صامت
برای لحظه ای کوتاه کنجکاو میشم که ببینم وقتی نیستم چیکار میکنه. برخلاف همیشه خیلی آروم و بی سرو صدا از حمــ.وم بیرون میام و پاورچین پاورچین به سمت پذیرایی سرک میکشم و از پشت میبینش که روی صندلی نشسته و کتاب میخونه. با همون فیگور همیشگی... پاشو انداخته روی پا و دستاش حائل کتابند.
در اتاق رو میبندم و مشغول پوشیدن لباس میشم. درهمین لحظات صدای بی انقطاع برخورد قاشق با لیوان رو از دور میشنوم، انگار یه چیزی داره هم میخوره؛ و من میدونم چیه، مثل همیشه یک لیوان شربت یخ بعد از حمام. و بعد چند ضربۀ نرم روی در. اجازۀ ورود میخواد. در که تا نیمه باز میشه جیغ کوتاهی میکشم و خودم رو پشت در پنهان میکنم. دستش رو تا آرنج تو میاره، لبریز ازعشق میشم و قبل از اینکه لیوان شربت خنک رو ازش بگیرم یه بوســ.ـۀ سریعی میذارم روی دستاش.
کمد لباسهامو زیرو رو میکنم و دنبال یه لباس متفاوت تر از همیشه میگردم. ترکیب این تاپ قرمز با دامن لامبادای مشکی باید قشنگ باشه. میپوشمشون و با هالووین بدنم رو عطر آگین میکنم. یه بورس به موهام میکشم و بهشون مژده میدم که امروز در بند نیستن و آزادو رها ول میشن روی شونه هام! اما خشکشون نمیکنم. باید خیس باشن. اینطوری سنگینتر به نظر میاد، فقط با دستای آغشته به ژل، آروم نوازشــ.ش میکنم.
می ایستم جلو آینه و رژ گونه رو برمیدارم و با فرچه ای درشت، رد ملیحی از رنگ بژ روی گونه ام به جا میزارم و بعد لبـــ.هام رو دستخوش رنگ قرمز مخملی میکنم... فقط یه چیزی کمه. با مداد چرب و سیاه به چشام بُعد میدم. به من ِتوی آینده خیره میشم. مردمک چشمش برق میزنه! حالا خوبه. راضیم!!! یه چشمک ظریف بهش میزنم و از اتاق میام بیرون.
خرامان خرامان وارد پذیرایی میشم و مستقیم به طرف ضبط میرم. وانمود میکنم که توجهی بهش ندارم،در حالیکه تمام هوش و هواسم پیش اونه؛ از همون پلتیکهای زنانه برای دیدن عکس العمل مرد!... سرش رو از روی کتاب بلند میکنه و آشکار تحت تعقیب نگاهش قرار میگیرم...
همه چیز آمادس. سی دی داخل ضبطه و صدا هم تنظیم. فقط مونده یه play ؛ عقبی میام و به وسط پذیرایی میرسم. با قدم های من سر اون هم میچرخه... روی پاشنه میچرخم و روبروش می ایستم؛ و بعد از فشردن دگمه، ریموت کنترل رو بی محابا پرت میکنم سمت مبل...
آهنگ شروع شده و من با ظرافت تمام میرقصم. در حالتی که مات و متحیر نگاهم میکنه کتابش رو میبنده و میذاره کنارش... نگاهی گذرا به کتاب میندازم. عنوان طلا کوب شدۀ "از سکـ.ــس تا فراآگاهی" روی زمینۀ آبی رنگ خودنمایی میکنه. همون فایلیه که ازش پرینت گرفتیم و دادیم صحافیش کردن!
با ضرب آهنگ، هر بار که صورتم رو به چپ و راست میچرخونم موهام مثل شلاق به صورتم میخورند. از این حالت خوشم میاد. لغزش و لرزش تک به تک تارها تحت کنترل و رفتاره منه.
با حالت رقــ.ـص به سمتش میرم و دستای گرم و پرقدرتش رو با ظرافتی زنانه میگیرم. هر دو چشم به چشم هم دوختیم ... بلند میشه و به زیباترین شکل همراهیم میکنه، میچرخم، کمرم رو روی دستش میندازم و به سمت زمین خم میشم... و بدون کلامی حرف باز هم میرقــ.صم...
حالا یک دستش روی گوشم گرفته و با دست دیگه چنگ انداخته توی موهام... از من تهی میشم... حلقه دستامو میندازم دور کمــرش... ... ... ما یکی هستیم...
دلا
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.