خالص ترین دعای من، زمانیه که این شعر مهدی سهیلی رو میخونم. با تمام تار و پود وجودم بعد از خوندن آخرین مصرع آمین میگم و تک تک بیت های شعر رو با اشک پشت سر میزارم... ولی بیشتر از اینکه فکر براورده شدن خواستۀ خودم باشم تمام هوش و حواسم پیش اون آدماییه که اینجا ازشون یاد شده. این شعر بهم یاداور میشه که هر قطره اشکی که از گونه ای سر میخوره و پایین میاد حرمت داره. بهم گوشزد میکنه که جز مقدسات دینی، چیزای دیگه ای هم هستن که قداست دارن و میشه روشون قسم خورد مثل بانگ عزای جوان مُردگان یا لبخند تلخ تهی دست ها!!!  اما ما چقدر ساده از کنارشون میگذریم و گاهی هم اگه بخوایم خیلی احساس خرج کنیم میگیم آخِـــــــــی...

خواستم اون مصرع هایی رو که خیلی دوست دارم bold کنم، اما دیدم حرف یک بیت دو بیت نیست، باید تمام شعر رو bold کنم...
یه خورده زیاده.

الهی به دلهای افروخته / به جانهای از عاشقی سوخته
به آهی که بر جانی آتش زده / به جانی که سوزد چو آتشکده
به اشکی که در ماتمی ریخته / چو گوهر، به مژگانی آویخته
به چشمی که از غم در آن خواب نیست / به جانی که یکدم در او تاب نیست
به لبخند تلخ تهیدستها / به فریاد از عاشقی مست ها
به هر کس که سوزیست در جان او / به دردی که مرگ است درمان او
به آن مادر ِ پیر ِ دلسوخته / که چشمش به راه پسر دوخته
به پایی که پویندۀ راه توست / به دستی که هر شب به درگاه توست
به هر نوعروسی که ناکام مُرد / به پر بسته مرغی که در دام مُرد
به پیر تهیدستِ با آبروی / به زنهای غمگین آشفته موی
به دردی که در سینه ها  خفته است / به رازی که در سینه، ناگفته است
به بیمار آشفته از دردها / به اندون فقر جوانمردها
به انعام خود سرفرازیم ده / ز دیگر کسان بی نیازیم ده
خدایا! به خون شهیدان تو / به آیات جانبخش قرآن تو
به آه سحر خیز  شب آشنا / به بیمار با سوز تب آشنا
به آن دل که از غصّه ویرانه است / به آن زن که آهش غریبانه است
به شبنالۀ بینوایان پیر / به طفل یتیمی که ناخورده شیر
به عشقی که با شرم آمیخته / به اشکی که در عاشقی ریخته
به مردی که شرمنده و خسته پای / به دست تهی رو نهد بر سرای
به اشک جوانان پرهیزگار / که ریزد ز بیم تو در شام تار
به شبهای تلخ دل افسردگان / به بانگ عزای جوان مُردگان
به موئی که از غم پریشان شده / بروئی که در گریه پنهان شده
به آن واپسین دم، که هنگام مرگ / جوانی خورَد جرعه از جام مرگ
به شبنالۀ مادری دردناک / که دارد عزیزی در آغوش خاک...
به آن بی پناهی که در بیکِسی / بنالد که یکدم به دادش رسی
بده بخت آنم که یاری کنم / ز غمخوارگان غم گساری کنم
الهی به اندوه پیغمبران / به دلهای تابان دین پروران
به زندانیانی که در کربتند / به آوارگانی که در غربتند
به آن دل که در آن به جز آه نیست / به جانی که از شادی آگاه نیست
به آخر دم مادری دل پریش / که گرید به فرزند تنهای خویش
به آنان که از غصّه آکنده اند / به غربت به هر سو پراکنده اند
به بیمار حیران ِمرگ انتظار / به بدرودِ محکوم در پایِ دار
به طفلی که آهیش در سینه است / و تنها کس او در آئینه است
سیه جامه پوشد ز شام سیاه / به شب شیر نوشد ز پستان ماه
بخُسبد غریبانه درسوز تب / به آهنگ لالائی مرغ شب
بدان شام سردی که عریان تنی / شود گرم با یاد پیراهنی
به صبح ِ یتیمان شب زنده دار / به شام غریبان بی غمگسار
ببخشا مرا دولت بندگی / که فردا نگریم ز شرمندگی 

                                                                                                              آمین...