شب یلدا...

امشب شب یلداست. پدر بزرگ و مادربزرگم(پدری) کنارمونن[لبته بهتره بگم ما کنار اونهاییم]... اون یکی مادربزرگم دور خونۀ خداست و پدربزرگم پیش خدا (مادری)...
شب یلدا خیلی قشنگه. هندونه، آجیل، چایی، فال حافظ، تخمه و ... اما همۀ قشنگیش به حضور پدربزرگها و مادربزرگهاست...
زیباترین، به اندازۀ زیباییت شکر که شبهای یلدای من زیباست...
شب یلداتون مبارک...

نیمۀ پنهان

هرموقع میرفتیم بیرون همۀ دنیای آریا این بود که بیاد توی آغوش من و ببینه که ماه چقدر دوستش داره و تا کجا دنبالش میاد.
این وسطا بیچاره بودم زمانی که ماه یه هلال خیلی باریک بود طوری که نمیشد رؤیتش کرد یا اینکه ابرا جلوش رو گرفته بودن و بهش اجازۀ رخنمایی نمیدادن. دیگه آریا با سئوالاش رسماً دهنم رو...
چند شب بعد ماه هلال بود.
آریا: اِ  اِ ... ماه چی شده؟ بخیه اش کو؟(بقیه اش کو)! دلا نگاش کن!
من: آخــــی!(و اولین چیزی رو که اومد توی ذهنم گفتم) گازش زدن!
آریا(با عصبانیتی که تعجب هم چاشنیش بود):مگه خومشزه ست؟ کیا گازش زدن؟
من(در حالیکه لذت میبردم از ساده جلوه دادن دنیای به این پیچیده گی و باور کردن بی چون و چرای آریا): آدم بدها! مثلاً همونایی که مامانشون رو اذیت میکنن. یا وقتی بزرگ میشن درس نمیخونن!
آریا: اگه منظورت با منه که من مامانم رو اذیت نمیکنم(اینو که گفت برامدگی شاخ رو روی سرم حس میکردم! با چه زکاوتی پند اخلاقی ِمنو گرفته بود!!!! و در مقابل از خودش دفاع میکرد)، بزرگ شم درسمم میخونم. بعدشم پلیس میشم همشون رو دعوا میکنم. حالا چرا خایم میشه؟(گاهی تیکه ابرای پراکنده جلوشو میگرفتن)
من: وقتی اسم آدم بدا میاد میترسه و قایم میشه.
آریا: نترس عزیزم. نترس. خودم مواظبتم...

                           آریا فشن! پسرخالۀ من

 

هَوس

دلم یه ام پی فور میخواد که نیمه شب با لالایی آهنگهایی خوابم ببره که روحم رو جلا میدن... من رو به اوج میرسونن و  قلبم رو به ارتعاش در میارن ... لابه لای این دنگ دنگ دلنواز گم شم و بدون نگرانی از صدای بلندش غرق بشم میون یه عالمه عشق

روز مادر

شهرزاد... من رو که یادت نرفته! نه؟ من همون دختری ام که چند سال پیش با عنوان "دلای من" لینکش کردی. همونی که دوستت بود و دوستش داشتی... دوستت داشت و دوستش بودی...
امروز روز مادره و همه ی فکرم پیش گلک ه. و دخترها و پسرهایی که امسال مامانشون پیششون نیست که روز مادر براش کادو بگیرن، بغلش کنن و بهش تبریک بگن...
چقدر سخته...
از وقتی بزرگ شدم "روز مادر" همیشه غمگین بودم... همۀ ذهنم درگیر کوچولوهای که از نعمت مادر محرومند. که باید این روز برن بهشت زهرا و اونجا به مادرشون تبریک بگن و فقط توی خواب و رؤیا به آغوش گرمش پناه ببرن... شب با بغض برن توی تخت و بخوابن در حالی که بی مادرند.... بی مادر...
شهرزاد... سری به دختر کوچولوت بزن. اون منتظره...

 

 

پیوست: 25 آذر، روز مادر رو به همۀ مادرای مهربون تبریک میگم.

