دلا هستم!

 با اسم "دلا" خو گرفتم و به باورهام پیوسته که من جز (س.ص) دلا هم هستم... با همون شخصیت حقیقی، با همون علایق و حتی ترس ها...
توی دنیای واقعی از اینکه اطرافیانم به اسم صدام کنن خیلی خوشم میاد. نیازی هم به اضافه کردن الفاظ جان و عزیزم و نازنینم به آخرش نیست که دلنشین باشه برام. همینکه آهنگین باشه، همینکه لحن شخص مقابل با محبت باشه ناخودآگاه حسش میکنم و برام کافیه. این جریان جزء اون دسته مسائلیه که تقریباً هیچ کس ازش باخبر نبود و همین بیخبری محکمترین دلیله برای اینکه بدونم "س..." گفتنش بدور از هرگونه پاچه خواری و خودشیرینیه(در بدبینانه ترین حالت)  و جز عشق و علاقه هیچ چیز دیگه ای نیست....
با شما هم هستم عمو کول... مرسی که قدم به قدم کنارمی و منو به اسم صدا میزینی.... همینطور اینمنم عزیز... موسیو گلابی مهربون... ساناز...
با خوندن کامنتها و دیدن اسمم لابلای نظرات، یه حس خوشایند و ناب بهم دست میده که علم یقین دارم نمیدونستین و این فرستادن انرژی مثبت به سمت من فقط از دل بلند میشه و بس!

روز عشق باستانی

بنا به روایتی امروز رو روز سپندار مزگان (شاید هم مذگان!) و روز عشق ایران باستان اعلام کردند. گرچه من تا همین حالا از منبع موثقی درباره صحت و سقم این روز مطلب نخوندم اما با آغوش باز پذیرای این جشن زیبا خواهم بود و به همۀ عاشقان تبریک میگم این روز رو. به این امید زمانیکه همه عاشق باشند...

این عکس هم تقدیم به شما!

حلقه و سایه
زنده باد عشق...


 

مِهر ِکودکانه

جریان مربوط به یک سال پیشه. مژگان بهم زنگ زد و خبر داد که وبلاگم هک شده.  گفت حدس نمیزنی کار کیه؟ هر چی به مخم فشار میاوردم نمیتونستم بفهمم کی میتونه همچین کاری رو کرده باشه! آخه اون وبلاگ به چه دردش میخورد؟ من که با کسی کاری نداشتم جز دوستایی که لینکم بودن و همشون رو یه جورایی میشناختم.
روز مادر بود و دوتا خاله ها و داییم اینا خونه ی مامانبزرگم جمع شده بودیم.
نشسته بودم روی زمین و لپ تاپ روی پام بود. سخت ترین لحظه زمانی بود که با تایپ URLام وارد صفحه ای شدم که با من بیگانه بود. اثری از آرشیوم نمونده بود... اشکام عین ناودون میریخت...
آریا و عرشیا(پسرخاله های کوچولوم) کنارم نشسته بودن. وقتی میدیدن دارم گریه میکنم میپرسیدن "کی هکت کرده؟" حالا این وسط نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. این بچه های سه ساله و شش ساله اصطلاح هک چه میدونن چیه؟ و فقط به نشونۀ "نمیدونم" شونه هامو مینداختم بالا به این امید که دیگه سئوال نپرسن و بزارن به حال خودم باشم.
توی یکی از پستهایی که دزد وبلاگم گذاشته بود عکس یه آدمی رو زده بود که لباش بیشتر از اعضای دیگه ی صورتش به چشم میخورد. وقتی عرشیا دیدش انگشتش رو محکم چسبوند به ال سی دی و  بلند گفت: اینی که لُج لب پل لنگ زده هکت  کرده؟ و فقط برای اینکه دیگه نقطه ی ابهامی برای سئوال کردن نداشته باشن گفتم آره!
.
.
.
چند شب بعد، عرشیا کنارم نشسته بود. بهش قول دادم که ببرمش کافی شاپ. هنوزم از جریانی که پیش اومده بود پَکر بودم. یه آخ جون بلند از شادی سر داد ، یه طرّه از موهامو توی دستاش گرفت و آهسته گفت: من میدونم اون زنه که لج لب زده نالاحتت کلده اما فلدا اگه ببینمش بهش میگم که وبلاگتو بهت پس بده! دستاشو آروم روی گونه ام کشید و عین مادری که بچه اش رو ناز کنه گفت : خُب؟؟

عاشقی رو، زندگی کن.

