یکسال گذشت...

 یکسال پیش، همچین روزی، بی‌هوا به سرم زد که دوباره یه وبلاگ داشته باشم و بنویسم...
خیلی خوب یادمه اون روز رو. تصورم بر این بود که بهترین و شیرین‌ترین سالهای زندگیم دارن با بوق و کرنا میان به استقبالم... به همین خاطر بود که اسم وبلاگم رو گذاشتم دلا و زندگی چون قویترین حسّی که اون موقع توی وجودم جریان داشت همین زندگی بود و بس؛ اما چند روز بعد فهمیدم که نه... اتفاقای خوب بین راه گیر افتادن و دست من ازشون کوتاه شده...پس باید صبر میکردم چون چارۀ دیگه‌ای نداشتم...
الآن که نگاه می‌کنم می‌بینم "دلا و زندگی" بهترین عنوانی بود که میتونستم انتخاب کنم... چون اگه همین حالا قرار بود یه وبلاگ تازه تأسیس کنم مطمئناً اسمش میشد همینی که الآن هست... بالاخره اتفاقای خوب، همه با هم به منزل رسیدن و با تمام قدرت در رو کوبیدن و ریختن توی خونه م...... اینجا خیلی شلوغ پلوغ شده... هر کی مسئول یه کار شده برای خوشبخت و خوشبخت تر شدن من....

هیچ وقت پستهایی رو دوست نداشتم که بشه کامنتاش رو حدس زد. ولی توی پست قبولیم فهمیدم که همچین بدک هم نیست! تبریکها شیرین تر از اونی بود که فکرشو میکردم. فقط میخوام بدونم اگه قرار باشه کامنتتون غیر از این چند جملۀ کلیشه‌ای باشه، "یک سالگی وبلاگت مبارک"، "ایشالله وبلاگت هزارساله شه" "تبریک می‌گم"، و "امیدوارم همیشه خط به خط وبلاگت پُر باشه از خاطره‌های شیرین" ؛ چی مینویسین؟!

گیسو کمند...

 مقنعه‌ش کمی به عقب کشیده شده و به همون نسبت موهاش پیداس...
من : کِی موهاتو کوتاه کردی؟!
زن نگاهش رو از کیبود برمیداره، چشمای سبزش رو به سمتم میچرخونه و همزمان دستش رو میبره طرف مقنعه‌ش و میکشدش جلو.
من: ولش کن! چیکارش داری؟ قشنگه که!
جوابم فقط لبخند سردیه که روی صورتش میشینه...
من: اگه جای تو بودم می‌رفتم رنگش میکردم و مش میزدم. هر ماه یه رنگ! فقط دلم نمیاد کوتاشون کنم. هربار هم حرف آرایشگاه رو وسط می‌کشم همه میزنن تو ذوقم!؛ کوتاه نکردی نکردی یهو رفتی سه سانتی زدی گیسوی کَمندت رو؟
به علامت آره سرش رو تکون میده. هنوزم لبخند روی لباش هست اما چشماش نمیخندن!
یه چشمک میزنم و میگم: چی شد یهو اینقدر شجاع شدی و رفتی آرایشگاه؟ بگو منم همون کارو بکنم!
- شوهرم که عصبانی میشد چنگش رو مینداخت توی موهام و با مو بلندم میکرد، راه میرفت و من آویزون موهام دنبالش کشیده میشدم روی زمین... رفتم کوتاه کردم که دیگه توی دستش جا نشه و نتونه بکشه موهامو...
خنده روی لبام میماسه... من میمونم و نگاه سرد و بی‌روحم به زن زیبای پیش روم...

من، از همگان نیستم!

 اگر تذکر لسانی!!![اشاره به پست قبل] و دخالت توی امور شخصی هر آدمی وظیفۀ همگانی باشه، من از همگان نیستم و نمیخوام باشم. الآن که دارم مینویسم زبونم روزه‌ست. یعنی هم خدا رو قبول دارم هم کتابش رو. اونجا گفته امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر! قبول. اما فکر میکنم برای کسی که از نوک سرش تا نوک پاش پوشیده‌س، بیرون افتادن چهارتار مو خیلی وقیح نباشه که به خاطرش اعصاب کسی رو در طول روز خورد کنیم! الان همه میدونن کار درست چیه و غلط چیه! کی به تذکر من نوعی احتیاج داره که مثلاً برم توی خیابون و به یه دختر تذکر بدم که رژ لبت رو کمرنگ کن یه وقت دیدی یکی دید و حالش بد شد! بد شدن حال یه مریض جنسی و روانی چه ربطی به اون دختر داره آخه؟ با وجود صداسیما که ماشالله از صداسیمای اعراب هم بیشتر تبلیغ اسلام اجباری رو میکنه کیه که خط اسلام!!! رو نشناسه؟ من خودم رو در مقابل نوع پوشش هیچ تنابنده‌ای مسئول نمیدونم! من به همۀ آدما با نوع دیدشون احترام میزارم و در مقابل عقاید مذهبیشون (هر چی که میخواد باشه) سکوت میکنم...
این گشـ.ـت ار.شادها برای نهی از منکر کردن کافی نیستن؟ این اشکهایی که میریزه و تــَن‌هایی که میلرزه کافی نیستن؟ من نمیخوام محرک هیچ چشم و تنی باشم... من از همگان نیستم...

عجم زنده کردی بدین پارسی؟!!

 فردوسی بزرگ، به قول خودت سی‌سال رنج کشیدی که زبان فارسی رو دوباره رونق بدی و بین ایرانیا زنده‌ش کنی، کجایی که ببنین عده‌ای چنان آویزون عربها و زبونشون شدن که جواب سلامشونم به عربیه؟ که انگار هیچ جایگزین فارسی‌ای نداره! کجایی؟

این عکس رو چند روز پیش از پشت یه اتوبوس BRT انداختم. "تذکر لسانی وظیفۀ همگانی"

در خصوص این وظیفۀ همگانی!!! بعداً مینویسم.