دل هُــرّره!
من پشت نشستم و صدای آهنگ بلندِ بلندِ... صدام بهش نمیرسه... داد میزنم که "نیلوفر، میدونی چه جوریَم همش؟" صدای ضبط رو کم میکنه و میگه "معلومه که خوب نیستی. اگه خوب بودی که رو صندلی آرومت نمیگرفت!" میگم "تا حالا سوار کِشتی سبا شدی؟ تا حالا اون نوکِ نوک نشستی؟" میپرسه چطور مگه؟ میگم "انگار توی کِشتی سبا نشستم! اون نوک ِ نوک! همش دلم میریزه! وقتی دارم آشپزخونه مرتب میکنم، یا خونه رو گردگیری میکنم، یا کتاب میخونم بی هوا دلم میریزه! بعد همۀ وجودم ضعف میره!" میگه "چرا عزیزم؟ مگه دلهره داری؟" فکر میکنم و میگم نه! دوستش که پشت فرمونه میگه "هرّری دلت میریزه؟! یعنی دلهرّره داری!"...
برای اولین بار ِ که دلم میخواد این کشتی ِ لعنتی زودتر بایسته و من از روش بپرم پایین... از وقتی که اینطوری شدم، فکر میکنم که چقدر این حالت بد و وحشتناکه! پس چرا اینقدر دوست داشتم کشتی سبا سوار شم و چرا برای نشستن روی نوکِ کشتی تقلا میکردم؟
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.