مأمن

هر کی گفته "هیچ کجا، خونۀ آدم نمیشه" انصافاً راست گفته!
امروز با استفاده از یه فیـــ..ــلترشکن که یه دوست عزیز به ایمیلم فرستاده بود، صفحۀ صورتی وبلاگم رو باز کردم و تازه فهمیدم چقدر دلم برای اینجا تنگ شده. هر جای دیگه هم اسکان کنم بازم خونۀ خودم نمیشه و راحت نیستم! اینجا یه چیز دیگه‌س...

این شد که دوباره اومدم. گرچه هنوز نمیدونم چی نوشتم که این اتفاق افتاد و چه کاری میشه کرد که وبلاگ از فیـلـ..ـتر دربیاد اما بازم دارم به این در اون در میزنم که شاید به نتیجه مطلوب برسم...

خلاصه کلام، ســـــــــــــــــــــلام!

تعطیلات غیر رسمی

 

به علت فیــ..ــلتر شدن تا اطلاع ثانوی این مکان تعطیل میباشد!

با تشکر!

مدیریت وبلاگ
دلا

عشق و اعدام؟

اولین وهله‌ای که این عکس رو دیدم، به نظرم اومد یه حلقه رو اعدام کردن! و این حلقه نماد یه عشق‌ه که به جرم دوست داشتن و "دوستت دارم" گفتن به بالای دار رفته... این تصویر رو به یکی دیگه نشون دادم. تعبیرش این بود که حلقۀ طلا جایگزین حلقۀ طنابی شده که دور گردن میفته و این پیام رو میرسونه که به دست کردن حلقۀ ازدواج نوعی اعدام و رفتن به زوال‌ه... و به شوخی میگفت این که چیزی نیست! باید شلاق و چماق و ارّه برقی هم کنارش میزاشتن تا واقعی‌تر بشه!!! حالا شما بگین واژۀ عشق با اعدام تناسبی داره اصلا؟!
از شوخی گذشته، با اینکه نظر دوستم بیشتر با عکس مطابقت داره، اما من روی حرفم میمونم و این تصویر رو با برداشت خودم نگاه میکنم. ازدواج راهیه برای رسیدن به کمال و به کمال رسوندن همسر...

شوخی شوخی با آینده‌ای روشن هم شوخی؟!!!

باور

 یکی دو روز پیش یه فیلم ترسناک دیدم به اسم بوگِی‌من3؛ البته ترسناکش رو شما باور نکن چون من یک لحظه هم نترسیدم! وقتی فیلم تموم شد نشستم و فکر کردم که مثلا این چه حرفی برای زدن داشت؟ و تنها نکته‌ای که بهش رسیدم این بود که خطر بوگِی‌مَن (همون لولوی خودمون) هیچکس رو تهدید نمیکرد مگر اینکه باورش میکردند و اون موقع بود که توسط اون تکه‌تکه میشدن!!!
من معتقدم که زندگی خودمون هم یه جورایی مث حکایت این فیلمه ولی در ورژن واقعی‌ش! حسابوشو بکن! کسی که به این باور میرسه ضریب هوشیش بالاست نسبت به کسی که تصور میکنه(فقط تصور میکنه) کودن‌ه خیلی سریع‌تر مطالب رو میگیره. یا کسی که به خودش ایمان داره توی هر مرحله از زندگیش موفق میشه به همون نتیجۀ رضایت بخش و باب دلش خواهد رسید، برعکس ِاونی که همیشه آیه یأس میخونه و میگه: خودم میدونم نمیشه! حالا هرچی این دریچه رو بازتر کنیم نتایج هم بزرگتر میشن...

پیوست: یه جا دیگه، یه وبلاگ زدم. اینجا هم آشناخونش زیاد شده هم برای خیلی از خواننده ها فیــ.ــلتره. کسایی که میخوان آدرس اونجا رو داشته باشن یه بوق کوچولو بزنن آدرس رو به صورت خصوصی میفرستم. اگرم وبلاگ ندارن ایمیلشون رو حتما درج کنن. مُتُشکّرم!

زمان گذشت!