با خوندن یکی دوتا از پست هایی که برای روز ولنتاین گذاشته شده بود و همینطور خوندن چندتایی از کامنت ها رفتم توی فکر.
بعضی ها میگفتن که اصلاً روزی به اسم روز عشق رو قبول ندارن و اون عشقی که بخواد با دو تا شکلات نشون داده بشه چه عشقیه؟ یا اینکه معتقدند این کارا لوس بازیه و تو مرامشون نمیگنجه(شاید با اجازه از نویسنده به نوشتشون لینک دادم)! و بعضی ها هم روز سپندار مزد رو اعلام میکردن که ای دوستان بیاین با تاریخ خودمون آشتی کنیم و به جای عید ولنتاین که از غرب اومده، عید سپندار خودمون رو پاس بداریم و خودتون رو از غرب زدگی برهانید! البته حرف حساب هم میزنند و هیچ شکی توش نیست! و نظر بقیه هم محترم.
اما من یه حرف کوچولو دارم.
چرا ولنتاین رو قبول ندارین؟ چرا؟
مگه غیر از اینه که ولنتاین، عید نوروز، عید مبعث و تمام اعیاد دیگه همش یه فرصتِ برای شاد بودن؟ مگه چی میشه که از کوچکترین بهونه ای برای ابراز علاقه به اطرافیانمون استفاده کنیم حتی اگه با دادن یه شکلات باشه؟ چه اشکالی داره زنگ ها و اس ام اس هامون پر باشه از واژۀ "مبارک" و "تبریک"!
بله. احترم روز بزرگ سپندار مزگان و پاس داشتش واجب. هیچ حرفی هم توش نیست. اما حتما باید بین ولنتاین و سپندار مزد یکی رو انتخاب کنیم؟ یا این یا اون؟! نمیشه هردوتاش رو کنار هم داشت؟ با این رسومات زیبای غرب که دم از "بگو دوستت دارم" میزنند میجنگیم و خواسته یا ناخواسته جاهایی از فرهنگشون استفاده میکنیم که مایۀ دلخوری و نارضایتی عزیزانمونه...
من تمام اعیاد جهان رو (که ازشون باخبرم) برای خودم هم عید میدونم. شب کریسمس، به همون اندازه شادم و هیجانزده، که یه طفل معصوم به فکر ِ صبح ِ روز بعد و گرفتن یه کادو از پاپانوئل میخوابه! عید قدیر با یه عیدی از مامانبزرگم بالا و پایین میپرم و هزار بار میبوسمش و اون عیدی رو برکت کیفم میکنم، و اگه روزی سروکلۀ عشق توی زندگیم پیدا بشه از کمرنگترین بهونه ها برای بوسیدن و خریدن شاخۀ گل استفاده خواهم بُرد...
شما بهتر از من میدونین که دورۀ زرتشت هر روز از تقویم سال یک نام داره و هر ماه یک جشن! چی شده که حالا، شاد زیستن رو که همۀ نیاکان ما جزء اصلیترین مبنای زندگی میدونستنش فراموش میکنیم!
و با یک جمله از چارلی چاپلین این نوشته تموم میکنم:
"اگر زندگی صد دلیل برای گریستن به تو نشان داد، تو هزار دلیل برای خندیدن به او نشان بده."

ولنتاین مبارک!

پشت سیستم نشستم مشغول خوندنم که هلیا (خواهرم) میگه: امروز ولنتاینه ها؟
چی جوابش رو دادم؟ اگه فکر میکنین گفتم آره عزیزم، مبارک باشه، کادو چی بگیرم یا تو چی میگیری سخت در اشتباهید. چون یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم و گفتم: خب به من چه؟ به تو چه؟!
یه خورده هاج و واج نگام کرد و باهم زدیم زیر خنده! دنبال حرف رو میگیره که منظورت این نبود که ولنتاین نه، سپندار مذگان آره و میهن پرستی و این حرفا؛ میگی کلاً روز عشق به ما چه؟ و باز شلیک خندۀ ما رو به آسمون!
اما از صمیم قلب روز ولنتاین رو به همۀ عشاق تبریک میگم و آرزو میکنم بهترین و مرغوبترین کادوها رو از هم بگیرین. (غیر از شکلات و گل و عروسکش البته). خدایی آرزوی به دردبخوری نبود؟
دلم میخواد به اونایی که مشناسمشون و دوستشون دارم (هم زن و شوهر توشون هست، هم دوست دختر دوست پسر) تبریک بگم.
عمو کول و نامزد جان، ساناز عزیزم و آقای ح، موسیو و مادام گلابی، خانوم زیگزاگ و آقای زیپ، ویولت و امید، لی لی و رضا، گیلاس خانومی و افشین، گوشماهی جان و گوشماهی خان، شهلای نازنین و جناب همسر، وروونیکا و جرویس روز عشقتون ناب و پایدار، با هم بودنتون مستدام و دلتون شادِ شادِ شاد...