خونۀ مادربزرگه

ساعتی از شب گذشته. ماشین میپیچه توی کوچه. همون کوچه ای که بیست و دو سال توش برو بیا داشتیم. همه جا تاریکه. برق رفته! اما نه انگار، لامپ این تیربرق جلو در سوخته چون چراغ خونه روشنه... با خودم تکرار میکنم ... چراغ خونه روشنه... از پنجرۀ ماشین بالا رو نگاه میکنم. پرده کشیده ست، اما من میدونم کی، کجا و چه شکلی نشسته. مادربزرگ نازنینم اونجاست. از وقتی سکته کرده نمیتونه خوب صحبت کنه و حدوداً نود درصد حرفاشون قابل فهم نیست. اما من گوش میدم و هزار هزار بار خدا رو شاکرم که بین ماست. شکر میکنم که چراغ خونه روشنه و یکی هست که هر بار از در میرم تو، با چشای مهربونش وراندازم کنه و با زبون بی زبونی بگه دوستم داره... هنوز ریسه رفتناش تا نداره... 
وقتی بهم گفت چیزی خوردی؟ هر لحظه بود که پقی بزنم زیر گریه. فقط بغلش کردم و آهسته توی گوشش گفتم: عاشقتم، عاشق نگاهت... بیشتر فشردمش و از ته دل گفتم الهی قربونت برم. با فشار من رو پس زد و ابروهاش رو کشید تو هم و با جدیت گفت: خدا نکنه!!!!!!
چه لذتی بردم وقتی این دو کلمه رو صریح و روشن ادا کرد...

ماهِ تمام من

 اواسط بهار بود. هوا بوی نم میداد. همۀ فامیل ریختیم توی سه تا ماشین و پیش به سوی پارک جنگلی...
به خاطر آریا من توی ماشین خاله ام نشستم. مثل همیشه کنار پنجره و شیشه پایین. آریا هم از صندلی جلو خودش رو انداخت توی بغلم. انگار تعداد ستاره های آسمون بیشتر شده بود و عشق بازیشون هم بیشتر... ریز و درشت چشمک میزدن... اما با اون همه زیبایی ماه جای خودشو داشت... با اینکه لکه های رُخش نمایان شده بود، اما درخشانیِ نقره فام قرص کاملش آدم رو وادار میکرد که به "لا اله الا لله" شهادت بده .
همۀ حواس آریا به ماشینایی بود که از کنارمون میگذشتند...
من: آریا، توی آسمون ماه رو میبینی؟؟
آریا: ماه؟ (با تعجت پرسید! انگار هیچوقت اسمش رو نشنیده بود)
انگشت اشاره ام رو به سمت ماه متمایل کردم.
من: آره عزیزکم؛ همون گندهه. میبینی چقدر خوشگله؟ اسمش ماهه.
آریا: دلا، چرا این ماهِ همش دنبالمون میاد؟
من: چون دوستت داره. فقط دنبال آدمایی میره که دوستشون داره.
تمام توجه بچه به سمت اون کره ی روشن معطوف شده بود. سر هر پیچ با چشم دنبالش میکرد و ماوقع رو به من توضیح میداد که الان کدوم وَرمونه. از اینکه حرفمو باور کرده بود خوشحال بودم.
آریا(با لحن ملوس و دوست داشتنی):ماه رو برام میاری لطفاً؟
نگاهم توی چشاش ثابت موند. انتظار شنیدن همچین درخواستی رو نداشتم. توی دلم گفتم خوش به حال اون دل ساده و کوچولوت آریا...

یک دنیا عشق

دوستِت دارم... دوستِت دارم... وقتی توی درد و غم غوطه ورم دوستت دارم... وقتی دلم میشکنه دوستت دارم... وقتی نمیشکنه هم دوستت دارم... لحظه ای که مامان به آغوشم میکِشه دوستت دارم... وقتی بابا با نگاهش میگه دوستت ندارم دوستت دارم... وقتی دوستم داری دوستت دارم... اگه دوستم نداشته باشی باز هم دوستت درام... حتی لحظه هایی که به یادت نیستم دوستت دارم...  وقتی صدات میکنم و خیال میکنم نمیشنوی دوستت دارم... وقتی برام نشونه میفرستی و شادم میکنی دوستت دارم... توی جشن بین اون همه رقص و لبخند و پای کوبی دوستت دارم... موقع نماز صبح وقتی با خضوع به سجده ات می نشینم دوستت دارم... به اندازه ی عِلمت، حکمتت و مهربونی ِ شیرینت دوستت دارم...

