کم کم دارم حاضر میشم برم دانشگاه. جلوی آینه ایستادم و دارم خط چشم میکشم که پدربزرگ از پشت سرم رد میشه و نگاهی بهم میندازه... همونجا می ایسته، به من ِ توی آینه خیره میشه و بلند میگه:
"چشمان تو را سُرمه کشیدن چه حاجت است؟ کوته کن این ستارۀ دنباله دار را"
همین شعر کوتاه، کافیه که تا چند شب و روز ِ بعدش شارژ باشم!


نور توی مردمک چـِشـَم، مربوط به فلاشه