آریا(پسرخاله‌ام، وقتی دوسالش بود) میاد توی اتاق. بیصدا میخزه زیر پتوم و سرش رو میزاره روی بالشم. چشامو باز میکنم و میبینمش. هوای اتاق به میل من سردِ سردِ؛ به حالت نیم‌خیز بلند میشم و روش و کاملاً میپوشونم.... و با خیال راحت، دوباره چشامو میبندم.
بعد از چند ثانیه سکوت حوصله اش سر میره و میخواد سر حرف رو باز کنه. 
دلا، اینجا هم تاریکه هم پنجره بازه!
با صدای بی‌حال و خواب‌آلود میگم: چطور مگه؟
با نگرانی میگه: نکنه آقا گرگه بیاد تو رو بخوره؟
بدجنسی‌ام گل میکنه... بچه رو محکم توی بغلم فشار میدم و با صدای بغض آلود میگم : آره دیگه! تو که بری گرگه از پنجره میاد تو و من رو میخوره...
دقیقه‌ای بعد از کنارم بلند میشه. دستاش رو به پشتش گره میکنه و تکیه اش رو میده به دیوار... اتاق تاریکه و نمیتونم صورتش رو ببینم... آهسته یه چیزی میگه که نمی‌فهمم، حرفاش واضح نیست، به سمتی که ایستاده نمیخیز میشم که بهتر بشنوم و  چی آریا؟؟ یکی از دستاشو میاره بیرون و ساعدش رو میزاره رو چشاش... اینبار بلندتر و با بغض پررنگتر میگه: من تهنات نمیذارم تا آقا گرگه نیاد تو رو بخوره..
هنوز بیصدا گریه میکنه... از جا بلند میشم، بغلش میکنم و از اتاق میبرمش بیرون... همین که از زمین بلندش کردم تازه بغضش میترکه و در حالی که سرش روی شونه‌م‌ه و دستاشو دور گردنم قفل کرده های های گریه رو سر میده.
داغی نفسهای بی گناه و معصومش به گردنم میخورد و دلم رو میسوزوند. از کارم پشیمون شده بودم...
برای اینکه بفهمم چقدر دوستم داره باید فکر دیگه ای میکردم... این راهش نبود... اما حیف که زمان گذشت... اون ترسید، بغض کرد و اشک از گونه‌‌هاش جاری شد...

پیوست: کسی میدونه برای دراوردن یه وبلاگ از فیـلـ.ـتر چیکار باید کرد؟

نامردِ مرد!