گناه مسَلّم

همونطور که به عماد هم گفتم امید زیادی به همکاری خانومها نداشتم. اما باز از هیچی بهتر بود. مرسی از همه.
هیچکدوم از آقایون جواب سئوال من رو ندادن که وقتی خانوم متوجه میشه شوهرش داره بهش خیانت میکنه چه راهی برای تنبیه اش هست؟ اصلاً کاری از دستش بر میاد که انجام بده یا نه؟ آیا این دست و پا زدنها نتیجه ای هم داره؟!  از مردها پرسیدم چون فکر میکردم جنس خودشون رو بهتر میشناسن اما همه یه جورایی در صدد توجیه بر اومدن و کسی نگفت باید چکار کرد!
یکی از دوستان در جواب سئوالهای من نوشته "شما جواب بده چرا خانوم هایی که متاهل اند می رن و ... چرا؟"
اول بگو ببینم قبول داری خیلی کم پیش میاد که زن خیانت کنه، هوم؟ من به عنوان یه دختر جوابت رو میدم؛ (زمانی که بچه در کار نیست) بهترین کار جداییه! وقتی یه زن حرمت زندگیش رو نگه نمیداره، به کسی که جسم و روحش باهاش یکی شده خیانت میکنه یعنی صلاحیت زندگی کردن و تربیت یه بچه رو نداره!!! بخصوص اینکه هوسبازی یک اشتباه ندونسته نیست که بشه ازش گذشت. اون کسی که پی اینجور لذتهاست به کرده اش علم داره!!! اما اگه پای یه بچۀ بیگناه وسط باشه همه چی تغییر میکنه و البته درصد خیانت به کمترین اندازه اش میرسه. من نمیتونم زنی رو تصور کنم که با داشتن شوهر و فرزند رو به مواد مخدر یا مردهای دیگه ای بیاره!
حالا چرا اون مطلب رو درباره آقایون نوشتم نه خانومها! جبهه گیری مقابل من کار درستی نیست؛ فقط به خاطر زیاد شدن مشکلاتی از این جنس بود...نه چیز دیگه ای!!! تا همین امروز زمان به همۀ ما ثابت کرده که زنها توی عشقشون پایبندند و به قول اینمنم "مردها در قیاس با زنها به قرارداد ازدواج خائنترند!" برای نگه داشتن زندگی و بچه شون مایه بیشتری میگذارن و معمولاً بی گدار به آب نمیزنن!!! و اگه زنی رو می بینیم که در مقابل بچه ش بی تفاوته یا برای شوهرش زن نیست و زنیتش رو میبره توی خیابون، جز اقلیت هستن! مثال ساده اش میشه اینکه زنها از سوسک میترسن و همه این رو میدونن. در صورتی که یه عده هم هستن که نمیترسن و سوسک رو با دستاشون میگیرن!!! مطرح کردن این معضل از سوی من حکایت همون سوسک و خانومه ست! حالا شما میگی به من جواب بده ببینم چرا یه عده نمیترسن؟!! شاید فکر کردی دارم میگم مردها اره زنها نه! اصلا اینطور نیست؛ فقط چون زیادی میدیدم این مسائل رو، رفتم تو فکر و جویای علت و همینطور راه حل شدم. همین!
اما یه چیزی رو خوب فهمیدم. ما دخترها و زنها خیلی راحت به اشتباهاتمون اعتراف میکنیم و در خیلی از موارد در صدد رفعش بر میایم. اما متأسفانه این حالت توی جنس مخالف حتی در پذیرفتن اشتباه هم نادر ه چه برسه به اصلاح کردن!

22 روز!

نه از سیا*ست خوشم میاد، نه امیدی دارم که با نوشتن درباره اش بشه چیزی رو تغییر داد. به همین خاطر همیشه ازش فاصله گرفتم؛ اما این یه مطلب رو با اینکه بوی سیا*ست میداد دلم نیومد ننویسم!
وقتی ماه بهمن شروع میشه، کسایی که توی ایران زندگی میکنن (بخصوص ما*هواره هم ندارن و محکومند به دیدن همین چندتا کانال) میدونن چی میگم چون برنامه های تلوزیون پر میشه از فیلمهای سینمایی که اون دوره ساختن و همون سالهای اول با نشون دادنش مَردم کِیف میکردن برا خودشون و هر چی به 22 بهمن نزدیک میشه رسماً دهن ملت رو صاف میکنه با برنامه های تکراریش و تبریک های یک در میون!
راستش این فیلم های سینمایی که درباره ساواک نشون میده برای من هم هیچ جذابیتی نداره! اما از سرودهاشون خوشم میاد. یه جورین! من سال 65 متولد شدم یعنی 8 سال بعد از انقلاب؛ اما وقتی تظاهراتِ اون همه جوون رو میبینم که دستاشونو به هم گره کردن و مصمم برای رسیدن به هدفشون شعار میدن لذت میبرم. از اتحاد، شجاعت و همبستگی شون...
اتحادی که این روزا حتی بین بچه های یه کلاس 20 نفره وجود نداره!
یکی از اقواممون تعریف میکرد که اوایل حرکت انقلابی سربازها فرار میکنن و طبیعتاً یه عده از عوامل حکومتی اجیر شدن برای دستگیری اونها... درست همون موقع پسرها موهاشونو میزنن تا سربازهای فراری بین جمعیت گم بشن!! چقدر خوشم میاد از اینکه میدیدم اینجوری هوای همدیگرو داشتن... بعضی وقتا فکر میکنم که اون دوره انسانیت بیشتر بوده تا حالا!
در حاشیه: یکی از دوستام میگفت وقتی بابام تظاهرات سال 57 رو میبینه یه آهی میکشه! پرسیدم آه چرا؟(آخه معمولا همه به خودشون لعنت میفرستن که این چه غلطی بود کردیم!) تعریف میکرد وقتی از تظاهر*ات با هلی کوپتر فیلمبرداری شده بود صدامون میکنه که بچه ها بیاین ببینین اون دوره چه موهایی داشتیم! مث سبد روی سرمون بود! و وقتی خیلی حرصش میگرفته به سمت تلوزیون اشاره میکرده و میگفته : مو، مو، مو، مو، مو" اونوقت اگه الان کسی بره تظاهر*ات و از نمای بالا فیلم بگیرن پیر و جوون کچل، کچل، کچل، کچل، کچل!!!
پیوست: درباره پست پایین یه حرفایی دارم، پست بعدیم به بررسی همون حرفها اختصاص داره.

