یک خاطره
دراز به دراز افتادهام وسط اتاق و زیر ِ باد کولر و آن پتوی نرم و نازک، کِیف عالم را میکنم...در ِ بالکن باز است و تنها نگرانیام، ترس از ورود چندشآورترین موجود عالم با نام چندشآورتر ِ سوسک است که میتواند بهترین لحظههایم را خراب کند... نیمههوشیارم اما دلم نمیآید چشمهایم را باز کنم...
صدایی مثل -قوقو- را در فاصلۀ چند متریام میشنوم و در یک آن چشم میگشایم... در چند قدمی ِ من، کبوتر زیبایی قدم میزند! مثل آدمی که دستهایش را -بالهایش- را به پشت گره کرده و در حیطۀ فرمانرواییاش مقتدارنه گام برمیدارد! صدایم رفته! نمیتوانم حرف زنم! از ترس که نه، از تعجب! دارم فکر میکنم که نترسیده؟ از من؟ نیمنگاهی به من میاندازد و پشت چشمی هم نازک میکند انگار! جللالخالق! آرام بانو را صدا میکنم... نمیشنود... گوشهایش سنگین شده... باز هم صدا میکنم... بلندتر... اللهاکبر میگوید یعنی دارم نماز میخوانم! برای دیدنش سرم را از روی بالش بلند نمیکنم اما دقیقاً میدانم کجا و به چه حالتی نشسته... بعد از نماز کبوتر را میبیند که هنوز مشغول قدم زدن در خانه است و شوخیوار میگوید من از اول عمرم چنین چیزی ندیدم که کبوتری سرش را پایین بیندازد و برود داخل خانۀ کسی! بعد اینطوری صاحبخانه را کممحل هم بکند!
کبوتر همچنان درخانه قدم میزد... سرش را به چپ و راست میچرخاند و اطراف را وارسی میکند. بانو نگاهی به من می اندازد و میگوید: یک اتفاق خوب! یک خبر خوش!
بی تردید اولین تعبیر به بار می نشیند...
پیوست: این چند روز سفر بودم. یه سفر ِ اجباری و وحشتناک...
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.