؟
نوشتم زنجیر زنی یاد یه چیزی افتادم. بچه که بودم توی ماه محرم این مسئله برام پیش میومد که وقتی تمام هیئت رو مردها تشکیل میدن چرا میگن زنجیر زنی و نمیگن زنجیر مردی؟!!!!

 

 

تمنــّــای دل

روی تخت نشستم و به دیوار تکیه دادم... دستامو بین پاهام حلقه کردم و چونه ام رو  گذاشتم روی زانوم. دل دادم به یاداوری خاطره های ریز و درشت... با بعضیشون بی مقدمه تیغ ِِ تیز ِ بغض، گلوم رو خراش میداد و قورت دادن آب دهنم رو سخت تر میکرد و بعضی های دیگه لبخند کمرنگی رو روی صورت خسته و تب دارم می نشوند و لحظه ای باعث انبساط خاطر میشد... اما همه ی اینا بهونه بود... دلم گریه میخواست...
همون حسّ گنگی رو داشتم که روز تولدم بین اون همه شلوغی بهم دست داده بود... حس تنهایی... 
صدای موزیک زلال زلال بود... "ماهِ من، غصّه نخور، زندگی جزر و مد داره، دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره...  ماهِ من غصّه نخور، گریه پناه آدماست... تر و تازه موندن گُل، مال اشکِ شبنم هاست..."
نمیخواستم بیشتر از این مقاومت کنم. آهنگ مستِ مستم کرده بود و تنها چیزی که برای کامل شدن این بزم یک نفره لازم داشتم ریختن چند قطره شبنم بود تا بشم همون دختر ترگل ورگل یک ساعت پیش ...

لینک دانلود آهنگ ماه من، لیلا فروهر.
 « روی لینک بالا کلیک کنید و بعد به منظور ذخیره کردن گزینه "save media as" از منو  file را انتخاب کنید.»


 

دلِ تنها

 

شبکه خبر... زیرنویس ِعلمی...

 

-         تنهایی برای قلب مضر است.

آره یا نه؟

وقتی که وارد دانشگاه شدم، به واسطه ی آشنایی با کلی دختر و پسر و استاد و مسئول،رابطۀ اجتماعی ام بیش از پیش گسترده شده و گاهی سر کلاس، به واسطه ی بحث هایی که پیش میود جوابهایی می گیرفتم  که بی شک اگه از این محیط فرهنگی محروم بودم شاید هرگز بهشون نمیرسیدم.
هممون توی جمعهای دوستانه سعی کردیم که نهایت صداقت رو بکار ببریم. این که هر کسی چقدر روراست بوده رو نمی تونستیم بفهمیم اما بعضی حرفها و اعتقادها واقعآ عجیب بودن.
استاد کارافرینی از بچه ها خواست داوطلبانه معیارهای ازدواجشون رو بگن؛
هرکسی یه چیزی می گفت تا اینکه با اظهار نظر یکی از بچه ها جو کلاس با خنده ی ناگهانی ِ بقیه، تقریبآ بهم ریخت.
استاد: اگه یه روزی بخوای ازدواج کنی دوست داری همسرت چه شرایطی داشته باشه؟
شاگرد:خشگل باشه، مادر نداشته باشه، پولدار باشه، غذامم به موقع درست کنه. مممم... سرکار هم بره و پولش رو بده دست من.

به نظر شما به کسی که میخواد باهاش زندگی کنه میگه من تو رو به خاطر این شرایط انتخاب کردم؟؟؟

فصل و انسان

بهار: فصل تولد، به وجود اومدن، فصل جوونه زدن و سبز شدن، و رشد بی امان ... کودکی

تابستان: فصل گرما و عطش، فصل حرکت و تکاپو و البته باروری... نوجوانی و جوانی

پاییز: فصل پادشاهی ، کمی خستگی، فصل به اوج رسیدن زیباییها ،... میانسالی

زمستان: فصل سرما، اوج رخوت، فصل مرگ و به تعبیری پایان...

به یاد خواهم سپرد...

دیدن چند تا عکس بی اراده پرتم کرد به چند ماه پیش.
زمانی که پر بودم از لذت...تکیه ام رو دادم به میله های پارک و دست به سینه آبنما رو برای اولین بار تماشا میکردم. سهراب کنارم ایستاده بود و هر دو در سکوت محو رقص اعجاب انگیز آب و نور و رنگ و آهنگ شده بودیم...
بین حس هام یه جور تناقض وجود داشت! از یه طرف شنیدن اون آهنگهای ملایم و دیدن آبنما بهم آرامش میداد و حضور سهراب به اندازه اش می افزود و از طرفی وجودم میجوشید از این همه زیبایی... ملودی و نور و قطره های رنگی آب که به طرز شگفت آوری با هم هماهنگ شده بودن، من رو به هیجان میاوردن و توی دلم غل میزد...
کمی از حواسم پیش آبنما بود و بخشی از اون پیش سهراب. اولین باری بود که درست و حسابی میدیدمش و از این دیدار کلی هم خوشحال. حضورش حس خوشایندی رو بهم منتقل میکرد. مطمئن بودم که در امانم و هیچ مزاحمتی برام پیش نمیاد... همۀ دستای حضارین به آسمون بود و با گوشی در حال فیلم گرفتن از این منظره.
چند روز پیش با دیدن این عکسا همۀ خاطرات بودن سهراب برام زنده شد. کسی که خُلقش رو بیشتر از همه چیزای دیگه اش دوست داشتم. سکوتش رو، نجابتش رو، مهربونیاش رو...
حواسم هست که هیچ وقت روزای قشنگ زندگیم رو فراموش نکنم. و ازش ممنونم به خاطر چیزایی که توی اون مدت نه چندان طولانی آشنایی یادم داد...