شک ندارم که میدونی... فقط نوشتم که مطمئن بشم خودمم میدونم.

 

هاچ، زنبور عسل

تا خونه چند قدم بیشتر نمونده بود. پشت دیوار همسایه که درخت انارش توی کوچه سرک کشیده بود یه زنبور عسل درشت رو دیدم که با فاصلۀ کمتر از یک سانتی متر از زمین، کمرش طوری خمیده ست که انگار سر و دُمش به هم چسبیده!! و پرواز کنان دور خودش پیچ میزنه. چون شعاع چرخشش کوچیک بود و سرعتش به نسبت زیاد، درست نمیتونستم بفهمم داره چی کار میکنه. اولش با خودم گفتم احتمالاً با یه زنبور دیگه دعواش شده(مثل مورچه ها؛ دعواشون رو دیدین تا حالا؟) و از فکر خودم خندم گرفت. بلا فاصله ذهنم منحرف شد. احتمال دادم طوریش شده و داره نفس های آخر رو میکشه، این تقلا هم از درده. شاید ناغافل کسی لگدش کرده ...

نزدیک تر که رسیدم تکاپوی زنبور بیشتر شده بود. از اینکه نکنه حدسم درست باشه عضله های صورتم منقبض شد. خم شدم . خودمم باورم نمیشد! انگار داشتم راز بقا میدیدم به این تفاوت که صحنه به فاصلۀ چند سانتی متری چشام بود؛  زنبور داشت برای بلند کردن نوزادش از روی زمین سعی میکرد. نوزادی با همون راههای زرد و سیاه ولی کمرنگ با دو تا شاخک ریز که هنوز روی تنش کُرک داشت! توی یک چشم به هم زدن نی نی کوچولوشو بغل کرد و ویز ویز کنان دور شد و من بهت زده، هنوز نگاهم روی زمین مونده بود...

ماهی تنگ بلور...

 وقتی بچه بودم، نزدیکای عید که میشد منتظر مینشستم تا بابا بره و ماهی بخره. اونم ماهی دُم چتری! تا بزاریمش توی همون تنگ خوشگل که شکل یه ماهی تپل بود و این ماهی قرمز کوچولو رو توی شکمش جا میداد...

لب ماهی تنگ رو با لاک قرمز کرده بودم... چشاش رو سیاه . حتی به باله هاش هم رحم نکردم. تنگ شسته شد و پر از آب... و آماده ی حضور یه جفت ماهی دُم چتری. همیشه کنار تنگ می نشستم و محو تماشای رقص پر از آرامش ماهی میشدم. گاهی هم متوجه میشدم که دمب یکیشون کوتاه شده و اونیکی خوردتش! اینجا بود که حکم قصاص از سوی من صادر میشد و به هر قیمتی بود باید ماهی بدجنسه رو جدا میکردن و میزاشتن توی یه تنگ دیگه.

کدوم سال یادم نیست، اما این رو خوب یادمه که توی اوج بچگیم یه دفعه این ماهی دم چتری بزرگ شد. طول دمش به سه برابر طول تنه اش میرسید. طوریکه وقتی تکونش میداد آنچنان زیبا توی آب میرقصید که دلم میخواست از آب درش بیارم و ببوسمش.

همش تقصیر هلیا شد. وقتی مامان اینا خونه نبودن من رو وسوسه کرد که بیا آب تنگ رو عوض کنیم. ماهیمون داره خفه میشه! اکسیژه نداره! (دور از چشم مامان و بابا اینقدر نون ریخته بودیم توی آبش که خمیر شده بود و ماهی دیگه توش پیدا نبود)

منم قبول کردم و دست به کار شدیم. چند ساعتی به سال تحویل نمونده بود. تقویم خبر میداد که قراره این ماهی گلی برای بار دوم سر سفره ی هفت سین ما آروم بگیره. اما هلیا وقتی از تُنگ درش آورد از روی قاشق!!!!! پرید و افتاد کف آشپزخونه... هر دومون هم میترسیدیم بهش دست بزنیم... من که فکر میکردم اینقدر نرمه که اگه دست کسی جز بابا بهش بخوره له میشه... من فقط جیغ میزدم و هلیا دور خودش میچرخید... آخرش هم اینقدر بچه بازی دراوردیم(حق داشتیم چون بچه بودیم) که ماهی از دست رفت...