 دو سه سال پیش وقتی هلیا هنوز دانشجوی اراک بود رفتم پیشش. اونجا خیلی بهم خوش میگذشت.
یه بار سر ظهر دخترا یه لیست بلند بالا دادن دستم که برم واسه شام خرید کنم. منم نم نمک آماده شدم و آدرس سوپرمارکت رو گرفتم و زدم بیرون. ساعت دو و نیم رو نشون میداد که از خرید ‌برمیگشتم. برای رسیدن به خونه باید یه کوچه بلند رو که بنی‌بشر توش نبود تا آخر میرفتم و تهش میپیچیدم به راست در اول! از سر کوچه یه موتور سوار با یکی دیگه که ترکش نشسته بود، افتاده بودن دنبال من و یه چیزایی میگفتن که درست نمیشنیدم. مثل همیشه گزینۀ بی‌محلی (شما بخون سگ‌محلی!) رو انتخاب کردم و گفتم خودشون خسته میشن میرن، اما یواش یواش داشتم به خونه میرسیدم و اونا همچنان دست از تلاششون بر نداشته بودن و  سرعت موتور رو با سرعت گامهای بلند نزدیک به دو من تنظیم کردن! دیدم نمیشه هیچی نگم؛ اگه آدرس رو یاد بگیرن ممکنه مشکل‌ساز شه برامون و به همین خاطر با اون‌همه ساک خرید دستم سرم و چرخوندم و با خشانت تمام گفتم: مزاحم نشو، نمیبینی محلت نمیذارم؟ برو دیگه! اونی که ترک نشسته بود گفت: تا شماره‌ات رو ندی نمیرم(بچه تاحالا به این پررویی دیده بودین؟!). میخوام ببینم کجا میری آخرش؟!. منو میگی!! رسماً قالب تهی کردم. با لحن بد بهش گفتم: همینه دیگه! شما اراکیا همتون همینطورین(میدونم حرف بدی زدم ولی خب فقط میخواستم یه چیزی بگم که بهش بربخوره و بره!). آدم خودتون رو نمیشناسین. برو مزاحم نشو!!
 وای... وای... وای... وای.... هنوزم وقتی یادم میاد بغض گلوم رو میگیره... اونی که ترک نشسته بود یه سقلمه زد به پهلوی جلویی، اونم پیش پای من زد کنار. پیاده شد و در حالیکه آروم به طرفم میومد گفت: چی گفتی؟ درباره اراکیا چی گفتی؟!!! همین که جلوم ایستاد دیدم نه! در مقابلش فنچ‌ام!  اومدنش رو اسلوموشن میدیدم! همیجوری که میومد جلو سایه‌اش می‌افتاد روی سرم و هوای اطرافم تاریک و تاریک‌تر میشد‌ و نفس‌های من بریده‌تر... حالا نمیدونم چرا بیخیال این دو تا کیسه سنگین خریدی که دستم بود، نمیشدم و هِی تو دستم فشارشون میدادم!!! تا اینکه روی صورتم خم شد و لبـ.ـش رو به لـ.ـبم نزدیک کرد.................
لعنتی لعنتی لعنتی... نمیتونم بنویسم که چه حالی شدم. فقط یادمه زانوهام میلرزید و دستام یخ کرده بود، اصلاً نمی‌فهمیدم باید چی کار کنم... مخم کار نمیکرد، فلج شده بود انگار! توی کوچه پرنده پر نمیزد! حتی قدرت جیغ کشیدن رو هم نداشتم تا شاید یه شیرپاک‌خورده‌ای از خونش سرک بکشه بیرون ببینه چه خبره!
ولی مردونگی کرد! به فاصلۀ شاید کمتر از دو سانتی‌متر کشید عقب، پرید ترک موتور، گازش رو گرفتن و رفتن...
رسیدم خونه جلو در افتادم زمین و وقتی با آب قند حالم یه‌کم جا اومد با گریه و رنگ‌وروی پریده برای هلیا اینا تعریف کردم ماجرا رو....
از اون شب به بعد هر وقت میرفتیم بیرون و به شب میخوردیم، پسردائیم اینقدر از دور نگامون میکرد که ما بریم تو و در رو ببندیم و خودش بره خوابگاه یکی از دوستاش!(جز من، ارغوان دختردائیم و برادرش شهاب هم اومده بودن اونجا)
چند وقت پیشا همه دختر مُخترا دور هم جمع شده بودیم و هر کی یه تیکه از حادثه رو برای بقیه گزارش میکرد... آخرش من گفتم: مردونگی کرد. خیلی مَرد بود. اگه مـ.ـاچ‌ام میکرد، الان دسته2 شده بودم!!! و خنده‌های نزدیک به انفجار حضارین!
یک روز به خاطر اون اتفاق گریه کردم، امروز تعریف میکنم و میخندم!!!

روز رفتن

با اینکه ده سال زمان کمی نیست، همه چیز رو خوب یادم مونده. آخرین شبی که عمو (عمو کول!) پیش ما بود و بعد از اون میرفت و معلوم نبود کِی برمیگرده. من رفته بودم خونۀ مامانبزرگم که ببینمش... رفت... و الان ده ساله که از اون شب گذشته و ما جز فیلم و عکس چیز دیگه ای ازش ندیدیم!
نمیدونم چه سرّیه که آهنگ و همینطور بوی عطر اینقدر یاد و خاطرۀ کسی رو توی ذهن زنده میکنه! همین دیشب که تکیه‌ام به دیوار بود و آهنگ گوش میدادم باطنین انداختن یه موزیک قدیمی و آشنا "عاشقتم من، دونیای من تویی تو" برای یک لحظه تمام تصویرهای ده سال پیش برام زنده شد. چراغارو خاموش دیدم و خودم رو توی تشک عمو و منتظر برای اینکه کاراش و راست و ریس کنه و اونم بیاد کنارم دراز بکشه تا همون یک ساعت باقیمانده از زمان رفتنش رو با هم بگذرونیم...
یه شاخه از هندزفری گوش من بود و یه شاخۀ دیگه‌ش گوش ایشون... تو عالم بچگی همش نگران این بودم که نکنه یه آهنگ بیاد که دوست نداشته باشه و به اجبار و به خاطر من گوش بــِده! و وقتی با شروع شدن هر آهنگی سرش رو روی بالش تکون‌تکون میداد یه نفس راحت میکشیدم که خداروشکر خوششون اومده... و هر کدوم که تموم میشد گذر زمان رو بیشتر حس میکردم و بیشتر استرس رفتنش رو میگرفتم...
خوب یادمه وقتی آژانس اومد دَم ِ در و ساکها توی صندوق عقب جا گرفت... بعد از خداحافظی اینقدر جلوی در خونه واستادم تا ماشین در حال گذر از کوچۀ بلند و تاریک، به یه نقطۀ قرمز تبدیل شد و  چند لحظه بعد ناپدید شد..... 
چه آرامش دارم الان که حتی اونموقع هم درک میکردم که لحظه های بودنشون چقدر با ارزشه...

