روز رفتن
با اینکه ده سال زمان کمی نیست، همه چیز رو خوب یادم مونده. آخرین شبی که عمو (عمو کول!) پیش ما بود و بعد از اون میرفت و معلوم نبود کِی برمیگرده. من رفته بودم خونۀ مامانبزرگم که ببینمش... رفت... و الان ده ساله که از اون شب گذشته و ما جز فیلم و عکس چیز دیگه ای ازش ندیدیم!
نمیدونم چه سرّیه که آهنگ و همینطور بوی عطر اینقدر یاد و خاطرۀ کسی رو توی ذهن زنده میکنه! همین دیشب که تکیهام به دیوار بود و آهنگ گوش میدادم باطنین انداختن یه موزیک قدیمی و آشنا "عاشقتم من، دونیای من تویی تو" برای یک لحظه تمام تصویرهای ده سال پیش برام زنده شد. چراغارو خاموش دیدم و خودم رو توی تشک عمو و منتظر برای اینکه کاراش و راست و ریس کنه و اونم بیاد کنارم دراز بکشه تا همون یک ساعت باقیمانده از زمان رفتنش رو با هم بگذرونیم...
یه شاخه از هندزفری گوش من بود و یه شاخۀ دیگهش گوش ایشون... تو عالم بچگی همش نگران این بودم که نکنه یه آهنگ بیاد که دوست نداشته باشه و به اجبار و به خاطر من گوش بــِده! و وقتی با شروع شدن هر آهنگی سرش رو روی بالش تکونتکون میداد یه نفس راحت میکشیدم که خداروشکر خوششون اومده... و هر کدوم که تموم میشد گذر زمان رو بیشتر حس میکردم و بیشتر استرس رفتنش رو میگرفتم...
خوب یادمه وقتی آژانس اومد دَم ِ در و ساکها توی صندوق عقب جا گرفت... بعد از خداحافظی اینقدر جلوی در خونه واستادم تا ماشین در حال گذر از کوچۀ بلند و تاریک، به یه نقطۀ قرمز تبدیل شد و چند لحظه بعد ناپدید شد.....
چه آرامش دارم الان که حتی اونموقع هم درک میکردم که لحظه های بودنشون چقدر با ارزشه...
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.