علامت سئوال

در راستای پست "اشتباه؟" اکثریت آقایون اظهار داشتند که روابط آزاد دخترها درست نیست و بهتره که همیشه پاکی پیشه کرد. نظرات مخالف و موافق دخترها رو هم شنیدیم و چون بحث حول محور دوران قبل از ازدواج میچرخید طبیعتاً بحثی از بعدش به میون نیومد.
حالامن یه سئوال دارم، چرا نود در صد همین مردهای نوعی (لطفاً جنبه رو بالا ببرین، این نوشته هیچ مخاطب خاصی نداره ) بعد از ازدواجشون میرن سراغ زنها و دخترهای خیابونی و به همسر و زندگیشون خیانت میکنن؟!! دوست دختر میگیرن بدون کوچکترن توجهی به شرایطشون؟ یا حتی به یه مواد مخدر وابسته میشن و گند میزنن به همه چی؟ چطور میشه تنبیهشون کرد که سزاوارش باشن؟ خودتون رو توی شرایط بزارین و بگین چیکار باید کرد؟ اصلاً بگین ببینم چند درصد ممکنه دیگه کارشون رو تکرار نکنن؟ یا اینکه فقط حواسشون جمعتر میشه برای سوتی ندادن پیش خانومشون؟!
امیدوارم متوجه باشین با دیدن یکی دو تا نمونه به این نتیجه نرسیدم و چون مجردم، همچین تجربۀ وحشتناکی نداشتم تا حالا که بگین "شوهر خودش اینجوریه داره تعمیمش میده به بقیه" یا "کافران همه را به کیش خود پندارند". پس قضاوت رو به عهدۀ شما میگذارم؛
این وبلاگ تا چند روز دیگه به آپدیت نمیشه تا هر خانومی که راهش به اینجا خورد، بی هیچ نام و نشونی از خودش بگه چقدر از مرد زندگیش راضیه و آیا تا به حال خیانتی ازش دیده یا به همون اندازه که بد هست خوب هم هست؟ و نسبت یک به هزار ندارن!
این گوی و این میدان!
بعداْ نوشت: خودم یه نمونه منطقی! از خیانت رو براتون تعریف کنم. استاد دانشگاهم تعریف میکرد... که سفر کاریش یکی دو روز زودتر جلو میفته و نتیجتاْ زودتر برمیگرده به شهرش و برای اینکه شوهرش رو سوپرایز کنه چیزی نمیگه...
«وقتی کلید انداختم و در رو باز کردم شوهرم رو دیدم که باچه وضعیتی نشسته کنار یه زن غریبه توی خونه من دل میده و غلوه میگیره! از جنگ اعصاب و بگومگوها میگذریم تا میرسیم به صحبت شوهر استاد که همکارش هم محسوب میشد میگه:" داشتن تلوزیون توی خونه دلیل میشه که آدم هیچ وقت نره سینما؟!!"» بنازم به این قدرت استدلالت مرد!!!!
حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش رو!

فدای سرت؟!

همینطور که داشتیم صحبت می کردیم یه صدای گنگ از اونور خط میخکوبم کرد. وسط حرفش دویدم و گفتم:" یه لحظه چیزی نگو!" اونم بدون اینکه کلامی بپرسه سکوت کرد و با واضح شدن صدا، خاطرات شیرینی توی ذهنم نقش بست...
رفتی نموندی بی وفا
انگار اثر نداشت دعا
باز زیر قولت زدیا
غصه نخور، فدای سرت... فدای سرت... فدای سرت
فدای سرت اگه من خیلی تنهام
فدای سرت اگه گریون چشمام
فدای سرت اگه دلمو شکستی...
هُرّی دلم ریخت. گوشی رو قطع کردم و خودم این سی دی نسبتآ قدیمی رو گذاشتم و صداشو تا آخر بلند کردم... از وقتی که سه ماشینه با خانواده ی دوتا خاله ها و داییم اینا رفتیم شمال سه سالی می گذشت. یاد رقص ها و شیطنت های لب دریا افتادم. یاد لحظه های ناب بی خیالی و قهقهه های از ته دل ... یاد شبی که کنار ساحل قِر میریختیم و همین آهنگ همراهیمون می کرد...
"وااااااااااااااای، میگه فدای سرت!!!" این جمله رو هلیا (خواهرم که یکسال و نیم از من بزرگتره) و ارغوان (دختر دائیم) که هر کدوم چند سالی رو با یه دوست پسر فابریک یا همسر گذرونده بودن با شنیدن این آهنگ به همدیگه می گفتن و من تا اون موقع نمی فهمیدم چرا "فدای سرت" گفتن خواننده اینقدر اونا رو به وجد میاره؛ و هر بار که میپرسیدم جواب میدادن: تو واقعآ نمی فهمی؟؟ داره می گه فدای سرت! اونوقت تو نمیفهمی؟؟؟

اما الان می فهمم. خیلی حرفِ یه مرد که عصاره ی وجودش خودخواهیه، به خاطر زنی که ادعا می کنه عاشقشه، از اون چیزی که دوست داره بگذره و فقط بگه فدای سرت...
لینک دانلود آهنگ

--GODISNOWHERE--  

          

               this can be read as           
" GOD  IS  NO  WHERE"         
                                                    or as           
"GOD  IS  NOW  HERE"         
,everythings in life depends on how you look at them           
.ALWAYS THINK POSITIVE           

 

 

 

پیوست: این اس ام اسی بود که از استاد زبان دورۀ دانشجویی، برام به یادگار مونده...

یادآوری

الف – ب – پ – ت – ث – جیم – چ – ح – خ – دال – ذال –  ر – ز – ژ – سین –  شین – صاد – ضاد – طا – ظا – عین – غین – ف – ق* –  کاف –گاف – لام – میم – نون – واو – ه – ی 
*مثل همیشه یادم رفته

تکرار می کنم که یادم نره ... آهنگین ... درست مثل کلاس اول دبستان...

