منی که هر جمعه بلااستثنا از پنج صبح کوه بودم تا ظهر، مدتهاست که راهم اون ورا نیفتاده... به هزار و یک دلیل... کار... درس... پربودن برنامۀ جمعه هام... قرارها و گشت و گذارهای خانوادگی... خلاصه نشد دیگه... حالا هم که تو امتحاناام و دیگه بدتر...
دلم میخواد تنهایی پاشم برم و تمام طول راه رو در سکوتِ سنگین ِکوه بگذرونم و فکر کنم... از عظمت صخره ها انرژی بگیرم و فکر کنم... روحم به همچین حرکتی به شدت نیاز داره. صدای فریادشو میشنوم که میگه دلم طبیعتِ بکر میخواد...
اولین جمعۀ بعد از امتحان باید یه دلی از عزا درارم. لباس کوهنوردی بپوشم و کوله م رو بندازم روی دوشم و برم بالا و بالا و بالاتر... خدا میدونه چقدر احتیاج دارم به این صعودِ فیزیکی که روحم رو جلا میده...
هر وقت توی زندگیت ناامید شدی، به کوهستان برو و فریاد بزن: آیا امید هست؟
مطمئن باش میشنوی: هست... هست... هست...
مخاطب خاص: بهت گفته بودم مرسی از اینکه اینهمه خوشبختم؟ گفته بودم قدر مهربونیتو میدونم؟ بهت گفته بودم دوستت دارم؟ ... می بینی بعضی وقتا ازشدت خوشبختی ِ زیاد، چطور گریه م میگیره؟
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.