میدونستم وقتی صورتم آرایش نداره به نظرش قشنگتر میام، قبلاً بهم گفته بود. به همین خاطر وقتی میومد اصلاً آرایش نمیکردم یا اگه میکردم اینقدر سبک بود که به چشم نیاد. اینبار هم کرم مرطوب کننده تنها پوشانندۀ صورتم بود.
 کنارش نشستم و بازوهای سفتش رو توی آغوشم فشردم. همون دستای زیبا و پرقدرتی که بارها خودم رو پشتشون قایم کردم، دستایی که حکم یه پناه امن رو برام داره،  اما با تشویشی که از رفتنش داشتم... توی دلم یه خروار غم ریخته بود که فقط اون میتونست توی نگاهم بخونتش. از چشاش فرار میکردم یا وقتی جلوش رژه میرفتم، نیشم تا بناگوش باز بود تا شاید یه کوچولو از بیروحی صورتم رو بپوشونه.
 گوشیش رو که به صورتم نزدیک کرد و نور فلاش چشممو زد فکر نمیکردم تصویر، بار ِ اندوهِ نگاهم رو نشون بده... عکسی که در اولین نظر مبهوتی و شکستگی توش موج میزنه و گمون کنم هیچ آرایشی نمیتونه این خستگی رو ازش بگیره... دلخور شدم با دیدن اون چشمها روی زمینۀ یک دست سفید قشنگ که دیگه بشاش و خندون نیست و به جای اینکه مثل گذشته ها چشای من به سایه و ریمل و خط چشم زیبایی ببخشه، باید منتظر باشه تا اونا لطفی کنند و این همه خستگی رو پشت رنگهاشون پنهان کنن...
چقدر دلم محبت پدرانه اش رو میخواد با یه گریۀ سیر توی بغلش، شاید که این بغض لعنتی سرباز کنه و راحت شم.