غار آسیا

وقتی یاد بچه گیام می افتم به بعضی کارام و فکرام خنده ام میگیره.
مثلاً یه زمانی شنیدم که ایران توی قارّۀ آسیا قرار داره. اما هرچی آسمون رو نگاه میکردم سقف غار رو نمیدیدم! یا دیواره های غار! با خودم میگفتم این غار هر چه قدر هم که بزرگ باشه بالاخره ایران که توشه و چون منم توی ایرانم پس باید ببینمش! کو این غار آسیا که میگن؟ وقتی هم به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم عصبانی میشدم و با خودم میگفتم اصلاً مگه ما خرسیم ؟
یا وقتی تو تلوزیون میشنیدم که میگفتن پیامبر اکرم! یه پوزخند میزدم و میگفتم این بزرگترها پس کِی میخوان بزرگ شن؟ اینا که هنوز نمیدونن پیامبر مرد بوده، چطور اسمش رو گذاشتن اکرم؟
از بچگی توی سئوال پرسیدن مشهور بودم. اما این دو تا سئوال رو اینقدر نپرسیدم تا زمانی که خودم فهمیدم. شاید دلیل نپرسیدنم این بود که فکر میکردم جوابش رو میدونم و اونااند که در اشتباهند!
شما چی؟ دارین همچین خاطره هایی از بچگیتون یا بچه تون؟

 

پــِـیک اول

نه اینکه بحث حلال و حروم باشه اما در کل هیچ علاقه ای به خوردن مشـ.ــروبات الکلی نداشتم و ندارم. به یه دلیل ساده اونم اینه که خوشمزه نیستن! مثلاً یه رانی با طعم پرتقال رو به صدجور ویسکی ترجیح میدم و با خوردنش کِیف میکنم. اگرم خبری بشه و منم باشم به اصطلاح "مزه" هاشونو میخورم و هیچی برای اونا نمیذارم! البته تنها محفل هایی که توش ویسـ.ـکی و شـ.ـراب خورده میشده و من حضور داشتم خانوادگی بودن و در اکثر مواقع چون همه آدم گنده بودن نمیرفتم توی جمع. اگرم میرفتم تمام عشقم چیپس و پفک و ماست و خیارش بود با یه عالمه خوراکی دلچسب دیگه. عین بچه کوچولوها!
اینا رو گفتم تا یه چیزی تعریف کنم براتون. اولین پیک مشروبی که سر کشیدم...
حرف سه سال پیشه. همۀ فامیل به خاطر اومدن عمو حمیدم از فرانسه خونۀ مادربزرگم جمع بودیم. عمو حمید برای همه شروع کرد به ریختن جرعه های ویسـ.ـکی و گذاشتن جلو کسایی که با نشستنشون یه حلقۀ درست کرده بودن. من و هلیا (خواهرم که دوسال از من بزرگتره) هم نشسته بودیم. عمو به من گفت میخوری، گفتم نه دوست ندارم مرسی. و یکی جلو هلیا گذاشت. هلیا مخالفتی نکرد و همین موقع بابا یه نگاهی بهش انداخت و گفت: "هلیا، اونو بزار کنار!" بد گفت. خیلی بد گفت.
اونم همین کار رو کرد اما با دلخوری که شاید حس بزرگ شدن ازش گرفته شده بود فقط به خاطر حساسیت های نه چندان درست یا اینکه وسط یه جمع با لحن بدی باهاش برخورد میشد.
ساعتی که گذشت عمو حمید صدام کرد توی آشپزخونه. دیدم یه لیوان پر ویسـ..ـکی واستاده و منتظر منه (فکر کرده بود تعارف میکنم یا صلاح نمیبینم جلو اونا بخورم) گفتم این چیه عمویی؟ گفت حرف نزن زود بخور! سر کشیدم... اون مایع بد مزه رو که نه رنگش رو دوست داشتم نه بوش رو و نه طعمش رو... عمو حمید میگفت: آرومتر... آرومتر بخور... بــِینش یه آفِر بده... اما من سر کشیدم بدون هیچ وقفه ای و توی ذهنم فقط به اون لحظه ای فکر میکردم که بابا گفت: "هلیا، اونو بذار کنار..."

.

