بچه بودم. شاید هفت یا هشت ساله... جلوی خونمون یه محوطه سبز بود با کلی درخت و گل و گیاه. خوب یادمه با بچه های همسایه توی محوطه بازی میکردیم که یه جسم سیاهِ آویزون به شاخۀ یه درخت توجهم رو جلب کرد... من با موهای صاف و گرد در حالیکه یه کاپشن سورمه ای به تن داشتم بازی رو رها کردم و دویدم اون وری تا از نزدیک ببینمش! حسابی کنجکاو شده بودم که چیه چرا اونجاس؟ و ته ذهنم به این فکر میکردم که کسی تا حالا نتونسته بیارتش پایین، اما من میارم!!!
خلاصه رفتم زیر درخت و خیره شدم به اون جسم سیاه که حالا از فاصلۀ نزدیکتر معلوم شد یه چیزیه تو مایۀ پارچه ای که به دور استوانه پیچیده باشنش... سرمو خم کردم روی زمین، و تمام محوطه رو به دنبال یه چوب بزرگ برای پرتاب به سمت درخت گشتم. آخر هم موفق شدم... یه  شاخه پنجاه شصت سانتی پیدا کردم و دُرست زیر درخت وایسادم... ته چوب رو میگرفتم و دوران وار پرتش میکردم بالا که بزنه زیر اون جسم سیاه و بکِشدش پایین!  هر بار مسیر رفت و برگشت چوب رو دنبال میکردم و با سماجت تمام سعی میکردم موقع برگشتن چوب، توی هوا بگیرمش تا دیگه مجبورنشم کمرم رو خم کنم و برای یه پرتاب دیگه از رو زمین برش دارم! تجسم کنید صحنه ای رو که صورتم رو به آسمونه و تیکه چوبی که با نوک شکستۀ تیز با سرعت تمام داره میچرخه و به طرف من میاد... جابجا شدم که دقیقاً زیرش قرار بگیرم و همین موقع بود که تیزی چوب خورد توی صورتم... دقیقاً به فاصلۀ یک بند انگشت از چشم راستم... درد توی تمام صورتم پیچید... و با یه آخ کوتاه روی زخم رو گرفتم و دوون دوون رفتم خونه...
اون موقع نفهمیدم چی شد؛ ولی چند سال که گذشت و اون خاطره یادم اومد، متوجه شدم فاصلۀ بیرون ریختن چشمم تا سلامتش کمتر از سه سانتیمتره... حالا هر موقع که دم ِ ناشکریم گرم میشه، توی کسری از زمان یاد اون اتفاق میفتم و خدا رو به اندازۀ رحمِش شکر میکنم...
اگه بخوام رحم خدا رو توی زندگیم بشمارم، از تعداد موهای سرم بیشتر میشه... خوشحالم فراموشکار نیستم، که خودِ فراموشکاری کم از بلا نیست...