عکسها از این سایت برداشت شده.

شمارش معکوس

یک ماه داره تموم میشه. توی این سی روز چه اشکایی بابت نبودنت از غم و به خاطر حضورت در جایی که آرزوشو داشتی از شادی، که ریخته نشد...
دوشنبه صبح، هواپیمایی که روی یکی از صندلیهاش نشستی و انتظار رسیدن به تهران رو میکشی به زمین میشینه و حتی تصورش هم از ذهنت نمیگذره که چند نفر برای استقبالت به فرودگاه مهرآباد میان...
همۀ کارا انجام شده و همه داریم لحظۀ رسیدن و به آغوش کشیدنت رو میشمریم... بو کشیدنت رو... بوسیدنت رو...
کاش میدونستی حتی اگه خودم به اونجا میرفتم، اینقدر شاد نمیشدم که شما اونجا بودی...
حج ات قبول باشه بانوی معصوم...
از طرف [به قول خودت البته!] سوگلی نوه هات ... دلا ...

پیوست: قابل توجه عمو کول و سهراب؛ تصمیم نهایی بر اساس اکثریت نظرات بود. اگه دقت کرده باشین

تصمیم آخر

1- روی این جریان چند روزه که دارم فکر میکنم. خودم بر این باورم که تحت هیچ شرایطی نمیشه دزدی رو توجیح کرد مگه طرف از فرط گشنگی به مرز مرگ رسیده باشه که اون حسابش جداست و در مورد "میثم" مصداق نداره.
حالا من میمونم و یه واقعیت که اون دست به همچین کاری زده. از نظر اطمینان که شکی توش نیست. طبق پیگیری های پراکندۀ من زمانهای قبل هم همچین مواردی پیش اومده اما خیلیا ازش بی خبر بودن که بنده هم جزء همون خیلیام. و البته وقتی شما کیفتون رو یه گوشه میزارین و برمیگردین وقتی حساب ده تومان شده باشه دوتومن جای شک و شبه ای نمیمونه که این کیف دست خورده! ولی وقتی یواش یواش میفهمی که عده ای از این موضوع خبر دارن و سکوت میکنن و به قول دوستان سفت مالشون رو چسبیدن اون موقعست که میشینی حساب کتاب میکنی که بگم یا نگم؟ البته سکوت اونا یه دلیل داره"به ما ربطی نداره!" و باز این جمله ایه که حس مسئولیتتون رو به جوش میاره که حرف بزنی.
2- چیزی رو که به خوبی توی زندگیم یاد گرفتم، اینه که اول خودم رو جای طرف بزارم بعد وارد عمل شم یا اینکه در موردش قضاوت کنم. حالا اون هر کسی میخواد باشه. نه از نظر ارتکاب عین اعمال اون، فقط زمان مجازات. چندین بار خودم رو جای میثم گذاشتم. که اشتباهی کردم و طرف جلو پدرم یا عموم یا هر بزرگتر دیگه ای صاف بزنه توی روم! خیلی سخته. از عهدۀ من خارجه. تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که با خودش در میون بزارم که بازم راه حل کاملی نیست.
شاید برای خیلی از شماها قابل درک نباشه اما من خیلی میترسم رفتارم با کسی باعث بشه برای یک عمر مهر بدنامی به پیشونیش بخوره... و خاطره ای که شاید سالها کابوش شبهاش بشه.
3- این فقط بخشی از مسئله است. با شناخت دورا دورم از پدر میثم، حتم دارم با شنیدن همچین چیزی جنجال راه میندازه و کمترین کارش فحّاشیه که اصلاً صلاح نمیدونم بهش اجازۀ همچین حرکتی رو بدم. و سعی میکنه با اینجور کارا جو رو به هم بریزه. علاوه بر این، موضوع همه گیر میشه و پای خانواده ها وسط میاد و معلوم نیست آخر درگیری چه اتفاقایی بیفته... تهش میخوام اینو بگم باید احوال اطرافیان رو هم در نظر گرفت یا نه؟؟؟
4- با این اوصاف فکر کنم سکوت و گذشت بهترین گزینه باشه؛ ولی خدا میدونه عاقبت این پسر با این همه اشتباه مسلم چه خواهد شد...
ممنونم به خاطر هم فکریاتون