سیزده
محل کارم توی خیابون قائم مقامه. ساعت هفت و نیم از خونه زدم بیرون و تا برسم اونجا دو ساعتی پشت ترافیک موندم. عقربه های ساعت چرخیدن و چرخیدن و به عدد نه نزدیک شدن... همین موقع ها بود که ملت از جلو در شرکت شعار گویان میدویدند و از دست موتورسوارهای باتوم به دست فرار میکردن... منی که توی چله ی زمستون هم بدنم کاملاً گرمه، یخ کرده بودم و جلوی پنجره میلرزیدم... اشک توی چشام لب پر میزد اما اینقدر مقاومت کردم که پایین نیفته و همونجا بمونه... خدا خیر بده نگهبان جلو در رو که وقتی صدای موتور توی کوچه میپیچید، در رو چارطاق باز میذاشت و به چند نفری پناه میداد......... از این ساعت به بعد، سرعت عقربه های ساعت کند شد و یواش یواش به صفر رسید... با هر صدای شعار و فریادی تنم بیشتر میلرزید و بغضم بیشتر میشد...
اینا رو نوشتم که فقط نوشته باشم... همین!
.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۶:۱۳ ب.ظ توسط دلا
|
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.