سهراب کیه؟

این روزا وقتی آنلاینمو چراغ id ام روشن میشه بعضی بلاگرها میپرسن سهراب کیه؟ از یک طرف مینویسی کات کردیم، بعد کامنتهای سهراب رو می بینیم و دوستت دارم شما رو زیرش! از اون طرف میگی کسی توی زندگیم نیست! چه جوریاس؟؟
حق دارن! فکر کنم برای روشن شدن ذهن خواننده ها یه توضیحاتی لازمه.
اولش فقط با هم صحبت میکردیم برای یاد دادن اندوخته هامون به هم... [البته برای من یه دلیل دیگه هم داشت؛ اونم این بود که میتونستم با سهراب بدون هیچ محدودیت یا مراعاتی درباره کسی صحبت کنم که اون موقع خیلی دوستش داشتم ولی هم از طرف خانواده منع میشدم از این دوست داشتن و هم از طرف خود اون شخص]
بر خلاف اینکه من همیشه ازش ایراد میگرفتم یادم نمیاد حتی یکبار هم این کار رو کرده باشه! در حالیکه قرارمون این بود اشکالامونو به هم بگیم و اصلاحشون کنیم! یادم میاد سهراب توی حرفاش خیلی از "ایول" استفاده میکرد و براش شده بود یه تکیه کلام. بهش گفتم دیگه نگو! و پذیرفت. اما بچه همش یادش میرفت و ناغافل از دهنش میپرید... قرار شد یه تنبیه براش بزارم که اگه دوباره گفت اجراش کنیم و چون میدونستم از "سیرابی" متنفره قرار گذاشتیم اگه بازم گفتش بره و سیرابی بخوره. همینم شد. بیهوا تکرارش کرد و با پاهای خودش رفت به یه کله پزی! هر چقدر هم من اصرار کردم که نرو، حالت به هم میخوره، این یه دفعه اشکالی نداره گوش نداد که نداد! خورد و بعداً عکساشم نشونم داد که مطمئن شم تقلب نکرده!! گرچه به نظر من اون تنبیه قبول نبود چون بعدش گفت خیلی هم خوشمزه بود! از این به بعد سیرابی هم میخورم!!!
چند ماهی با هم صحبت میکردیم و تک تک جمله هاش و حرفاش برای من پر از انرژی بود. بی اغراق میتونم بگم روزایی که باهاش گذروندم از بهترین روزای زندگیمن و با اینکه جمع دیدارامون به دو ساعت نکشید ولی یادش توی قلبم حک شده و به این زودیها هم در نمیاد. یکی از مهمترین دلایل دوست داشتنم این بود که هیچ وقت مقابلش معذب نبودم. خیالم راحت بود که هیچ وقت حرف نامربوطی نمیزنه و از کلمه های اونجورکی استفاده نمیکنه و همه چیزش حتی اعتقاداتش هم عین مال من بود.
یکی از خواننده ها میگفت برداشت من اینه که پشیمون شدی ولی غرورت اجازه نمیده برگردی یا اینکه روت نمیشه؟
براش روشن کردم که هر قطع رابطه ای دلیل بر متنفر شدن یا دوست نداشتن نیست! گاهی بدون اینکه خودمم بخوام صدای سهراب توی ذهنم میپیچه و هر چی به یادم میاد جز خاطرات خوبی که برام ساخت چیز دیگه ای نیست. اون موقعست که فریاد میزنم دوستت دارم... و به عواقبش هم فکر نمیکنم. و دلم هم یه دنیا تنگ میشه براش. اما به این معنا نیست که پشیمون شدم! و اگه تا همین چند ماه پیش در روز بیست بار و هر بار یک ساعت به یادش بودم الان روزی یکبار شاید!

اما خلاصه در حال حاضر تنهای تنها ام و پشیمون هم نیستم و برای فراموش کردن سهراب تنها چیزی که لازم دارم زمانه.

لحظه ای زیبا

-     راستی، ببین چه خودنویسی برات خریدم! باهاش جدول حل کن و حالشو ببر...
همینطورکه میگفت پاشد و رفت سمت کتش که به چوب لباسی آویزون بود و از جیبش یه خودنویس مشکی دراورد. اومد سمت بابابزرگم و گذاشتش توی دستش و ادامه داد: بنویس ببین خوشت میاد؟
انگار میخواست به خاطر حسن انتخاب از سوی پدر مورد تحسین قرار بگیره. من روی تخت یله داده بودم و زیر چشمی نگاشون میکردم.
در خودنویس رو کشید، بازش کرد و گفت: به به! و شروع کرد به نوشتن... با همون خط زیبا و منحصر به فردش... چشای عمو دنبال نوشته روی کاغذ حرکت میکرد... و بعد از چند لحظه گفت: ما کوچیکتیم و چند ثانیه بعد: آره والله!
از بابابزرگم خواستم کاغذ رو بده ببینم چی و چجوری نوشته! خودتون ببینین! و از اون دور دورا حس من رو بعد از دیدن این تیکه کاغذ حدس بزنین...


ببخشید اگه در نهایت بی سلیقگی اسم واقعیمو محو کردم. آخه فتوشاپ نصب نیست رو سیستمم.

هنوز بحث اون پایین ادامه داره. یکی کامنت گذاشته با این مضمون: "همه نظرات رو خوندم،دونه دونه و با دقت؛ نتیجه: بد جور سرم درد میکه ..." دیدم راس میگه ها! خودمم با خوندن اون 65 تا کامنت و حرفاشون که یه جورایی همه حق دارن، گاهی این حال رو پیدا میکردم!!

فحش کاری به شیوه دلا!

نشستم و تا میتونستم گریه کردم. آره گریه کردم. از دست این زنگ های راه به راه که شب و روز ندارم از مزاحمتاشون... دلم میخواد گوشی رو بردارم و به جای تهدیدهای الکی که اگه یه بار دیگه زنگ بزنی ال میکنم و بل میکنم چهار تا فحش آبدار پسرونه بهشون بدم که لیاقتشونه... داد بزنم و بگم برو فلان فلان شده، فلان تو فلانت! و همۀ جد و خواهر مادرش رو بکشم جلو چشاش! و در یک کلام فحش هایی بدم که میدونم تا فلانشون رو میسوزونه...
بلدم ها! شنیدم و بلدم! اما نمیتونم به زبون بیارمشون... قدرت این رو ندارم که حتی بعضی جاها که لازمه ازشون استفاده کنم. و وقتی اون مرتیکۀ افغانی پشت تلفن اون کلمۀ زشتی رو گفت که لیاقت مادرشه برای پس انداختن همچین پسر هرزه و بی شعوری نتونستم جواب بدم! نتونستم حتی اون کلمه ای رو که چند لحظه پیش با وقاحت تمام به زبون آورده بود تکرار کنم یا متقابلاً بگم تو هم فلانی مادر فلان.
این پست همش شد فلان و فلان!!! شما ببخشید..........

