یک مَرد...
ازدواج میکنم با مردی مثل پدربزرگم که بعد از شصت و اندی سال زندگی ِمشترک، سینی ِ صبحانۀ حاوی نان و پنیر و کره و عسل و مربا را در حالی به اتاق میبرد که ریز میرقصد و برای بانویش شعر میخواند.... بامردی مثل پدربزرگم که هنوز «عزیــزدلم» ورد زبانش است و نور چشمش مادربزرگ... اشک در چشمانش نمی غلتد مگر هنگام دعا برای همسر بیمارش... ازدواج میکنم با کسی مثل او، که عشقش، عمری به اندازۀ یک عمر دارد...
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۳:۲۶ ب.ظ توسط دلا
|
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.