خیلی حالم گرفته بود. هر چند دیقه یه بار به خودم یاداوری میکردم که امروز ولنتاینه و باید خوشحال باشی! لبام رو کِش میدادم و به زور لبخند میزدم اما ته دلم غرق ِ غم بود...
شب که شد، با خودم گفتم دلا عجب ولنتاین فراموش نشدنی داشتی ارواح عمه ت! اینهمه برنامه ریزی کردی آخرش هم روزت خراب شد.... حالا یکسال باید منتظر بمونی تا دوباره ولنتاین بیاد... خرسم رو بغل کردم و پتو رو کشیدم رو سرم و به زور چشام رو بستم به این امید که زودتر خوابم ببره. تنها نقطۀ عطف  قراری بود که پدر سهیل گذاشت تا من و سهیل و بقیه جمع شیم و مقصر معلوم شه.......
با هر ضرب و زوری بود خودم رو خواب کردم. وقتی صبح چشام باز شد باور نمیکرد همچین خواب خوبی، پایان دهندۀ یه روز سخت و پراسترس باشه! خوابی که توش آرامش موج میزد و روی لبام لبخندی بود که از عمق وجودم نشأت میگرفت!
نشستم توی تختم و تیکه م رو دادم دیوار. چشامو بستم و سعی کردم لحظه به لحظه اش رو به یاد بیارم. خوابم از جایی شروع شد که توی یه باغ بزرگ و سبز با یه لباس حریر سفید و بلند قدم میزدم و گلبرگهای گل توی دستم رو میشمردم که رسیدم به یه کلبۀ چوبی و خوشگل که دود، رقصکنان از دودکشش بیرون میومد.... تمام این مدت آقای داماد همگام من بود و لحظه ای ازم دور نمیشد... با هم رفتیم توی کلبه و من دیگه چیزی متوجه نشدم تا لحظه ای که خودم و آقای داماد رو در حال بیرون اومدن از در دیدم. عقد کرده بودیم!!! دویدم پیش خاله م و گفتم خاله تاریخ ِروز عقدمون با روز ولنتاین یکی شده! هر سال ولنتاین رو باید جشن بگیریم!!! همه شاد بودن و میخندیدن و من فقط به این فکر میکردم که چه فصل متفاوتی توی زندگیم آغاز شده و زندگی دونفره اونقدرا هم که فکر میکردم سخت نیست! اینقدر توش لحظه های ناب و عشق آلود داره که سختیش اصلا به چشم نمیاد! آخر خوابم، فقط این یادمه که دنبال داماد میدویدم تا پیداش کنم و  ببوسمش!!! همین موقعها از خواب بیدار شدم و تا اطلاع ثانوی ناکام موندم!!!
پیوست: قیافۀ داماد دقیقاً یادمه ولی نمیدونم کی بود

به نقل از ۷۱: الان(۲۹ بهمن) پنجم اسفند هست.در تاریخ باستان ماه ها 30 روز بودن و 5 روز که بهیزک گفته میشدند.در زمان جلال الدین ملکشاه 6 ماه اول رو به 31 روز تغییر دادن که 5 روز آخر رو جبران کنن و اسفند رو 29 قرار دادن که بتونن تو سال کبیسه 30 اش کنن.سپندار مد یا سپندار مت(همون که اشتباهی سپندار مذ میگن)روز 5 ام اسفند روز زن و زمین نام گذاری شده بود.هر روز از ماه یه اسمی داره و هر ماه هم که اسم خودش رو داره.روزی که اسم ماه و اسم روز یکی میشدند بهش یسن-یسنا-یزن-جشن میگفتند.و چون روز 5 ام هر ماه سپندار مزد نام داشت و ماه آخر هم (سپنتا آرمیتی-اسپندان-اسپند و معربش اسفند)هم نام با روز 5 ام ماه میشد به عنوان جشن زن و زمین نامگذاری شده بود.یعنی الان 5 ام اسفند هست در تاریخ باستان که معادل 29 بهمن هست در تاریخ جلالی---------- دلا: خودم خوشم اومد. گفتم شما هم بخونین و بدونین