وقتی بچه بودم، نزدیکای عید که میشد منتظر مینشستم تا بابا بره و ماهی بخره. اونم ماهی دُم چتری! تا بزاریمش توی همون تنگ خوشگل که شکل یه ماهی تپل بود و این ماهی قرمز کوچولو رو توی شکمش جا میداد...
لب ماهی تنگ رو با لاک قرمز کرده بودم... چشاش رو سیاه . حتی به باله هاش هم رحم نکردم. تنگ شسته شد و پر از آب... و آماده ی حضور یه جفت ماهی دُم چتری. همیشه کنار تنگ می نشستم و محو تماشای رقص پر از آرامش ماهی میشدم. گاهی هم متوجه میشدم که دمب یکیشون کوتاه شده و اونیکی خوردتش! اینجا بود که حکم قصاص از سوی من صادر میشد و به هر قیمتی بود باید ماهی بدجنسه رو جدا میکردن و میزاشتن توی یه تنگ دیگه.
کدوم سال یادم نیست، اما این رو خوب یادمه که توی اوج بچگیم یه دفعه این ماهی دم چتری بزرگ شد. طول دمش به سه برابر طول تنه اش میرسید. طوریکه وقتی تکونش میداد آنچنان زیبا توی آب میرقصید که دلم میخواست از آب درش بیارم و ببوسمش.
همش تقصیر هلیا شد. وقتی مامان اینا خونه نبودن من رو وسوسه کرد که بیا آب تنگ رو عوض کنیم. ماهیمون داره خفه میشه! اکسیژه نداره! (دور از چشم مامان و بابا اینقدر نون ریخته بودیم توی آبش که خمیر شده بود و ماهی دیگه توش پیدا نبود)
منم قبول کردم و دست به کار شدیم. چند ساعتی به سال تحویل نمونده بود. تقویم خبر میداد که قراره این ماهی گلی برای بار دوم سر سفره ی هفت سین ما آروم بگیره. اما هلیا وقتی از تُنگ درش آورد از روی قاشق!!!!! پرید و افتاد کف آشپزخونه... هر دومون هم میترسیدیم بهش دست بزنیم... من که فکر میکردم اینقدر نرمه که اگه دست کسی جز بابا بهش بخوره له میشه... من فقط جیغ میزدم و هلیا دور خودش میچرخید... آخرش هم اینقدر بچه بازی دراوردیم(حق داشتیم چون بچه بودیم) که ماهی از دست رفت...
و این اولین باری بود که من مرگ یه عزیز رو با چشای خودم میدیدم... و دیگه هرگز با هیچ ماهی ای دمخور نشدم.
وقتی تلوزیون تبلیغ فیلم آواز گنجشک ها رو نشون میداد، آخرین صحنه که سطل پر از ماهی از دست اون بچه رها میشه و ماهی ها روی زمین بال بال میزنن من رو یاد ماهی تنگ بلور خودم میندازه...