چکش طلایی
یادتون میاد وقتی داشتین من و هلیا رو همراه خاله میرسوندین خونۀ خاله اینا؟ ساعت از سه صبح هم گذشته بود.... راه نسبتاً کوتاه بود و همه ترجیح دادیم تا خونه پیاده بریم و از هوا لذت ببریم... شما هم باهامون اومدی که مشکلی پیش نیاد... با هم توی خیابون و کوچه های سرد و ساکت راه میرفتیم و حرف میزدیم و آهسته میخندیدیم
توی راه یادتونه رو کردین به طرف من و هلیا و بلند گفتین "شما دوتا طاووس های داییتونین..." چشای زیبا و همیشه خندونت توی تاریکی برق میزد، نگاه عمیقتون رو هنوز به خاطر دارم...
یادتونه وقتی پشت فرمون اون استیشنه آجری رنگ لعنتی نشسته بودین، من و هلیا یکی از آهنگای مایکل رو خوندیم؟؟ چقدر اشتیاق نشون دادی دایی... خواستی دوباره بخونیمش... ما هم خوندیم...
سومین سالگرد رفتنت داره میاد... تصادف با اون ماشین لعنتی همه چی رو خراب کرد...
حتماً از اون بالا می بینی و میدونی که تنها فرزندت، دیروز برای همیشه از شوهرش جدا شد و توی این لحظه های تلخ و سخت، بیشتر از هر کسی دلش تو رو میخواد... تو رو... لطفاً تنهاش نزار........

داییم قبلنا صافکار بود و اینقدر توی کارش تبحر داشت که آوازه اش توی شهر پبچید که همین عکسش رو توی روزنامه ها چاپ کردن، با عنوان
ارسلان چکش طلایی
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.