از دهنم در رفت که فردا میخوام برم نماز جمعه... کاش لال میشدم و نمی‌گفتم... چون توی کنفرانس شبانۀ خونۀ مادربزرگه، با مخالفت و ممانعتِ شدیدِ تمام خانواده، اعم از مادر و خاله‌ها و دایی و ... مواجه شدم که نباید بری، اگه بری اِل میشه و بل میشه! اما من همچنان مصمم بودم و به رفتن اصرار میکردم که یهویی!!! همه با هم تصمیم گرفتن از هشت صبح روز جمعه به جاده چالوس برن تا من ناکام بمونم!!! قرار رو گذاشتن، حتی نوع غذا رو برای نهار و شام! تعیین کردن و برای خودشون بریدن و دوختن... اینطوری شد که علی‌رغم میل باطنی‌م باهاشون همراه شدم... روحم تهران جا موند و جسمم رفت توی یکی از ماشینها و زدیم به جاده. اما چون یه جورایی دیر رسیدیم جاده یکطرفه شده بود و مجبور شدیم به پارک جنگلی چیتگر بسنده کنیم (جاهای بهتر از چیتگر هم بود اما به دلیل نداشتن دستشویی، با مخالفت برخی از اعضا کنسل شد). خلاصه که از اونجا هر چقدر سعی کردم با دوستام ارتباط برقرار کنم موفق نشدم اما تونستم صدای آقای هاشمی رو از طریق رادیوی یکی از ماشین‌ها که تمام درهاش رو چارطاق باز گذاشته بود و صداش توی فضا می‌پیچید بشنوم. دویدم کنار ماشین و هر دیقه دست میزدم و جیغ می‌‌کشیدم و میپریدم هوا! که دمت گرم و سرت خوش باد...
بعد از تموم شدن خطبۀ دوم اینقدر کوک بودم که یک لحظه هم صدای خنده‌ام قطع نمیشد... تا جایی که جون داشتم دوچرخه سواری کردم و توی پیست دور زدم و خندیدم و خندیدم...

من به آینده امیدوارم...