و این اولین باری بود که من مرگ یه عزیز رو با چشای خودم میدیدم... و دیگه هرگز با هیچ ماهی ای دمخور نشدم.

وقتی تلوزیون تبلیغ فیلم آواز گنجشک ها رو نشون میداد، آخرین صحنه که سطل پر از ماهی از دست اون بچه رها میشه و ماهی ها روی زمین بال بال میزنن من رو یاد ماهی تنگ بلور خودم میندازه...

 

قناری...

هر چند وقت یه بار مادربزرگ و پدربزرگم میان خونمون و چند روزی میمونن. خیلی قشنگه اون لحظه هایی که یادآوری خاطرات گذشته گل میکنه و کشیده میشه به بچگی مامان بابا و خرابکاریاشون!!!

بابا بزرگم داشت تعریف میکرد...

یه قناری داشتم که خیلی خوشگل بود. خیلی هم دوستش داشتم. اولا قفسش رو میذاشتم توی حیاط اما ترس افتاد به جونم که نکنه ناغافل گربه بیاد و آسیبی بهش برسونه. این شد که گذاشتمش توی پاگرد خونه...

غروب که میشد از قفس میکشیدمش بیرون و نوازشش میکردم. یه بار احمد (ته تقاری خانواده و عموی خوشگل بنده) بهونه گرفت که بده منم بغلش کنم. به اصرار مامانبزرگت راضی شدم و وقتی میدادمش به دستش گفتم زیاد فشارش ندیا ولی یه جوری بگیرش که دَر نره.

ادامه داد که بعد از یه دیقه دستش رو باز کرد و با ذوق گفت: "نگاه کن! دیگه فرار نمیکنه!"

همون لحظه بود که پدربزرگم جسد له شدۀ پرنده رو با پرهای کنده شده توی دستای کوچولوی عموم میبینه!!!!!

حالا این عمو داره ازدواج میکنه... فرسنگ ها دوراز ما...

عمو جونم از همینجا هم به شما و همسرتون تبریک میگم و از صمیم قلب آرزو میکنم به زودی زود بتونم ببینمتون... و شک ندارم که اینبار از این قناری مثل روحتون مواظبت میکنی 

سفر به شهر آروزها...

خوشحالم به آرزوت رسیدی...

از وقتی خودت رو شناختی، آرزوی این سفرو روی دلت از اینور به اونور کشوندی و هیچ وقت دم نزدی... وقتی دلیلش رو پرسیدم گفتی توی زندگیم اولیت ها همیشه خواست دل بچه هام بوده. گفتی دست خودم نبود، نمیتونستم چیزی رو برای خودم بخوام...

عزیزم، حالا این سفر قسمتت شده... سفر به کعبه... با اون همه عشقی که داشتی... تعجب نکردم وقتی ساعت سه صبح بعد از حموم و غسل زیارت با همون تن خیس رفتی توی بالکن و با وجود اون سرمای استخوان شکن زیر آسمون نماز شکر خوندی...

توی فرودگاه مهر آباد موقع خداحافظی یادمه در گوشم چی گفتی. شک نکن که هیچ وقت فراموش نمیکنم که چی ازم میخوای...

امیدوارم شما، و همۀ زائرین به سلامت برگردند... مواظب خودت باش میهمان خانۀ خدا...

 

نکته های کوچک زندگی

قبلنا کتابی خونده بودم با نام «نکته های کوچک زندگی» از اچ جکسون براون.

چند روز پیش توسط یه دوست، نسخۀ PDF  اش به دستم رسید و بدون اینکه تصمیم به خوندن کاملش رو داشته باشم موقعی به خودم اومدم که آخرین خطهای کتاب باقی مونده بود... قسمتهایی رو که خوندن دوباره اش حسابی بهم چسبید  یادداشت کردم تا برای شما هم بگذارم.