 

تنبلی بسه!

از یه عادت که بین ما ایرانیها(با توجه به تذکرات داده شده در کامنتدونی: در تمام دنیا!) تقریباً جا افتاده خیلی شاکی‌ام. کوتاه کردن اسم دوستانمون!
تمام زیبایی لفظی و معنایی یه اسم رو زیر سئوال میبریم فقط از روی تنبلی یا اینکه میزان صمیمیتمون (که هیچ ربطی هم نداره) رو نشون بدیم!
محمد= ممّد!! ؛ عاطفه= عاطی! ؛ الهام= الی! ؛ امیرحسین= امیر (یه خورده اگه به دوگلوله‌هامون فشار بیاریم برامون مسجل میشه که اگه خانواده میخواست اسم پسرش امیر باشه، میذاشت امیر، نه امیرحسین!) ؛ کیومرث= کیو!!!!! ؛ فاطمه= فاطی؛ هانیه=هانی!(البته این مورد از اونای دیگه قابل تحملتره، چون مخففش به انگلیسی یعنی عسل.) فرشته= فری! و محمدعلی که مَمَلی میشه مخففش و واقعاً غیرقابل تحمل‌ه. و صدتای دیگه مث همین‌ها...
خوشبختانه مادرم اسم حقیقی‌ام رو جوری انتخاب کرد که اصلا و ابدا قابل مخفف سازی نباشه. خودمم موقع انتخاب اسم مجازیم این فاکتور رو در نظر داشتم(عمراً کسی بتونه "دلا" رو مخفف کنه!). در غیر اینصورت، خیلی رک و بی‌تعارف به اینجور آدما تذکر میدادم که درست خطابم کنن.
خوب شد کلۀ مامان کار کرد اگه نه در روز خدا میدونه با چند نفر دعوام میشد!
نظر شما چیه؟!

سوتی

توی خانوادۀ ما، مخصوصاً مادری، کسی زیاد اهل رعایت حجاب آنچنانی نیست. نه اینکه هرچیزی جلو هرکسی بپوشیم ولی اونجوریم نیست که روسری سر کنیم یا توی عروسی مختلط نرقـ.ـصیم و این حرفا. بالتبع کسانی هم که باهاشون در رفت‌وآمدیم از جنس خودمونن، ولی پیش میاد گاهی یه مهمون خیلی محجبه داشته باشیم...
حالا تصور کنین که قراره خونۀ خاله‌ام (مامان عرشیا) یه مهمون خیلی خیلی باحجاب و رودربایسی‌دار بیاد. برای اینکه مرد خانواده معذب نشه و سرش و یکسره نندازه پایین همه روسری‌هامون رو سرمون کردی و با مانتو! تو خونه نشستیم و منتظریم که از راه برسن...
از شانس بد، این آقا عرشیا یه شعر بی‌ناموسی یاد گرفته بود که راه به راه میخوندش! ما هم تصمیم گرفتیم بهش تذکر ندیم که حساس نشه و یادش بره! اما زهی خیال باطل که دچار چه خبطی شدیم و چه بلایی قراره سرومون بیاد...
مهمونا از در میرسن و جلو در بعد از احوال پرسی خانومه که فقط یه دماغش معلومه به عرشیا نزدیک میشه و میگه" سلام عزیزم! خوب هستی؟"  اینو که گفت من یه نگاه به خاله انداختم دیدم الانه که بیهوش بشه چون همه میدونستیم بعدش عرشیا چی میگه.........
خانومه: سلام عزیزم، خوب هستی؟
عرشیا در حالی که کله‌اش رو به سمت بالا گرفته تا بهتر خانوم قد بلند و چادر مشکی رو ببینه با نیش باز  آهنگدار میگه: چرا سوتیـ.ـ.ـن نبستی؟!
همۀ ما فشارمون میفته ولی انگار لال شده باشیم! خانومه یه نگاه به شوهر انداخت؛ تو دلم گفتم برم عرشیا و بغل کنم بدوییم تو اتاق تا بچه رو نکشتن! و همزمان فکر میکردم که اینا با خودشون میگن توی این خونه چه خبره؟ چه چیزایی یاد بچه ها میدن!! شوهر خاله‌ام با دستپاچگی به عرشیا میگه: "این چیزا چیه بچه؟ زشته! از کجا یاد گرفتی؟" که خاله‌ام یکی میزنه تو پهلوش که الان میگه خودتم میگی که بابا!!!!
اونم بی‌توجه به حرف باباش به خانومه میگه:" من میگم: سلام علِکُم خوب هستی؛ چرا سوتـــ.ـ.ـيـــن نبستی؟ شما هم باید بگی سلام علکم خوب هستم سوتـ.ـــ.ـيـــن توری بستم!!!!"
روی پیشونی همه‌مون عرق سرد نشسته بود و افتادیم به سرفه کردن... خدا نشون نده
همچین مناظری رو بهتون که بد چیزیه!!!
از اون موقع به بعد هر کی میگه سلام علیکم! من توی دلم ادامۀ شعر رو میخونم! نمونه‌ش همین سریال مرد هزار چهره که مهران مدیری دیقه به دیقه میگه: سلام علکم خوب هستین؟ و من ادامۀ شعر رو توی دلم میخونم.

