فلاش بک
این روزا بیهیچ دلیل خاصّی، زمانی از گذشته، عین فیلم کوتاه از جلو چشام رد میشن و من هربار بهت زده نگاهشون میکنم...
به سهراب گفتم بهتره دیگه ادامه ندیم و هر چی تا حالا بوده تموم بشه. با علم یقین به اینکه دلم براش تنگ میشه ولی تصمیمم رو گرفته بودم.
سه هفته از جریان گذشت و هیچ تماسی بینمون برقرار نشد. هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم، در حال مرتب کردن تخت با صدای بلند میگفتم: سلام سهرابی، صبحت به خیر! یک روز دیگه هم گذاشت و من موفق شدم بهت زنگ نزنم. این یعنی یک روز کمتر از روزای قبل دوستت دارم. و بعد عین بچه ها زبونم رو درمیاوردم بیرون
و میخندیدم...
.
.
.
مامان توی اتاق خودشه و مشغول کار. بابا هم رفته بیرون... فیلم "وقتی همه خواب بودند" رو میزارم و دراز میکشم جلو تلوزیون. گوشی رو هم رو تخت اتاقم جا میزارم که همش حواسم بهش پرت نشه و دم به دیقه چـِکِش نکنم ... ... ... هنوز خودمم نفهمیدم چرا وسط فیلم عین جنزدهها از جا پریدم و با بالاترین سرعتی که از خودم سراغ دارم دویدم به طرف اتاق! یادم نمیاد چطور تلفن رو از روی تخت برداشتم و شمارۀ سهراب رو گرفتم... و وقتی برداشت بدون اینکه سلام کنم با صدای لرزان از شدت بغض گفتم: کسی توی زندگیته؟ خواستم با شنیدن آره بزرگترین بهونه رو برای دوست نداشتن و فراموش کردن به دلم بدم. گفت: آره! ولی اگه خودش باور کنه...
دیگه نتونستم جلو خودم رو بگیرم و هقهق زدم زیر گریه و با صدای نامفهوم میگفتم: خُب ببخشید! سهراب ببخشید!!! (به خاطر اشتباهی که مرتکبش شده بودم و تا اون لحظه ازش عذرخواهی نکردم) این یک کلمه چه معجزهای کرد! و چقدر سبک شدم...
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.