امشب، بعد از مدتها مصطفی بهم زنگ زد. همکلاسی عزیزی که برادروار دوستش دارم... بچۀ اهوازه ولی می‌گفت دست روزگار چرخوندش و چرخوندش تا اینکه سر از شاهین‌شهر اصفهان دراورد... برای خدمت سربازی! بهش میگم یعنی الان کچل شدی؟ میگه نه بابا درجه دارم! درجه‌دارها رو کچل مچل نمیکنن که!!! میگم زن چی؟ زن نگرفتی هنوز؟ میگه من دیگه به نظام شوهر کردم، زن برا چمه؟ و با هم میخندیم...
هنوز یک دیقه از مکالمه‌مون نگذشته سوئیچ میکنه روی دختری که همیشه دوستش داشت، اما هیچ‌وقت نتونست بهش برسه، آخر سر هم شاهد ازدواجش با یه مرد دیگه بود... میپرسه حالش چطوره؟ از زندگیش راضی‌ه؟ هنوز سر کار میره؟ آخرین بار کِی باهاش حرف زدی؟ کِی دیدیش؟ مسلسل‌وار میپرسه و من درک می‌کنم احساس رنجورش رو... درک می‌کنم شنیدن از دخترک هنوز براش قشنگه... وقتی می‌گه هنوز چشمم دنبالشه هنگ می‌کنم و نمیدونم چه جوابی باید بهش بدم...
بعد از خداحافظی و قطع کردن گوشی، این شعر رو با خودم زمزمه می‌کنم:
آن شب که کسی بر یقهاش گل زده بود، تا حجلۀ تو نگاه من پل زده بود
در سردی ِ برف شادیات میلرزید، مردی که به تنهایی خود زُل زده بود...