شروع جاده‌خاکی‌، آنجایی بود که بی‌هوا به آدم شماره یک اعتماد کردم. یعنی کمتر از مقدار لازم کنجکاوی به خرج دادم برای شناختنش. اشتباه بعدی، اعتماد به حرف آدم شمارۀ دو بود که آدم شماره یک را تأیید میکرد در حالیکه اصلاً آنقدر باهوش و آنالیزگر نبود که گفته‌هایش موثق و قابل‎اعتماد به نظر بیاید، با اینکه معرف آدم شماره یک خودش بود! اشتباه سوم این بود که مثل آدمهای ساده همه چیز را دربارۀ خودم و زندگی‌ام تعریف کردم بدون اینکه مرزی برای نگفتن قائل شوم... و تصورم این بود که زندگیِ من بسیار شفاف است و هیچ‌جایی برای پنهان کردن ندارد! میتوانستم از لحظه‌لحظۀ زندگی‌ام با افتخار و سربلندی حرف بزنم غافل از اینکه همین گفتن‌ها به طرز عجیبی میتواند روزی بر علیه خودم استفاده شود!!!!

یکی از درسهای بزرگ از این درماندگی ِ چند روزه (که تا بحال حتی شبیه‌اش نصیبم نشده بود) نگفتن تمام زندگی‌ام بود! کشیدن خط قرمزهایی که لزومی ندارد همه، همه‌چیز را بدانند و همه‌کس را بشناسند!

اما بزرگترین، بزرگترین، تــأکید میکنم، بزرگترین نعمتی که از این مصیبت نصیبم شد، رسیدن به این باور بود که یک قدرت لایتناهی، مهربان و نزدیک، میتواند مرا به آرزوی محال برساند! به همان سرعت و آسانی ِ چشم‌برهم زدن!

دمش گرم...