 

روزنه...

اگه بگم بیست بار تمام نظرات پست "اشتباه؟" رو خوندم مبالغه نکردم.
نتیجه ای که گرفتم اینه:
ما در ایران زندگی میکنیم. این مهمترین فاکتوریه که برای "به روز کردن چارچوبها" و همینطور "قضاوت" در مورد آدمها باید در نظر گرفت! راستش من در مورد کسی که با عشقش همه جوره باشه یا اینکه از روی فقر مجبور به تن فروشی بشه هیچ قضاوتی نمیکنم. شاید کارشون اشتباه نباشه با اینکه تحت هیچ شرایطی نمیتونم خودم رو جای اون آدما بذارم و تا زمانی که شرعاً و قانوناً کسی رو به عنوان مرد تمام زندگیم انتخاب نکردم باهاش باشم. اما ته ذهنم در مورد کسی که هر روز و هر ساعت با یکیه واقعاً نمیتونم فکر مثبتی داشته باشم! همونطور که گفتم اینجا ایرانه و برای من ِ نوعی واژه هایی مثل عفت و پاکدامنی هنوز معنی دارن! بدون هیچگونه افراط و تفریطی.
از این گذشته، اگر زنها بخوان کمی شرایط رو تغییر بدن مردها هم باید این تغییر رو بپذیرن در غیر اینصورت نتیجه بی ننیجه. و صد البته هیچ پدر ایرانی (اکثریت) روابط آزاد دخترش با پسرها رو برنمی تابه!
بگذریم از بحث. اصل حرفم اینه:
میخوام فریاد بزنم "در اشتباهند کساییکه هیچ وقت گوشی برای شنیدن ندارن و حرف حرف خودشونه! روی عقایدشون تعصب خشک دارن و هیچ رقمه از موضعشون پایین نمیان حتی اگه برسن به اشتباهشون. باید بین یه عالمه اعتقادات و افکار یه روزنه به بیرون نگه داشت، اینجوری گوش میشنوه و چشم میبینه... و میشه راه حل رو از خوب به خوبتر تغییر داد..." البته شنیدن صدای فریاد هم گوش شنوا میخواد که اونا ندارن!
نگیم "هر کی با اعتقاد خودش! به ما چه که دیگران چی فکر میکنن؟ مهم اینه که ما چی فکر میکنیم."
چه خوبه سعی کنیم اون روزنه رو همیشه باز بذاریم...

پیوست: کامنت دونی "اشتباه؟" همچنان باز خواهد ماند.

ادامه بده!

نظرات خیلی متفاوته. با اینکه فقط تعداد محدودی در بحث شرکت کردن و دارن ادامه اش میدن اما همون چند نفر دیداشون با هم کاملاً فرق داره و دارن دلایلشون رو برای اثبات درستی عقایدشون بیان میکنن. وبنابراین میشه لابلای نظراتشون به فکر برتر رسید. نمیدونم چرا منی که همیشه برای دفاع از عقایدم یکه تاز بودم اینجا فقط سکوت میکنم و نظرات رو چندین و چند بار میخونم!
یه بار یکی از عموهام حرف قشنگی زد. گفت: " کسی که کتاب مینویسه نتیجۀ تمام تحقیقات و بدو بدوهاش رو در قالب یه کتاب چند صفحه ای در اختیار ما میذاره و با خوندن اون کتاب میشه گفت در اون زمینۀ خاص ما فرق چندانی با اون نویسنده نداریم!" حالا من با خوندن نظرات کسایی که با یه عالمه مطالعه و تجربه اعتقاداتشون شکل گرفته میخوام بهترین رو نتخاب کنم!
خوب منم خیلی راحت به این طرز فکر نرسیدم. به راحتی هم قرار نیست بگذرم ازش! ولی میخوام ببینم کدوم از این نظرات میتونه افکارم رو تحت الشعاع قرار بده...
دلیل دیروز آپ نکردن اینجا اینه که واقعاً دلم نمیخواد با وجود کسایی مث پونه و عماد و این منم بحث رو ببندم! به همین خاطر فعلاً بحث پایین رو ادامه میدیم.
کامنت دونی پایین همچنان برای بیان نظرات شما بازه.
مرسی پونه، مرسی عماد، مرسی inmanam و مرسی بهناز.

