تحولات این چند روزه!

 این چند وقت که نبود و ننوشتم اتفاقای زیادی افتاد... هیجان انگیزترینش خوب شدن حال دانیال، همون آقای کوچک خودمون بود که یه بار هم درباره ش نوشتم، بعد از اون تلفن ناغافل عمو حمیدم توی محل کارم بود که گفت اومده ایران... همینکه تعطیل شدم بدون کوچکترین بازیگوشی ای رفتم خونه، حدوداً هشت رسیدم و منتظر شدم که عمویی تلفن کنه ببینم کِی میتونم ببینمشون... وقتی زنگ زد، گفت مسافره و تا چند روزی نمیتونیم همدیگه رو ببینیم تا برگرده و تنها زمان باقی همین امشبه. حالا ساعت چنده؟ یازده! رو حساب اینکه عمو خسته اند و باید زود بخوابن با ناامیدی گفتم یعنی دیگه نمی بینمتون؟ - زندگی رو سخت نگیر. من الآن خونه تنها ام و تو و هلیا میتونین اینجا پیشم باشین! با صدای بلند یه چیزی تو مایه های جیغ گفتم پس بیایم؟؟؟ -آره قشنگکم! چرا که نه؟

من، امیر پسرخاله م و هلیا ریختیم توی ماشین و توی کمترین زمان شرق رو به غرب دوختیم... اینطوری استارت یه شب به یاد موندنی زده شد... از لحظه ای که رسیدیم به من خوش گذشت و از ته دلم قهقهه زدم تا زمانی که صدای اذان توی خونه پیچید، خوابیدیم و دو ساعت بعدش بیدار شدم و رفتم سرکار در حالی که میدونستم روزای آخر شرکت رفتنمه و باید با اون همه همکار خوب خداحافظی کنم، چون به عمو حمید قول دادم دیگه سر کار نرم و بچسبم به درس خوندن... بعد از اونم به مدیرعاملمون اعلام کردم که آخرین روز کاریمه و برای همیشه اومدم بیرون. در حال حاضر دارم دنبال یه کار نیمه وقت میگردم.
جمعه هم یه عروسی دعوتیم که با خودش کلی احساس مثبت و نشاط به دنبال داره و همه مشغول آماده کردن سور و سات (درست نوشتم؟) عروسی و بزن و برقصند.... با کمک گوریل عزیز اینترنت پر سرعت هم ثبت نام کردم و منتظرم که بیان مودمم رو وصل کنن... درسای دانشگاه رو هم دارم یکی یکی میخونم و علاوه بر این کلاس MCSE هم ثبت نام کردم... این همه اتفاق خوب یکجا. به زندگیم یه رنگ تازه داده...

همینکه اینترنتم وصل شه، میتونم بیام و هر روز پست بزارم تا اینجوری گفتنی هام روی هم تلنبار نشه که ندونم از کجا شروع کنم...

خیلی زود به همتون سر میزنم و سعی میکنم پاسخگوی یه گوشه از این همه محبتتون باشم...

.

منطق بدون تبصره!

 امروز روزه بگیر، روزۀ استفاده از کلماتی مثل -ولی، امّا و اگر - تحت هیچ شرایطی هم ازشون استفاده نکن... اونوقت ببین توی بحثهای منطقی!! چقدر کم میاری!

سیزده

 محل کارم توی خیابون قائم مقامه. ساعت هفت و نیم از خونه زدم بیرون و تا برسم اونجا دو ساعتی پشت ترافیک موندم. عقربه های ساعت چرخیدن و چرخیدن و به عدد نه نزدیک شدن... همین موقع ها بود که ملت از جلو در شرکت شعار گویان میدویدند و از دست موتورسوارهای باتوم به دست فرار میکردن... منی که توی چله ی زمستون هم بدنم کاملاً گرمه، یخ کرده بودم و جلوی پنجره میلرزیدم... اشک توی چشام لب پر میزد اما اینقدر مقاومت کردم که پایین نیفته و همونجا بمونه... خدا خیر بده نگهبان جلو در رو که وقتی صدای موتور توی کوچه میپیچید، در رو چارطاق باز میذاشت و به چند نفری پناه میداد......... از این ساعت به بعد، سرعت عقربه های ساعت کند شد و یواش یواش به صفر رسید... با هر صدای شعار و فریادی تنم بیشتر میلرزید و بغضم بیشتر میشد...
اینا رو نوشتم که فقط نوشته باشم... همین!

 

.

دختر خوشبخت...

 زندگی من از این قانون پیروی میکنه که
خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست! بلکه دوست داشتن داشتنی هاست...

تصمیم یلدا!

 سریال دلنوازان رو میبینن؟
یه تیکه ش، بهزاد با یلدا (همسرش) دعواش میشه. یلدا میره تو اتاق، در رو محکم پشت سرش مییبنده و داد میزنه دیگه همه چی بین ما تموم شده (یه همچین چیزایی). همین موقع بهزاد میره پشت در و داد میزنه: "من تو رو آسون به دست نیاوردم که آسون از دستت بدم! اینو بفهم!!" با شنیدن این جمله از زبون بهزاد منم توی دلم خیلی جدی جدی زمزمه میکنم: "یلدا در رو باز کن و بپر توی بغلش! بجمب! الآن از جلوی در میره کنارها!"