دختر چل گیس بهار...
دیگه چیزی نمونده... از دو سه هفته پیش معکوس شمار ِ روزها آغاز به کار کرد و شمرد و شمرد و شمرد تا الآن که کمتر از چهل و هشت ساعت به رسیدن روز ِ موعود(یعنی روز تولدم!) باقی مونده و ساعت شمار تبدیل به ثانیه شمار شده... درحالیکه من هنوز نفهمیدم این هیجان ِ همیشگی و هرسالۀ من برای رسیدن ِاین روز از کجاست؟!
یادمه پارسال روز تولدم، دن کیشوت آهنگ ِ«دختربهار» با صدای گروه ژوان رو به ایمیلم فرستاد و الحق که یکی از لطیفترین هدیه هایی بود که گرفتم... تا اون موقع این موزیک رو نشنیده بودم و وقتی برای اولین بار از اسپیکرهای کامیپوترم پخش میشد، صدا تا آخرین درجۀ ممکن بالا بود و من جلوی آیینۀ تمام قد، میچرخیدم و میرقصیدم... از اون روز یکسال گذشته ولی توی ضمیرناخودآگاه من، آهنگ «دختربهار» یاداور روز تولدم شد همراه ِ یه حس خودخواهانه، که انگار واسه من خونده شده!
الآن هم که دارم این پست رو مینویسم صدای این آهنگ ول شده توی فضا و میخونه : پیرهن آسمون به تن / فرشتۀ زیبای من / غروب خستمو ببر / تا شب مهتابی شدن......
امسال بهترین، بزرگترین و زیباترین کادوی تولدم رو از خدا میخوام. اما نه به انتخاب من؛ به تصمیم و سلیقۀ خودش... هر چی که باشه...
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.