دست کم سالی یک بار به طلوع خورشید نگاه کن /  سالروز تولد دیگران را به خاطر بسپار  /  در چشم دیگران نگاه کن  / در حمام آواز بخوان [مگه میشه نخوند؟]  /  کتابهای خوب را بخر حتی اگر نخوانی  /  در مبارزه ضربه اول را بزن، محکم هم بزن  /  فرق میان موسیقی شوپن، موتسارت و بتهوون را یاد بگیر  /  زیاد عکس بگیر  /  حداکثر استفاده را از شرایط بد بکن [راستش من نفهمیدم چه استفاده ای!] /  طوری رفتار کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند یاد تو بی افتند  /  همواره دستی را که به سویت دراز شده بفشار  /  بچه ها را بعد از تنبیه به آغوش بگیر  /  هرگز به مقدسات کسی اهانت نکن [به نظرم این یه اصل ِ]  / پاپیون بستن را یاد بگیر  /  گوش کردن را یاد بگیر، فرصت ها گاه با صدایی بسیار آهسته در میزنند  /  زیر رسمی ترین لباسها، لباس زیر گستاخانه بپوش [کسی میدونه لباس زیر گستاخانه چیه؟]  /  وقتی کسی مشغول تعریف کردن حادثه مهمی است که برایش رخ داده با تعریف قصّه دیگری درباره خودت از او پیشی نگیر و صحنه را به او واگذار  /  با کمر خمیده از روی کاسه توالت بلند شو   /  هنگام بازی با بچه ها بگذار آنها برنده شوند  /  بیش از حد لازم مهربان باش  /  یادت نرود که بالاترین نیاز عاطفی هر کس مورد تحسین واقع شدن است  /  به همه سیاستمد*اران مشکوک باش  /  اتومبیلی را که به امانت گرفته ای با باک پُر پس بده / وقتی از تو تشکر میکنند یک "متشکرم" صمیمیانه بهترین پاسخ است / وقتی کسی تو را بغل میکند اجازه بده خودش هم رهایت کند، تو پیشدستی نکن  /  هر کریسمس فیلمی ببین که تو را به یاد زیبایی های زندگی بیاندازد [مثل فیلم نوئِل ]  /  هیچ فرصتی را برای قدردانی از یک کارمند خوب از دست نده  /  برای شاگردان داخل اتوبوس مدرسه دست تکان بده [کار همیشگی بنده]  /  یاد بگیر کوتاه و مؤدبانه "نه" بگویی  /  هرگز برای جلب توجه دیگران بشکن نزن- مؤدبانه نیست [اعتراف میکنم قبلنا اگه میخواستم کسی رو صدا کنم این کار رو میکردم]  /  پیش از قضاوت حرفهای هر دو طرف را گوش کن  /  هرگز در میان دعوا با همسرت اتاق را ترک نکن [کابوس من از ازدواج که نکنه شوهرم همچین کنه!]  /  در توضیح به هم خوردن یک رابطه عاشقانه به سادگی بگو "تقصیر من بود."  /  قاطع باش حتی اگر اشتباه میکنی  /  هرگز آخرین قطعه شیرینی را نخور  /  از فرزندانت نزد دیگران تعریف کن و بگذار خودشان هم بشنوند  /  تعداد زیادی کارت ولنتاین بفرست و روی آنها امضا کن «از طرف کسی که فکر میکند تو فوق العاده هستی»  /  موعوب پزشکان و پرستاران نشو، حتی وقتی در بیمارستان هستی هنوز بدنت متعلق به توست  /  هرگز دلت به حال خودت نسوزد؛ هر وقت این احساس به تو دست داد برای کسی که به اندازه تو خوشبخت نیست کاری انجام بده  /  برای کسانی که دوست داری گل بفرست و بعد دلیلش را پیدا کن / مانع خود نشان دادن دیگران نشو  /   قهرمان کسی باش...

فوق العاده نبود؟؟؟

اگه کسی نسخۀ کامل کتابش رو در قالب فایل PDF میخواد بگه براش ایمیل میکنم. اینقدر هم درشت خط و مرتبه که خودش به خوندن دعوتتون میکنه. هم جلد یکش رو دارم هم جلد دو رو.