ماهِ تمام من
اواسط بهار بود. هوا بوی نم میداد. همۀ فامیل ریختیم توی سه تا ماشین و پیش به سوی پارک جنگلی...
به خاطر آریا من توی ماشین خاله ام نشستم. مثل همیشه کنار پنجره و شیشه پایین. آریا هم از صندلی جلو خودش رو انداخت توی بغلم. انگار تعداد ستاره های آسمون بیشتر شده بود و عشق بازیشون هم بیشتر... ریز و درشت چشمک میزدن... اما با اون همه زیبایی ماه جای خودشو داشت... با اینکه لکه های رُخش نمایان شده بود، اما درخشانیِ نقره فام قرص کاملش آدم رو وادار میکرد که به "لا اله الا لله" شهادت بده .
همۀ حواس آریا به ماشینایی بود که از کنارمون میگذشتند...
من: آریا، توی آسمون ماه رو میبینی؟؟
آریا: ماه؟ (با تعجت پرسید! انگار هیچوقت اسمش رو نشنیده بود)
انگشت اشاره ام رو به سمت ماه متمایل کردم.
من: آره عزیزکم؛ همون گندهه. میبینی چقدر خوشگله؟ اسمش ماهه.
آریا: دلا، چرا این ماهِ همش دنبالمون میاد؟
من: چون دوستت داره. فقط دنبال آدمایی میره که دوستشون داره.
تمام توجه بچه به سمت اون کره ی روشن معطوف شده بود. سر هر پیچ با چشم دنبالش میکرد و ماوقع رو به من توضیح میداد که الان کدوم وَرمونه. از اینکه حرفمو باور کرده بود خوشحال بودم.
آریا(با لحن ملوس و دوست داشتنی):ماه رو برام میاری لطفاً؟
نگاهم توی چشاش ثابت موند. انتظار شنیدن همچین درخواستی رو نداشتم. توی دلم گفتم خوش به حال اون دل ساده و کوچولوت آریا...
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.