بچه که بودم، شیطنت از سراپای وجودم می‌ریخت. محال بود روزی به شب برسد و دستی، زانویی، آرنجی چیزی زخمی نشده باشد. اما آن موقع‌ها دردهایم درمان داشت. اگر طوری میشد، مادرم نمیرفت مثلاً در را اَت کند تا دل من خنک شود؛ از یک طرف با خشونت میانۀ خوبی نداشت و از طرف دیگر، شاید میدانست از همان بچگی دوست نداشتم گریۀ بخاری‌ای که مرا سوزانده بود، یا دری که بسته شد ولی دستم بینش مانده بود را ببینم... اما یک راه‌حل درست و درمان داشت... جای کبودی و درد را می‌بوسید! اولش می‌گفت: «گریه نداره که مامان! بیار بوسش کنم تا خوب شه!» دستم را جلو میبردم، پلکهایش را روی هم می‌انداخت و لبهایش را روی جائی میگذاشت که با چشمهای گریان نشانش دادم. خوب میشد! واقعاً خوب میشد و هیچ اثری از آن درد وحشتناک چند لحظه قبل باقی نمی‌ماند! به دقیقه‌ای یادم میرفت کِی زمین خوردم یا کِی دستم سوخت!!
مادرم، یادم داد اگر روزی پای کودکی را به این دنیا باز کردم، چطور زخمهای تنش را التیام بخشم...
بعضی از قانونهای کوچک زندگی، باارزش‌تر از آنند که روزی فراموششان کنیم.