 

 

اشتباه؟

بجز سه نفر، اینجا کسی از هویت واقعی من خبر نداره. پس لازمه قبل از هر حرفی یه خورده با اعتقاداتم آشنا بشین.
یکی از عقاید مهمم توی زندگی که بهش پایبندم اینه که "باید پاک بود". از همه نظر؛ البته بحث این پست مربوط به پاک بودن در"صکص" ه. قبل از ازدواج. بعد ازدواج رو فعلاً کاری نداریم باهاش.
لازم به گفتن نیست تو چه زمونه ای زندگی میکنیم که به قول گیلاسی دوستیها دیگه به تلفن های یواشکی و حرف زدن زیر پتو و چند تا نامۀ عاشقانه ختم نمیشه! و اکثریت دوستیها تبدیل شده به بغلی وِ زیر پـ..ـتویی!!!
در مورد روابط دختر و پسر برای من فقط دست دادن اول و آخر دیدارشون جا افتاده و لاغیر! اینکه پسره یه بـ..ـوس کوچولو بزاره روی گونۀ دوست دخترش، حرفای اونجورکی با هم بزنن یا حتی اینکه دختره  واسه از خیابون رد شدن دست طرفشو بگیره! هیچکدومش رو قبول ندارم!
مگه قرار نیست همین دختر خانوم یه روزی ازدواج کنه؟ مگه نمیخواد دستش رو حلقه کنه بین بازوی همسرش و راه بره؟ آخه با چند نفر؟
پس اینهمه خاطره رو چیکار میکنه؟ خاطره هایی که با ازدواج تکرار میشن منتها ایندفعه توسط شوهر! و فرق همسرش با پسرای دیگه در این میشه که زیر یه سقف زندگی میکنن و بوی غذا تو خونه میپیچه! و اسم سوژه که از دوست پسر تبدیل شده به شوهر! البته در اصل قضیه فرق چندانی ایجاد نمیکنه، کاره همون کاره!
یه بار توی اتوبوس نشسته بودم و کنارم دوتا دختر بودن که ناخواسته صداشوان رو میشنیدم...
- چرا اینقدر اصرار میکنی که بیاد بگیرتت؟ ولش کن بره به درک! مگه کارتو ساخته؟
+نه بابا.. ســ.ــکسـ.ــمون خیلی سطحی بود. کلاً دوستیم با امیر سالم بود میدونی که! ولی قَسَمت میدم بین خودمون بمونه، اما این علی کثافت فلان فلانم کرده! اگه زنش بشم فردا هزار تا حرف درست میکنه برام؛ ولی امیر اونجوری نیست. بهم ایمان داره.
هر کاری کردم صورتمو یه نیمچرخ بدم طرفش و قیافشو نگاه کنم روم نشد! فقط میخواستم ببینم چه شکلیه! اگه با گوشای خودم نمیشنیدم هرگز فکر نمیکردم ممکنه چنین رابطه ای با پسرا داشته باشه... و اسمش رو بزاره سالم!
حالا من نوعی خودم رو مقید میکنم و از هزار تا لذت کوچیک و بزرگ میگذرم چون فکر میکنم برای همسر باید پاک بود، اما دنیا دیده ها چی میگن؟ گشتم نبود نگرد نیست! دختر جون، داری اشتباه میکنی. به خاطر کسی داری میگذری که الان معلوم نیست زیر کیه! ( ؛ چه خوبه شما نمی بینین منو ؛ مینویسم و در میرم .) برو حالتو بکن! گذشته زمونۀ این حرفای قشنگ قشنگ...
یه جورایی میبینم راست میگن. وقتی که شهر پر شده از اینجوری دخترها.... کدوم پسریه که سنش برسه به بیست و هفت هشت اونوقت آکبند بمونه؟ اوناییکه با تجربه اند میگن محاله! اگرم کسی بهت گفته دروغ گفته... خام نشی باور کنی حرفشو ها!
حالا شما بگین. ارزشش رو داره به خاطر کسی که از کوچکترین لذتش نگذشته از یک دنیا هوس گذشت؟
با اینکه میشه به جای گذروندن روزهای تکراری، به اصل نیاز بله گفت و پُر شد از نوازش و خواهش تَن. به اوج رفت و روح رو سیراب کرد.

 لطفا برای بهتر درک کردن شرایط سن و جنیستتون رو ذکر کنید. میتونید با اسمهای مستعارتر کامنت بزارین.

گفتن يا نگفتن، مسئله اين است!

بي ترديد هيچ کس از مزه مزه کردن حرف قبل از بيانش ضرر نکرده. من هم اين کار رو کردم. خيلي زمان گذاشتم و فکر کردم که بگم بهتره يا نگم. اگه بگم افکار عموم به چه سمتي سوق داده ميشه و اگه نگم جاي ديگه اي براي بيان اين معضلات دارم يا نه؟
مدتيه که ذهنم عين يه کلافِ گره خورده شده که به تنهايي نميتونم سر رشته اش رو پيدا کنم. به هم فکري نياز دارم. به اظهار نظر.
خوبي وبلاگستان، اينه که شخصيت ها قابل شناسايي نيستند و خواه ناخواه "گفته" و "انگيخته" مورد قضادت قرار مي گيره نه "گوينده" و "انگيزه". آدما بي پرده ميتونن حرف بزنن. صراحت بيان داشته باشن. مثل ميزگرد نيست که همه ي نگاه ها متوجه گوينده باشه و شايد بعضي شنونده هاي سوء استفاده چي صاف برن تو نخ طرف تا به خيال خودشون به لايه لايه هاي درونشون پي ببرن و آناليزشون کنن و گاهي قضاوت نادرستشون تا آخر عمر گريبان گير گوينده باشه. اينجا هر کسي ميتونه حرف بزنه بدون اجبار براي به جا گذاشتن نام درستي از خودش. حداقل خوبيش اينه که بدون ترس از قضاوت ديگران، واقعيت رو بيان ميکنه و درصد خطاي <نتيجه> به حداقل ميرسه.
مهم نيست کي باشي، مهم اينه که چي ميگي...
بدون خودسانسوري، بدون ترس،.بدون تعصب .
و اين مقدمه اي بود براي پست هاي آينده ام.