من و عرشیا

این عکس رو همین دو ساعت پیش توی پارک انداختم.
شما هم ببینید...

پیر و جوان

 

اولین خاطرۀ 88

به جرأت میتونم بگم دیشب، قشنگترین قسمت سریال یوسف پیامبر رو نسبت به قسمتهای پخش شده نشون داد. (گرچه با این همه خرجی که برای ساخت سریال کردن خیلی بهتر از اینها هم میشد سریال رو کارگردانی کرد.)
همه خونۀ مادربزرگه جمع بودیم. بچه ها پای تلوزیون دراز کشیده بودن، یه عده روی مبل نشستن و یه عده هم روی زمین. (مبل پاسخگوی اون همه جمعیت نبود که!) چه حظی بردیم وقتی زلیخا جوون شد و روی یوسف رو دید...
حالا بعد از اینکه سریال تموم شد داشتیم درباره‌اش حرف میزدیم و نقاط ضعف و قوتش رو بررسی میکردیم که امیر پسرخاله ام داد میزنه: جناب یوزارسیف وارد میشود! همۀ نگاهها به سمت در اتاق میچرخه و ما شهاب(پسرداییم) رو در آستانۀ در میبینم که یه ملافه سفید عمــ.ــامه کرده روی سرش و یه پتو مسافرتی انداخته روی سر و دوشش با شلوارک کوتاه و موهای پای دراز دراز! داره میاد وسط اتاق. همه میزنیم زیر خنده و یه نگاه عاقل اندر سفیه‌ای به همه میندازه و میگه: پیغمبر خدا را مسخره میکنید  و بعد  به بچه مچه‌ها میگه: میخواهم شفا بدهم، برید کنار لطفاً!!!. (با گوشی ازش فیلم گرفتم اما صدای خندۀ اون جمعیت بیشتر از صدای شهابه!!). پتو مسافرتی رو درمیاره(همونجوری که یوسف دارورد) و میندازه روی سر هلیا خواهرم و داد میزنه: لوازم آرایشـش را بدهید لازمش میشود! من علاوه بر تصویربرداری از شهاب رو هلیا از بقیه هم فیلم میگیرم با قیافه‌های سرخ و رو به قش!
هلیا پتو مسافرتی رو از روی سرش میکشه و با صدای مستانه‌ای میگه: یوسفم؛ یوسفـــــــــــــــــــم! وباز هم انفجار صدای حضارین. همین موقع شهاب جلوش میشینه و هلیا میگه: یوسفم این تویی یا سایه‌ای از توست؟ و شهاب با حال نزار میگه: نمیدانم عزیزم و قش میکنه روی زمین!!! همین موقع هلیا خم میشه روی پای شهاب و دستش رو میکشه روی پاهاش و بعد میزنه به صورتش(مثل سریال) و از اون طرف امیر میگه: پاهایت بو میدهد یوزارسیف!
چه خاطره‌ای شد دیشب...
پیوست: مرسی از همتون به خاطر تبریک سال نو. بر شما هم مبارک باشه هزار هزار بار دوستای خوبم...